تبليغاتX
حرف های من
رحيم موذن‌زاده اردبيلي (1304-1384)

 

 

 رحيم موذن زاده اردبيلي اول مهرماه سال 1304 در اردبيل به ‌دنيا آمد.
 

اذان‌گويي و نوحه‌خواني و منبري را از شيخ عبدالكريم به ارث برد و تا آخر عمر راه او را ادامه داد. خودش مي‌گفت كه اذان‌گويي در خانواده آنها، 150 سال قدمت دارد و نام فاميل آنها به‌همين دليل موذن شده است؛ «زماني كه آن موقع‌ها در اردبيل شناسنامه مي‌دادند، به تناسب شغل و حرفه، نام خانوادگي انتخاب مي‌كردند. به پدربزرگم هم گفته بودند تو چه‌كاره‌اي؟ گفته بود موذن. گفته بودند نام خانوادگي شما موذن است».

 رحيم در كودكي به مكتب‌خانه مي‌رود و تحت نظر ميرزا عزيز، قرآن و دستگاه‌هاي موسيقي را فرا مي‌گيرد. به گفته خودش: «‌در آن دوران ما عوض دبيرستان مكتب مي‌رفتيم. همه هم متدين بودند. خانواده‌ها در دوره ما در ابتداي امر، بچه‌ها را با قرآن مانوس مي‌كردند. ما هم پس از طي اين مرحله، به مدرسه حاج ابراهيم آمديم. طلبه بوديم به اصطلاح امروز ولي حين طلبگي، اين اذان با ما همراه بود». پس از يادگيري اصول نوحه‌خواني و اذان‌گويي، با همراهي پدر در مسجد اردبيل به اين‌كار مشغول مي‌شود و گاهي نيز براي خواندن يك نوحه‌ به شهرهاي اطراف، خصوصا تالش مي‌رود.

پسر به‌جاي پدر

با سكونت پدر در تهران، رحيم موذن براي تحصيل حوزوي رهسپار قم مي‌شود. حاج مهدي سراج - از دوستان رحيم - مي‌‌گويد: «وقتي شيخ كريم به تهران مي‌آيد، رحيم را براي درس خواندن به قم مي‌فرستد. صداي رحيم آن‌قدر خوب بوده كه ديگر هميشه او براي مجالس، در قم مي‌خوانده است. مداحان قم پيش شيخ كريم شكايت كرده بودند كه با آمدن رحيم ما از كار افتاده‌ايم». رحيم درس خارج فقه مي‌خواند و ظهرها در حرم حضرت معصومه اذان مي‌گفت.

سال 1329 شيخ كريم فوت مي‌كند و رحيم كه فقط 25 سال سن دارد، به تهران مي‌آيد تا جاي خالي پدر را در مسجد امام پركند. خودش ماجرا را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «مرحوم پدرم سال 1322 براي نخستين بار اذان را در راديو گفت و همين روند تا 1326 كه برنامه سحري را به صورت زنده اجرا مي‌كرد ادامه داشت. او در سال 1329 سكته كرد و من قبول كردم جاي او اذان بگويم تا الان كه با اين سن و سال هنوز مشغولم و افتخار دارم كه با گفتن آن يك اذان، براي اسلام و مملكتم كاري كرده‌ام. ما كه نه ثروت داريم، نه مكنت و همين يك اذان برايمان بهترين خير است».

در همين سال است كه نام خانوادگي او نزد مردم از موذن به موذن‌زاده اردبيلي تغيير مي‌كند. جعفر تعريف مي‌كند كه «وقتي شيخ كريم مي‌ميرد و پدرم به جايش اذان مي‌گويد، مجريان راديو ايران براي معرفي او به مردم، زاده اردبيلي را به فاميل پدرم اضافه مي‌كنند تا به شنوندگان بگويند او پسر شيخ كريم است. سر همين موضوع، همه فكر كردند كه نام‌خانوادگي پدر من موذن‌زاده اردبيلي است و همين نام هم تا آخر روي او ماند».

ملكه بخشش‌كن - همسر رحيم موذن‌زاده اردبيلي - تعريف مي‌كند كه حاج رحيم حدود سال1330 به اردبيل مي‌آيد و از او خواستگاري مي‌كند؛ «4 ماه بود كه پدرش فوت كرده بود. ما عروسي كرديم و آمديم تهران. خانواده‌هاي ما با هم همسايه بودند و ساكن يك محله بوديم. به يكي از همسايه‌ها رشوه داده بود و گفته بود كه اين دختر  را براي من خواستگاري كن. من تا بعد از عقد نديده بودمش. من را در آشپزخانه پدرم عقد كردند و بردند خانه او. آنجا براي اولين‌بار ديدمش. خودش مي‌گفت قبلا يك‌بار من را ديده بوده. با عمه‌ام رفته بودم حمام. بعد كه بيرون آمديم، من پايم ليز خورد، زمين خوردم و آن موقع من را ديده بود».

حاج رحيم پس از ازدواج، دوباره به تهران بازمي‌گردد. همسر آن مرحوم ادامه مي‌دهد: «15 روز بعد از عروسي آمديم تهران. اول بازار تهران مستاجر بوديم و بعد رفتيم خيابان سينا يك خانه كوچك گرفتيم. بعد آنجا را هم فروختيم و آمديم آريانا (مالك اشتر) زندگي كرديم. آنجا هم چند سالي بوديم و آخر سر آمديم اينجا(مهرشهر كرج). به گفته حاج عسگر عاشقي، خانه حاج رحيم در مهرشهر كرج، كوچك بود و او هميشه به شوخي اين خانه را زندان موسي بن‌جعفر مي‌ناميده است. همسر موذن‌زاده هم اين موضوع را تاييد مي‌كند: «2تا اتاق داشتيم و 6 تا بچه».

اتصال به بالا در راديو

تا سال 1334 كه صداي حاج رحيم در راديو ضبط شود، موذن‌زاده اردبيلي براي مسجد امام و راديو ملي به‌صورت زنده اذان مي‌گفت. خانم بخشش‌كن مي‌گويد: «ماه رمضان، هر روز با هم مي‌رفتيم مسجد ارگ و من بيرون مي‌ماندم و او مي‌رفت اذانش را مي‌گفت و با هم بر‌مي‌گشتيم خانه. از همان‌جا هم مستقيم در رايو پخش مي‌شد».

جعفر موذن‌زاده اردبيلي - پسر ارشد حاج رحيم - مي‌گويد: «سال 1334 پدر به راديو مي‌رود و از مهندس محبی - مسؤول استودیو 6 - مي‌خواهد كه اذانش را ضبط كنند. ماه رمضان بود و از او مي‌خواهند كه برود بعد از افطار براي ضبط بيايد. پدر قبول نمي‌كند و مي‌گويد الان بايد اذانش را ضبط كنند. خودش مي‌گفته آن روز حال خاصي داشته و گويا به‌اش الهام شده بود كه بايد اذان را همان لحظه براي ضبط بخواند. خلاصه مسؤولان راديو قبول مي‌كنند و پدر براي ضبط به استوديو مي‌رود. به گفته خودش، وقتي براي ضبط اين اذان به استوديوي راديو رفته، اذان را در تمام گوشه‌ها امتحان كرده و ديده كه جا نمي‌افتد. همان‌طور كه مي‌دانيد دستگاه بيات ترك يك حزن خاصي دارد و پدر هم در همين دستگاه، در گوشه روح‌الارواح، اذان را خوانده. مي‌گفت وقتي اذان را در اين گوشه خواندم، احساس كردم كه به بالا وصل شدم. ديگر تا پايان اذان، در استوديو نبودم».

جعفر خاطره جالبي را نيز از قول پدرش از اولين ضبط اين اذان در راديو تعريف مي‌كند: «وقتي پدر اذان را مي‌خواند، يكي از خواننده‌هاي مطرح موسيقي ايراني كه در حال تماشايش بوده، با تعجب از او مي‌پرسد كه اذان را در چه گوشه‌اي خواندي؟ پدر هم مي‌گويد گوشه روح‌الارواح. آن خواننده مشهور به او مي‌گويد كه تابه‌حال اين گوشه را نشنيده بوده».

خود حاج رحيم در گفت‌وگو با خبرگزاري ايسنا اين ماجرا را اين‌گونه تعريف مي‌كند: «يك روزي تصميم گرفتم تا يك اذان يادگاري بگويم. در استوديوي 6 صدا و سيما، هر گوشه‌اي انداختم، نشد تا اينكه آن را در روح‌الارواح آواز بيات ترك به اين شكل كه بيش از 50 سال پخش مي‌شود گفتم. ما ايراني هستيم و اذان ما بايد برخاسته از خودمان باشد. الان اذان‌خوان‌هايي هستند كه از عربستان تقليد مي‌كنند و اين پسنديده نيست و خود ما بايد ابتكار به خرج دهيم. الان 50 سال است كه كسي نتوانسته روي اين اذان من اذان بگويد؛ حتي برادرم سليم كه آن صداي گيرا و زيبا را دارد و اين خواست خداست؛ همان خدايي كه مي‌گويد اگر با من يكصدايي كنيد، محبت شما را به قلوب همه مي‌اندازم».

موذن‌زاده اردبيلي در ادامه به نكته‌اي اشاره مي‌كند كه عدم تحقق آن تاسف‌انگيز است؛ «البته 20 سال پيش مي‌خواستم يك اذان ديگر را  به مدت 15 دقيقه كه در ميان آن دعا هم هست، پر كنم اما نگذاشتند و گفتند كه اذان 6 دقيقه بيشتر نمي‌شود».

به گفته پسر ارثه او، موذن‌زاده تا 1357 و پيروزي انقلاب اسلامي، هر سال براي تجديد ضبط اذانش به راديو مي‌رفته: «از سال 34 به بعد، پدر هر سال براي ضبط به راديو مي‌رفت و اذانش را مجدد مي‌خواند. اصلا از طرف راديو دستور بوده كه اين اتفاق بيفتد. تلويزيون الان بيشتر اذان ضبط شده سال 56 پدرم را پخش مي‌كند. كانال 5 كه هميشه اين اذان را پخش مي‌كند ولي بعضي‌اوقات ديده‌ام كه كانال‌هاي 1 و 3، اذان ضبط شده سال‌هاي‌ 34 و 35 را پخش مي‌كنند. صداي پدر در اين اذان، بسيار شفاف، جوان‌تر و رساتر است و خوب كه دقت كنيد، مي‌توانيد تفاوتشان را تشخيص دهيد».

فراموشي و بيماري

از سال 1357، دوره گمنامي موذن‌زاده اردبيلي آغاز مي‌شود. موذن‌زاده در برخي مساجد تهران مناجات و نوحه مي‌گفت و هر سال، شب‌هاي عاشورا در مسجد اردبيلي‌ها به منبر مي‌رفت. جز خانواده و دوستان، كمتر كسي از وجود او آگاه بود. پسر بزرگ موذن‌زاده مي‌گويد: «همه فكر مي‌كردند كه پدرم فوت كرده است. هيچ‌كس تا سال‌ها پيگير نشد كه او كجاست و چه مي‌كند. تلويزيون و راديو اذان او را پخش مي‌كردند و مردم هم اين اذان را دوست داشتند اما هيچ‌كس سراغي از او نمي‌گرفت». همسر او نيز از وضعيت بد مالي زندگي‌شان مي‌گويد: «من در خانه مواظب بچه‌ها بودم و او صبح مي‌رفت و شب مي‌آمد. زندگي ما خيلي مشكل بود. بچه‌ها يكي‌يكي به دنيا مي‌آمدند و خرج و مخارج زندگي كفاف نمي‌داد. كار موذن‌زاده هم فقط منبر بود و كار ديگري نمي‌كرد. روزي یك مجلس مي‌رفت و خرج زندگي درنمي‌آمد».

جعفر تعريف مي‌كند كه چگونه به زنده بودن حاج رحيم پي‌مي‌برند: «آقاي غلامرضايي - مجري تلويزيون - خيلي اذان پدرم را دوست داشت و تعريف مي‌كرد كه از هر كس درباره موذن‌زاده اردبيلي پرسيده، گفته‌اند اول انقلاب فوت كرده است. غلامرضايي مي‌گويد يك روز با يك آذري‌زبان برخورد كردم و از او سراغ موذن‌زاده را گرفتم و او به من گفت كه زنده است». به اين ترتيب، پس از 25 سال و در حالي كه تنها 2 سال به پايان عمر او مانده بود، موذن‌زاده‌ اردبيلي مجددا كشف مي‌شود و يكي از خبرگزاري‌ها هم با او گفت‌وگو مي‌كند.

«بيماري پدر از سال 74 شروع شد و در سال 84 به اوج رسيد. اين اواخر، سرطان از مثانه، به كليه  و كبد و ريه‌هايش هم رسيده بود». جعفر تعريف مي‌كند كه تنها يك‌بار از پدر گله‌اي درباره بيماري‌اش شنيده است؛‌ «در تمام مدتي كه مريض بود، اصلا گله و شكايت نمي‌كرد و خيلي آرام بود؛ جز يك‌بار كه به من گفت نمي‌دانم چرا اين مريضي را گرفته‌ام. آدمي مذهبي‌اي بود و دكترها براي مريضي‌اش به او سوند بسته بودند. او هم مدام مراقب بود كه نجس نشود. فقط اين موضوع بود كه خيلي ناراحتش مي‌كرد». حاج مهدي سراج‌زاده - دوست جوان موذن‌زاده اردبيلي - هم تاكيد مي‌كند كه اين حرف را به او هم گفته است: «يادم هست كه در بيمارستان بوديم و 5 روز مانده بود به رفتنش. تا آن‌روز حتي يك‌بار هم نديده بودم كه از وضعيت خود گله‌ كند اما آن‌روز دست من‌را گرفت و گفت مهدي، چرا من به اين روز افتادم و اين نوع مريضي نصيبم شد؟ چشم‌هايش پر از اشك شده بود و من هم گريه‌ام گرفته بود. قبل از اينكه چيزي بگويم، خودش بلافاصله گفت كه همه‌چيز خواست خداست. بعد هم فضا عوض شد و خنديد».

همسر آن مرحوم هم از روزهاي بيماري موذن‌زاده تعريف مي‌كند؛ «اين اواخر خيلي مريضي كشيد و همه‌اش بيمارستان بود. بيچاره اصلا اهل غر زدن نبود. من بداخلاقي مي‌كردم؛ خب آدم بايد راستش را بگويد؛ من هر چي مي‌گفتم اصلا حرفي نمي‌زد».

حاجي به ديار باقي رفت

موذن‌زاده در آخرين ماه‌هاي زندگي‌اش نهايتا موفق مي‌شود به آرزوي خود برسد و حاجي شود. پسر بزرگ او مي‌گويد كه پدرش پس از شنيدن خبر سفر حج بسيار خوشحال شده است؛ «وقتي قرار شد كه از طرف لاريجاني كه آن‌موقع رييس صدا و سيما بود، به مكه برود، حالش خيلي بد بود و 2تا سوند به‌اش وصل بود ولي خوشحال بود و مي‌گفت به آرزويش رسيده است. من رفتم اداره اوقاف و گفتم حال پدرم خوب نيست، از نظر پزشكي تاييدش نكنيد. گفتند مگر مي‌شود موذن‌زاده را رد كرد. اين مرد بايد به زيارت خانه خدا برود. 4ماه قبل از فوتش بود كه با وضع خرابي‌ كه داشت به مكه رفت. من خيلي نگرانش بودم. روزي كه آمد، سريع خودم را به‌اش رساندم  و ديدم حالش زياد خوب نيست. گفتم فقط يك چيزي به من بگو، رفتي مكه چي‌ ديدي؟ گفت فقط همين را بگويم كه رفتم خدا را ديدم و آمدم».
جعفر تعريف مي‌كند كه پدرش بنا به درخواست حجاج ديگر كشورهاي اسلامي در مكه نيز اذان خود را گفته است: «مي‌گفت ازش خواسته‌اند كه در عرفات اذانش را بخواند ولي «عليا ولي‌الله» را نگويد. قبول نكرده بود. دست آخر آنها قبول مي‌كنند كه اذانش را كامل بخواند. مي‌گفت اذانش را 20 دقيقه خوانده است». [دو نغمه ماندگار]

علي معلم دامغاني كه اذان موذن‌زاده اردبيلي را در عرفات شنيده بود، اين اذان را يكي از بديع‌ترين نمونه‌هاي اذان دانسته كه نه‌تنها در ايران بلكه در سراسر جهان مورد توجه قرار گرفته است؛ «رحيم موذن‌زاده را در عرفات زيارت كردم و به ياد دارم كه ايشان در آنجا براي آخرين بار، اذان جاودانه‌ خود را اجرا كردند كه بسيار مورد توجه حجاجي كه از ديگر مناطق جهان آمده قرار گرفت و فكر مي‌كنم او هم به آرزوي خود رسيد».

موذن‌زاده اردبيلي پس از بازگشت از سفر حج، به علت پيشروي بيماري سرطان، در بيمارستان بستري مي‌شود. پزشكان براي بهبود او دست به‌كار مي‌شوند ولي سرطان ديگر تمام بدن او را فرا گرفته بود و كاري از كسي ساخته نبود.

مسؤولان نظام، يكي‌يكي به بالينش مي‌آمدند و موذن‌زاده هم به آنها پند و اندرز مي‌داد. جعفر تعريف مي‌كند: «خيلي‌ها آمدند. يادم هست كه به آقاي مسجدجامعي كه آن‌موقع وزير ارشاد بود، يك كاغذي نشان داد كه اسم 2 هزارتا جوان رويش بود. گفت اين جوان‌ها مشكل دارند. شما وزير هستيد و بايد يك كاري بكنيد. اگر اينها به كار خلاف بيفتند، تقصير شماست. گفت اين جوان‌ها به‌درد اين مملكت مي‌خورند. بايد يك فكري براي آنها كرد. با آقاي حداد عادل هم كه رييس مجلس بود، مدام از درد مردم حرف مي‌زد».

موذن‌زاده آن‌قدر ملاقات‌كننده در بيمارستان داشت كه در مواقع بيداري بايد وقت خود را به احوالپرسي با آنها مي‌گذراند. منصور موذن‌زاده مي‌گويد: «كسي را رد نمي‌كرد. با اينكه حال بدي داشت، همه را مي‌پذيرفت و با همه هم صحبت مي‌كرد. بعضي وقت‌ها كه ديگر اتاق جا نداشت، ما مجبور مي‌شديم كه از اتاق بيرون برويم». سراج‌زاده هم در اين‌باره مي‌گويد: «وقتي در بيمارستان بود، دسته‌دسته دخترها و پسرها مي‌آمدند و از او عيادت مي‌كردند و مي‌رفتند. با اينكه حال خوشي نداشت، يكي‌يكي‌شان را ماچ مي‌كرد و با آنها احوال‌پرسي مي‌كرد». پس از مدتي براي گشاد شدن سوند موذن‌زاده، عملي موفقيت‌آميز صورت مي‌گيرد اما ديگر دير شده بود. سرانجام ريه پيرمرد نيز به دست سرطان از كار مي‌افتد و او جهان رادر 6 خرداد ماه 1384 بدرود مي‌گويد.

مراسم ختم موذن‌زاده در حالي در مسجد اردبيلي‌هاي تهران برگزار مي‌شود كه اين مسجد مملو از آدم بوده است. جعفر موذن‌زاده گله‌اي هم از مسؤولان دارد؛ «شبي 5 هزار نفر براي مراسم ختم و شام غريبان و شب هفتم و چلهم پدر به مسجد آمدند. آن‌قدر جمعيت زياد بود كه بسياري از آنها در كوچه بودند و مسجد ديگر جا نداشت. بيشتر از 15 ميليون تومان فقط هزينه همين مراسم شد كه پرداخت همه آنها بر عهده خانواده و دوستان پدر افتاد و حتي يك‌نفر نيامد يك جلد قرآن به اين مسجد هديه كند. از بزرگان و سران نظام خيلي‌ها به مسجد آمدند ولي هيچ‌كس هيچ كمكي به ما نكرد. از روزي كه فهميدند پدر در بيمارستان بستري است، مدام براي عيادت با او مي‌آمدند. اتاق پدر هميشه شلوغ بود و حتي براي خانواده او هم جا نبود.

 خيلي از دولتي‌ها و سران نظام به بيمارستان آمدند و با پدر عكس گرفتند و رفتند. هزينه بيمارستان‌ پدر هم حدود 20 ميليون تومان شد كه باز همه را خودمان پرداخت كرديم. مسؤولان اين‌همه درباه اهميت اذان پدر گفتند ولي حداقل نيامدند كمكي به خانواده او براي پرداخت هزينه بيمارستان‌‌اش كنند. من بازنشسته موسسه تحقيقات خاك و آب هستم و بقيه اعضاي خانواده ما هم از قشر مرفه نيستند. نمي‌دانيد با چه مكافاتي توانستيم از پس اين هزينه‌ها برآييم».

*

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 11:51 |


الهی از بود خود چه دیدم مگر بلا و عناد از بود تــــو همـــه عطا است و وفای به بر پیدا و بکرم هویدا ـ نا کرده گیر کرد رهی و آن کـــن که از تو سزا ـ

الهی نـــام تو مــا را جواز و مهــــــر تو ما را جهــاز ـ

الهی شنــاخت تو ما را امان و لطف تو مـــا را عیـــان ـ

الهی فضـــل تـــو ما را لوادکنف تــــو ما را ئادی ـ

الهی ضیعفان را پناهی قاصدان را بـــر سراهی مومنـــــان را گواهی چه بود که افزوئی و نکاهی؟

الهــــی چه عزیز است او که تو او را خواهی در بگریزد او را در راه آرئی طوبی آنکس را را کـــه تو او رایی ـ آیا که تا از ما خــــود کرائی؟

کریمــا گرفتار آن دردم که تو درمان آنی ـ بنده آن ثنا ام که تو سزای آنی من در تو چه دانم؟ تو دانی ـ تو آنی که گفتی من آنم آنــی ـ

الهی نمی توانم که این کار بیتو بسر بریم نه زهره آن داریم که از تو بسر بریم ـ هر گه که پنداریم کهه رسیدیم از حیرت شمارواسر بریم ـ

خـــــداوندا کجا باز یابیم آنروزکه تو ما را بودی و ما نبــودیم تا باز به ان روز رسیم میان آتش و دودیم اگـــر بدو گیتی آنروز یابیم پر سودیم ور بود خود را در یابیم به نبــود خود خشنودیم ـ


الهی از آنچه نخواستی چه آیــــد؟ و آنرا که نخواندی کی آیــد؟ تا کشته را از آب چیست؟ و نا بایسته را جواب چیست؟ تلخ را چه سود اگر آب خوش در جوار است؟ و خار را چه از آن کش بوی گل در کنار است ـ

الهی شاد بدانم که بد درگاه تو میزارم بر آن امیـــد که روزی در میـــدان فضل بتو نازم تومن فاپذیری و من فا تو پردازم ـ یک نظر در من نگری و دو گیتی بآب انـــدازم ـ

الهی نسیمی دمید از باغ دوستی دل را فـــدا کردیم ـ بویی یافتیم از خزینه دوستی بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم ـ برقی تافت از مشرق حقیقت اب و گل کم انگاشتیم و دو گییتی بگذاشتیم ـ یک نظر بسوختیم و بگداختیم بیفزای نظریو این سوخته را مـــرهم ساز و غرق شده را دریاب که می زده راهم بمی دارد و مرهم بود ـ

الهی تودوستان را به خصمان می نمایی درویشان را به غم و اندوهان میدهی بیمار کنی و خود بیمارستان کنی درمانده کنی و خود درمان کنی از خاک آدم کنی و با وی احسان کنی سعادتش بر سر دیوان کنی و به فردوس او را مهمان کنی مجلسش روضه رضوان کنی نا خوردن گندم با وی پیمان کنی و خوردن آن در علم غیب پنهان کنی آنگه او را بزندان کنی و سال ها گریان کنی جباری تو کار جباران کنی خداوندی کار خداوند ان کنی تو عتاب و جنگ همه با دوستان کنی ـ

الهی بنده با حکم ازل چون براید؟ < و آنچــه ندارد چه باید جهــد بنده چیست کار خواست تو دارد بنده به جهد خویش کی تــــواند ؟

الهی ای ســزای کرم وای نوازنده عالم نه با جز تو شادیست و نه با یاد تو غــــم ـ خصمی و شفیعی و گواهی و حکم هرگز بینما نفسی با مهــر تو بهم آزاد شده از بند وجود و عدم باز رسته از رحمت لوح و قلم درمجلس انس قدح شادی بردست نهاده دمادم ـ

الهی کار آن دارد که با تو کاری دارد یار آن دارد که چون تو یاری دارد ـ او که در دو جهان تر دارد هرگز کی ترا گذارد و عجب آنست که او که ترا دارد از همه زار تر میگذارد ـ او که نیافت بسبب نا یافت می زارد اوکه یافت باری چـــرا میگذارد دربرآن را که چون تو یاری باشد گر ناله کند سیاهکاری باشد ـ

 

الهی در سر گریستنی دارم دراز ـ ندانم که از حسرت گریم یا از ناز ـ گریستن حسرت بهره یتیم و گریستن شمع بهره ناز ـ از ناز گریستن چون بود این قصه یی است دراز ـ

الهی یک چند بیاد تو نازیدیم آخر خود را رستخیز گزیدیم چومن کیست که این کار را سزیدیم اینم بس که صحبت تو ارزدیم ـ

الهی نه جز از یاد تو دلست نه جز از یافت تو جان پس بیدل و بیجان زندگی چون توان؟

الهی جدا ماندم از جهانیان به آنک چشمم از تو تهی و تو مراعیان خالی ینی از من و نبینیم رویت جائی که تو با منی و دیدارینی ای دولت دل و زندگانی جان نادریافت یافته و نادیده عیان یاد تو میان دل و زبانست و مهر تو میان سرو جان ـ یافت تو روز است که خود برآید ناگاهان یابنده تو نه به شادی پردازد و نه باندهان ـ خداوندا به سر مرا کاری ار آن عبارت نتوان تمام کن برما کاری با خود که از دو گیتی نهان ـ

الهی شاد بدانیم که اول تو بودی و ما نبودیم ـ کار تو درگرفتی و ما نگرفتیم قیمت خود نهادی و رسول خود فرستادی ـ

الهی هر چه طلب بما دادی به سزا داری ما تباه مکن و هرچه بجای ما کردی از نیکی به عیب ما بریده مکن و هرچه نه به سزای ما ساختی بناسزائی ما جدا مکن ـ

الهی آنچـــه ما خود کشتیم به برمیار و آنچه تو ما را کشتی آفت ما زا آن باز دار ـ من چه دانستم که مزدور راوست که بهشت باقی او را حظ است و عارف اوست که در آرزوی یک لحظه است ـ من چه دانستم که مزدور در آرزوی حور و قصور است و عارف در بحر عیان غرقه نور است



الهی ما را بر این در گاه همه نیاز روزی بود که قطره ار آن شراب بر دل ماریزی ـ تا کی ما را بر آب و آتش بریم آمیزی ؟ ای بخت ما از دوست رستخیزی ـ

الهی از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و ز دورت می پندارند و نزدیکتر از جانی ـ نفسهای جوانمردانی ـ حاضر دلهای ذاکرانی ـ

ملکا تو آنی که خود گفتی و چنانکه گفتی آنی من چه دانستم که این دود آتش داغ است ـ من پنداشتم که هر جا آتشی است چراغ است من چه دانستم که در دوستی کشته را گناهست ـ و قاضی خصم را پناهست من چه دانستم که حیزت بوصال تو طریق است و ترا او بیش جوید که در غریق است خوانندگان از و بردر او بسیارند خواهندگان او کم گویندگان از درد بی درد او بسیارند و صاحب درد کم ـ

الهی چون از یافت تو سخن گویند از علم خود بگریزم برزهره خود بترسم در غفلت آویزم همواره از سلطان عیان در پرده غیب میآویزم نه کامم بی لکن خویشتن را در غلطی افکنم تا دمی برزنم ـ

خداوند نثار دل من امید دیدار تست بهار جان من مرغزار وصال تست ـ

خداوندا یافته میجویم با دیده در میگویم که دارم چه جویم که ببینم چه گویم شفیته این جستجویم گرفتار این گفتگویم ـ

خداوندا خود کردم و خود خریدم آتش بر خوئ خود افرورانیدم از دوستی آواز دادم دل و جان فراناز دادم ـ

مهربانا اکنون که در غرقابم دستم گیر که گرم افتادم ـ

الهی چه یاد کنم که خود همه یادم ـ من خرمن نشان خود فرا باد دادم یاد کردن کسب است و فراموش نکردن زندگانی زندگانی وراء دو گیتی است و کسب چنانکه دانی ـ

الهی یک چند به کسب تو ورزیدم باز یکچندی بیاد خود ترا نازیدم دیده بر تو آمد با نظاره پردازیدم ـ اکنون که یاد بشناختم خاموشی گزیدم چون من کیست که این مرتبت را سزیدم ـ فریاد از یاد بی اندازه و دیدار بهنگام و زآشنائی بنشان و زدوستی به پیغام ـ

خداونـــــدا کار آنکس کند که تواند و عطا آنکس بخشد که دارد پس رهی چه دارد و چه تواند چون توانائی تو کرا توانست ؟ و در ثنا تو کرا زبانست؟ و بی مهر تو کرا سر در جانست؟ چه غم دارد او که تو را دارد؟ کرا شاید او که ترا نشاید؟ آزاد آن نفس که بیاد تو یازان و آباد و آن دل که به مهر تو نازان ـ و شاد آنکس که با تو در پیمان از غیر جدا شدن سر میدانست کار آن دارد که با تو در پیمانست ـ


الهی اگر از دنیا نصیبی است به بیگانگان دادم و اگر از عقبی مرا ذخیره یی است به مومنان دادم ـ در دنیا مرا یاد تو بس و در عقبا مرا دیدار تو بس دنیا و عقبا دو متاعند بهایی و دید نقدیست عطائی ـ قومی بینم باین جهان از و مشغول قومی از هر دو جهان بوی مشغول گوش فرا داشته که تا نسیم سعادت از جانب قربت کی دمد؟ و آفتاب وصلت از برخ عنایت که تابد؟ بزبان بیخودی و به حکم آرزومندی میزارند و میگویند ـ

کریما مشتاق تو بی تو زندگانی چون گذرد؟ آرزومند بتو از دست دوستی تو یک کنار خون دارد ـ بی تو ای آرام جانم زندگانی چون کنم؟ چون نباشی در کنارم شادمانی چون کنم؟

الهی هر که تو را جوید او را بنقد رستخیزی باید یا بتیغ ناکامی او را خونریزی باید ـ

عزیز دو گیتی هر که قصد درگاه تو کند روزش چنین است/ یا بهره این درویش خود چنین است؟

الهی همگان در فـــراق میسوزند و محب در دیدار چون دوست دیده ور گشت ـ محب را با صبرو قرار چه کار؟

خداوندا تو ماراجاهـــل خـــواندی ـ از جاهـــــل جز جفا چه آیـــــد؟



الهی عارف ترا بنور میداند از شعاع وجود عبارت نمی تواند موحد ترا بنور قرب می شناسد و در آتش مهر میسوزد از نار باز نمی پردازد ـ

خـــــداوندا یافت ترا دریافت می جوید از غرقی در حیــــــرت طلب از یافت بــاز نمیـــــداند ـ

الهی نشان این کار مارا بی جهان کرد تا از تن نشان ما را هم نهان کرد ـ در دیده وری تورهی را بی جان کرد مهر تو سود کرد و دو گیتی زیان کرد ـ

الهی دانی بچه شادم بآنکه نه به خویشتن بتو افتادم تو خواستی نه من خواستم ـ دوست بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم ـ

الهی آن روز کجا یابم که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بآن روز رسم میان آتش و دودم ـ اگـــر بدو گیتی آنروز یابم من برسودم ـ ور بود تو خود را یابم به نبود تو خشنودم ـ

خــدایا نه شناخت ترا توان نه ثناء ترا زبان نه دریای حلال و کبریا ترا کران ـ پس تر مدح و ثنا چون توان ـ ترا که داند که ترا تو دانی تو ـ ترا نداد کس ترا تو دانی بس ـ



الهی اگر در کمین سر تو بما عنایت نیست سر انجام قصه ما جـــز حسرت نیست ـ ای حجت را یاد و انس را یادگار خود حاضری ما را جستن چه بکار؟

الهی هر کس را امیدی و امیـــد رهی دیدار رهی را بی دیدار نه بمزد حاجت است نه با بهشت کار مرا تا باشد این درد نهــــانی ترا جویم که درمانم تو دانی ـ

الهی او که ترا بصنایع شناخت بر سبب موقوف است ـ و او که ترا به صفات شناخت در خبر محبوس است ـ او که به اشارت شناخت صحبت را مطلوبست ـ او که ربوده اوست از خود معصوم است ـ

الهی موجود عارفانی ـ آرزوی دل مشتاقانی ـ مذکور زبان مداحانی ـ چونت نخواهم که نیوشنده آواز داعیانی ـ چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی ـ چونت ندانم که زین جهانی ـ چونت دوست دارم که عیش جانی ؟

الهی الهی یافته میجویم با دیده ور میگویم که دارم ؟ چه جویم؟ که می بینم ؟ چه گویم شفته این جستجویم گرفتار این گفتگویم ـ

کریما این سسوز ما امروز در آمیز است نه طاقت بسر بردن و نه جای گریز است ـ سر وقت عارف تیغی تیز است نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ

لطیفا این منزل ما چرا چنین دور است هراهان برگشتند که این کار غرور است ـ گر منزل ما سرور است این انتظار سور است و گر جز منتظر مصیبت زده است معذور است ـ


 



الهی ای دهنده عطا و پوشینده جفا نه پیدا که پسند کو؟ او پسندیده چراینده بناها به قضا پس کوی که چرا؟

الهی کار پیش از آدم و حواست و عطا پیش از خوف و رحاست اما آدمی به سبب دیدن مبتلاست ـ خاصه او آنکس است که از سبب دیدن رهاست اگر اسیاء احوال است قطب مشیت بجاست ـ

الهی عنایت کوه است و فضل تو دریاست کوه کی فرسود و دریا کی کاست عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست؟ پس شادی یکی است که دوست یکتاست ـ

الهی نه دیدار ترا بهاست و نه رهی را صحبت سزاست و نه از مقصود ذره یی در جان پیداست ـ پس این درد و سوز در جهان چراست پیداست که بلا را در جهان چند جاست ـ این همه سهم است اگر روزی باین خار خرماست ـ
الهی از کرم همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم بکرد خویش بس درمانده ایم بوقت خویش بس مغروریم به پندار خویش بس محبوبیم در سزای خویش دست گیر ما را به فضل خویش باز خوان ما را بکرم خویش ـ بارده ما را به احسان خویش ـ

الهی چه سوز است این که از بیم فوت تو در جان ما در عالم کسی نیست که ببخشاید بروز زمان ما ـ

عزیز تو گیتی چند نهان شوی و چند پیدا دلم حیران گشت و جان شیدا تا کی این استتار و تجلی آخر کی بود آن تجـــــــلی جاودانی ـ

الهی جلا عزت تو جای اشارت نگذاشت محو و اثبات تو راه اضافت بر داشت تا گم گشت هر چه رهی در دست داشت ـ

الهی آب عنایت تو به سنگ رسید سنگ بارگرفت سنگ درخت رویایند درخت میوه بار گرفت درختی که بارش همه شادی طعمش همه انس بویش همه آزادی ـ درختی که بیخ آن در زمین وفا شاخ آن بر هوا ـ رضا میوه آن معــرفت و صفا ـ حاصل آن دیدار و لقا

الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم

الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم ـ

الهی این چه بتر روزیست؟ ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزیست ـ

الهی میلرزم از آنکه نه ارزم چه سازم جز از آنکه می سوزم تا از این افتادگی بر خیزم ـ

الهی از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و نا چاره را چه آمیزم و در هامون کجا گریزم ـ

الهی ار تو فضل کنی از دیگران چه داد و چه بیداد ور تو عدل کنی پس فضل دیگران چون باد ـ

الهی گفت تو راحت دل است و دیدار تو زندگانی جان زبان بیاد تو ناز دو دل به مهر و جان بعیان ـ

الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفــم ـ بهر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از ین کوی بر ندارم او که تو آن اویی بهشت او را بنده است او که تو در زندگانی اویی جاوی زنده است ـ

الهـــی آنچــه من از تو دیدم دوگیتی بیاراید عجب اینست که جان من از بیم داد تو دمی نیاساید ـ

الهی چند نهان باشی؟ و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا؟ تاکی این استتار و تجلی ؟ کی بود آن تجلی جاودانی ـ

الهی دانش و کوشش محنت آدمیت و بهره هر یکی از توبه سزا کرا و از لیست ـ

الهی آمدم با دو دست تهی ـ بسوختم بر امید روز بهی ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟

الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومـــی را به شراب انس متان کردی قومی را بدریای دهشت غرق کردی ـ

الهی تو آنی که نو تجلی بر دل های دوستان تابان کردی چشمه های مهـــر در سرهای ایشان روان کردی و آن دلها را آئینــه خود محل صفا کردی تو در آن پیدا و به پیدائــی خـــود در آن دو گیتی نا پیدا کردی ـ

الهی هر چه نشان شمردم پرده بود و هــر چه می مایه دانستم بیهوده بود ـ

الهی این پردهء من از من بدار و عیب هستی من از من وا دار و مرا در دست کوشش بمن گذار

الهی کرد ما در میار و زیان ما از ما وا دار ای کردگار نیکو کار آنچه بی ما ساختی بی ما راست دار و آنچـــه تو برتادی بما مسپار ـ

الهی همه دوستان میان دو تن باشد ـ سه دیگر نگنجد درین دوستی همه تویی من در نگنجم گر این کار سراز منست مرا بدین کار نا کاردر سزار تو است همه توئی من فضول را بدعوی چه کار؟



الهی از کجا باز یابم من آنروز که تو مرا بودی و من نبودم تا باز بدان روز رسم میان آتش و دودم اگر بدو گیتی آن روز من یابم پر سودم در بود خود را دریابم به نبود خود خشنودم ـ

الهی ای داننــــد ه هر چیز و سازنده هر کار و دارنه هر کس نه کس را با تو بنازی و نه کس را از تو بی نیازی کار به حکمت می اندازی و به لطف می سازی نه بیداد است و نه بازی ـ

الهی نه به چرائی کار تو بنده را علم و نه بر تو کس را حکم سزا ها تو ساختی و نوا ها تو ساختی و نه از کسی به تو نه از تو به کس همه از تو بتو همه توئی و بس ـ

الهی ترا آنکس ببیند که ترا در ازل دید که دو گیتی او را ناپدید و ترا او دید که نادیده پسند ید ـ

الهی بر هزاران عقبه بگذارنیدی و یکی ماند دل من خجل ماند از بس که ترا خواند ـ

الهی به هزاران آب شبستی تا آشنا کردی با دوستی و یک ماند آن که مرا از من بشوی تا از پس خود بر خیزم و تو مانی ـ

الهی هر گز بینما روزی بی محنت خویش؟ تا چشم باز کنم و خود را نبینم در پیش ـ

الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ـ

الهی همه عالم تر می خواهنـــد کار آن دارد که تا تو کراخواهی بناز کسی تو او را خواهی که اگر بر گردد تو او را در راهی ـ

الهی تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف چه آید جز خطا و ما را جاهل خواندی و از جاهل چه آید جز جفا و تو خداوندی کریم و لطیف چه سزد جز از کرم و وفبخشیدن عطا ـ

الهی یادت چون کنـــم که من خود همه یادم من خرمن نشان خویش فراباد نهــادم ـ

الهی وقت را بدرد می نازم و زیادتی را می سازم به امید آنکه چون درین درد بگدازم درد و راحت هر دو بر اندازم ـ

الهی تو مومنان را پناهی قاصدلن را بر سر راهی عزیز کسی که تو او را خواهی اگر بگریزد او را در راهی طوبی آنکس را که تو او رایی آیا که تا از ما خو کرایی ـ

الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم ـ

الهی دانی بچه شادم ؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم ـ

الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری ـ

ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری ـ

الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ

الهی یافت جستن زندگانیست و جوینده نا یافتن زندانیست و چندان که میان آن و این معانیست یگانگی ترا نشانیست و هر چه نه بتو باقیست فانیست

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 12:16 |

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 13:11 |

 

مسعود رسام درگذشت

مسعود رسام کارگردان با سابقه تلویزیون،  پس از مدت ها تحمل بیماری در بیمارستان لاله تهران درگذشت .

پورفرج تهیه کننده تلویزیون و از دوستان نزدیک مرحوم رسام در مصاحبه با خبرنگار صداوسیما افزود: آن مرحوم از چند سال پیش با بیماری سرطان دست وپنجه نرم می کرد و 16 ماه پیش نیز برای ادامه درمان به آلمان سفر کرد.
 
وی تصریح کرد : پس از آن نیز ادامه درمان وی در بیمارستان های تهران ادامه داشت که از دیشب حال وی رو به وخامت گذاشت و با وجود تلاش کادر پزشکی بیمارستان لاله سرانجام ساعت 15 امروز درگذشت. 

پور فرج که سابقه تهیه کنندگی مجموعه بزرگمرد کوچک به کارگردانی مرحوم رسام را در کارنامه خود دارد،‌ گفت : با هماهنگی خانواده وی ، ‌پیکر آن مرحوم ساعت 9صبح سه شنبه دوازدهم آبان از مقابل خانه سینما به سمت قطعه هنرمندان بهشت زهرا تشییع می شود. 

مرحوم مسعود رسام که مجموعه‌های " خانه سبز" و "سرزمین سبز " را در کارنامه هنری خود به جای گذاشت ،در سال 1336 در تهران متولد و پس از کسب مدرک کارگردانی از مدرسه عالی تلویزیون و سینما (دانشکده صدا و سیما) وارد عرصه حرفه ای فیلم سازی شد. 

" بزرگ مرد کوچک "، "دریایی‌ها "، " همسران "، "مروارید سرخ "، "چاق و لاغر" و فیلم‌های سینمایی " سیندرلا " و "علی وغول جنگل" و مجموعه " غیر محرمانه " از دیگر آثار مرحوم رسام در حوزه کارگردانی است.

اكرم محمدي، مهرانه مهين‌ترابي، لاله صبوري و بيژن بيرنگ از مسعود رسام مي‌گويند

وداع با مرد خاطره ساز



در سال‌های ابتدای دهه 70 مجموعه‌ای از شبکه دو روی آنتن رفت که شکل و شیوه مجموعه‌سازی را تحت تاثیر قرار داد. جذابیت‌های این مجموعه پربیننده و موفق به اندازه‌ای بود که نه تنها بازیگرانش را به شهرت و محبوبیت رساند، بلکه نام کارگردان‌هایش را هم سر زبان انداخت.
«همسران» نمونه‌ای شد برای مجموعه‌سازی آپارتمانی و اپیزودیک که اگرچه سال‌ها در شبکه‌های خارجی تجربه می‌شد کمتر به تلویزیون ما راه پیدا کرده بود. مسعود رسام فارغ‌التحصیل کارگردانی از مدرسه عالی تلویزیون و سینما در کنار بیژن بیرنگ زوجی را تشکیل داده بودند که در برنامه‌سازی تلویزیون در دهه 60 و 70 تنوع ایجاد کردند، نوع نگاه آنها نسبت به زندگی و استفاده از دانش روان‌شناسی در بیان مفاهیم اخلاقی و تربیتی امتیاز مجموعه‌هایی بود که رسام و بیرنگ پشت دوربین آن بودند. آنها در فضایی دست به این تجربه‌گرایی می‌زدند که مجموعه‌سازی بیشتر از هر چیز به حرفه‌ای پرسود و پررونق برای تهیه‌کننده‌ها تبدیل شده بود و قواعد بساز و بفروشی در آن حاکم بود.
اکرم محمدی با یادآوری خاطرات همکاری با مسعود رسام در مجموعه‌های «خانه سبز» و «سرزمین سبز» او را کارگردانی خوشرو و مسلط به کار توصیف مي‌كند. محمدی مي‌گويد: خبر درگذشت مسعود رسام واقعا شوکه‌‌کننده بود و من به جامعه هنرمندان، خانواده‌اش و مردم تسلیت می‌گویم. او همیشه به کارش مسلط و خوشرو بود. خاطرات خوش زیادی با او در مجموعه‌های «خانه سبز» و «سرزمین سبز» داشتم.
او توضيح مي‌دهد: در زمان بازی در این دو پروژه زندگی کردم. مرحوم رسام همچون یک دوست و یک همکار خوب بازیگر را هدایت می‌کرد. یاد زنده‌یاد خسرو شکیبایی و مسعود رسام در «خانه سبز» و «سرزمین سبز» بخیر. رسام خیلی زود از دنیا رفت. نمی‌توانم مرگ او را باور کنم.
مهرانه مهین‌ترابی نيز با یادآوری خاطراتی که از زنده‌یاد مسعود رسام در مجموعه‌های «همسران» و «خانه سبز» داشت، مي‌گويد: به یاد دارم وقتی مسعود رسام و بیژن بیرنگ مجموعه‌های «همسران» و «خانه سبز» را طراحی کردند و در دهه 70 پخش شد، توانستند مخاطبان زیادی را جلب کنند. رسام با سیاست خاصی کار را پیگیری و همیشه بچه‌ها را همدل می‌کرد.
وی در ادامه افزود: رسام همکار خیلی خوبی برایمان بود و وقتی خبر را شنیدم خیلی شوکه شدم. من از او بسیار آموختم. مسعود رسام کارگردان توانایی بود و به کار خود اشراف داشت. همیشه ایده‌های درستی داشت و خردمندانه و با برنامه‌ریزی کار می‌کرد.
لاله صبوری بازیگر مجموعه «بزرگمرد کوچک» رسام را یک شعبده‌باز مي‌داند که هر بار دستش را در کلاه می‌کرد برای هر پلان یک لحظه جدید خلق می‌کرد. لاله صبوری مي‌گويد: وقتی خبر درگذشت رسام را شنیدم، خیلی دلم گرفت از اینکه چرا زمانی که زنده هستیم کمتر به یاد یکدیگر می‌افتیم و مشغله زندگی را بهانه می‌کنیم. رسام فردی بزرگوار، دوست‌داشتنی و فهمیده بود. به ندرت پیش می‌آمد عصبانی شود.
بازیگر مجموعه «بزرگمرد کوچک» مي‌افزايد: رسام همچون یک شعبده‌باز بود و هر بار که دستش را در کلاه می‌کرد برای هر پلان یک لحظه جدید خلق می‌کرد. خبر مرگ رسام برایم شوک‌‌کننده بود و مرگ او را باور نمی‌کنم. نمی‌توانم برای او از فعل ماضی استفاده کنم. اما بيژن بيرنگ كه از سال 1360 تا 1380 با مسعود رسام همكاري كرده‌ است، مي‌گويد: بسياري از جواناني كه به مرز 30 سالگي رسيده‌اند، عمر خود را با كارهاي مرحوم رسام سپري كرده‌اند. او توضيح مي‌دهد: كارهاي خيلي زيادي با هم ساختيم و بيشتر سريال‌هايي كه چه قبل و چه پس از انقلاب اسلامي براي سيما از جمله كودكان و نوجوانان ساخته شد، از آثار او بودند، در واقع بسياري از بينندگان تلويزيون با كارهاي او بزرگ شدند.
 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 11:58 |

ائیلر – ائیلر

 

ائله بیر کیشی نین توت اتگیندن
بیل سنه ایمدادی او ائیلر – ائیلر
ذره جه اوستونده اولسا نظری
یئردن داش گؤتورسن لعل ائیلر – ائیلر

بوهتان دئمه ، بوهتان توتار آدامی
قول ائیلر ، بازاردا ساتار آدامی
جهنم اودوندان بئتر آدامی
یوخسوللوق یاندیریب ، کول ائیلر – ائیلر


عاقل اینسان دئمز هر گؤردوگونو
دالدالار دوشمتاندان وای دردیگینی
گؤرمزسن نامردین پای وئردیگینی
وئرسه ده مینتین بول ائیلر – ائیلر


خسته قاسیم دئیر سؤزون بو باشدان
پای اومما قوهومدان ، یاردان ، یولداشدان
اؤزون امک چکسن سو چیخار داشدان
اریدر داغلاری یول ائیلر – ائیلر



کمکت می کند


ازدامن مردی بگیر که
بدانی کمکت خواهد کرد
ذره ای هم نظرش به تو باشد
سنگی که از زمین برمی داری لعلش می کند


بهتان نگو ، بهتان دامن آدمی را می گیرد
او را مثل برده در بازار می فروشد
از آتش جهنم هم بدتر
فقر آدمی را می سوزاند و خاکستر می کند


آدم عاقل هرچه که می بیند به زبان نمی آورد
از دشمن پنهان می کند دردی را که به او رسیده است
سهمی را که ناکس می دهد نمی بینی
اگر هم بدهد منتش را فراوان می کند


خسته قاسم حرفش را از حالا می گوید
از فامیل و دوست و یاور انتظار کمک نداشته باش
اگر خودت تلاش کنی از سنگ آب جاری می شود
تلاشت کوه را ذوب کرده راه هموار می سازد

 

اولماز  

ای نازنین سنین کیمی
شوخ گؤزلدن دویماق اولماز
آغزین شکر ، لبین بالدی
لبین کیمی قایماق اولماز


نئچه ماحالدا وار آدین
ده ییشدین آغزیمین دادین
دوروب یانیندا جلادین
دیزینه باش قویماق اولماز

مینا گردن ، بویوبسته
بیر سایه سال باشیم اوسته
یازیق « قاسیم » دوشدو خسته
دردی غمین سایماق اولماز

×××

پیدا نمی شود
ای نازنین مانند تو
از زیبای شوخ نمی شود شیر شد
دهانت شکر ، لبت عسل
خامه ای مانند لبت پیدا نمی شود

در چند محل اسمت هست
مزه دهانم را تغییر دادی
جلادت کنارت ایستاده
سر به زانویت نمی شود گذاشت

گردن همچو مینا ، قامت رعنا
سایه ات را بالای سرم بیانداز
بیچاره « قاسم » بیمار شد
درد و غمم را نمی شود شمرد

 

دنیانین -

چرخی فلک منله یامان باشلادی
نه چوخوموش آهی زاری دونیانین
باغبان اولدوم گیردیم دونیا باغینا
حئیف کی یوخوموش باری دونیانین
..
ازلدن دوست ائتدی منی قاندیردی
یالان ساتدی اوره گیمی یاندیردی
درد منی چولقادی بوش دولاندیردی
هئچ یوخویموش اعتباری دونیانین
..
خسته قاسم دئییر اوزوم گولمه دی
حکیم لقمان درده درمکان بیلمه دی
گؤزومون یاشینی کیمسه سیلمه دی
تؤکولدو باشیما ناری دونیانین
..
دنیا
چرخ فلک بازی بدی را با من شروع کرد
آه و زار دنیا چه زیاد بود
باغبان شدم و به باغ دنیا قدم گذاشتم
حیف که میوه ای نداشت دنیا
..
از روز اول مرا با دوستی خودش فریفت
دروغ گفت و دلم را سوزاند
مرا گرفتار درد کرد و بیهوده گرداند
هیچ اعتباری نداشت دنیا
..
خسته قاسم می گوید : روز خوش ندیدم
لقمان حکیم دردم را نفهمید
کسی اشک چشمانم را پاک نکرد

آتش دنیا بر سرم ریخت

 

 

نه دانام ایندی

یادی صرصر ائله اسدی زمیمه
نه سونبولوم قالدی نه دانه م ایندی
درد آنلاماز ، بی وفا یار یولوندا
آدیم رسوای اولدو نه دانام ایندی
*
پروانه تک منده یاندیم آ ، یاغدا
یار گلدی اوزومه ، اولدو آی عاقدا
درده دوشدوم کؤمگه بو ایاقدا
نه نادانیم گلر نه دانام ایندی
*
خسته قاسم یار قاپیسی بو دردی
اورگیمین آچان گولون بو دردی
غمخوار اولوب چکمک اوچون بو دردی
نه آتام وار منیم نه آنام ایندی

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 10:30 |

زندگینامه امام علی بن موسی الرضا عليه السلام

مقدمه :

امام علي ‌بن موسي‌الرضا عليه‌السلام هشتمين امام شيعيان از سلاله پاك رسول خدا و هشتمين جانشين پيامبر مكرم اسلام مي‌باشند.

ايشان در سن 35 سالگي عهده‌دار مسئوليت امامت ورهبري شيعيان گرديدند و حيات ايشان مقارن بود با خلافت خلفاي عباسي كه سختي‌ها و رنج بسياري رابر امام رواداشتند و سر انجام مامون عباسی ايشان رادرسن 55 سالگی به شهادت رساند.دراين نوشته به طور خلاصه, بعضی ازابعاد زندگانی آن حضرت را بررسی می نماييم.

نام ،لقب و كنيه امام :

نام مبارك ايشان علي و كنيه آن حضرت ابوالحسن و مشهورترين لقب ايشان "رضا" به معناي "خشنودي" مي‌باشد. امام محمدتقي عليه‌السلام امام نهم و فرزند ايشان سبب ناميده شدن آن حضرت به اين لقب را اينگونه نقل مي‌فرمايند :" خداوند او را رضا لقب نهاد زيرا خداوند در آسمان و رسول خدا و ائمه اطهار در زمين از او خشنود بوده‌اند و ايشان را براي امامت پسنديده اند و همينطور ( به خاطر خلق و خوي نيكوي امام ) هم دوستان و نزديكان و هم دشمنان از ايشان راضي و خشنود بود‌ند".

يكي از القاب مشهور حضرت " عالم آل محمد " است . اين لقب نشانگر ظهور علم و دانش ايشان مي‌باشد.جلسات مناظره متعددی که امام با دانشمندان بزرگ عصر خويش, بويژه علمای اديان مختلف انجام داد و در همه آنها با سربلندی تمام بيرون آمد دليل کوچکي براين سخن است، که قسمتي از اين مناظرات در بخش " جنبه علمي امام " آمده است. اين توانايي و برتري امام, در تسلط بر علوم يكي از دلايل امامت ايشان مي‌باشد و با تأمل در سخنان امام در اين مناظرات, كاملاً اين مطلب روشن مي‌گردد كه اين علوم جز از يك منبع وابسته به الهام و وحي نمي‌تواند سرچشمه گرفته باشد.  

پدر و مادر امام :

پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت.

تولد امام :

حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعده‌الحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگامي‌كه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نمي‌كردم و وقتي به خواب مي‌رفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لااله‌الاالله " رااز شكم خود مي‌شنيدم, اما چون بيدار مي‌شدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگامي‌كه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان مي‌داد؛ گويي چيزي مي‌گفت" (2).

نظير اين واقعه, هنگام تولد ديگر ائمه و بعضي از پيامبران الهي نيز نقل شده است, از جمله حضرت عيسي كه به اراده الهي در اوان تولد, در گهواره لب به سخن گشوده و با مردم سخن گفتند كه شرح اين ماجرا در قرآن كريم آمده است. (3)

زندگي امام در مدينه :

حضرت رضا (عليه السلام) تا قبل از هجرت به مرو در مدينه زادگاهشان، ساكن بودند و در آنجا در جوار مدفن پاك رسول خدا و اجداد طاهرينشان به هدايت مردم و تبيين معارف ديني و سيره نبوي مي پرداختنند. مردم مدينه نيز بسيار امام را دوست مي داشتند و به ايشان همچون پدري مهربان مي نگريستند.تا قبل ازاين سفر با اينکه امام بيشترسالهای عمرش را درمدينه گذرانده بود, اما درسراسرمملکت اسلامي پِيروان بسياری داشت که گوش به فرمان اوامر امام بودند.

امام در گفتگويي كه با مامون درباره ولايت عهدی داشتند، در اين باره اين گونه مي فرمايند:" همانا ولايت عهدی هيچ امتيازي را بر من نيفزود. هنگامي كه من در مدينه بودم فرمان من در شرق و غرب نافذ بود واگرازکوچه های شهر مدينه عبورمي کردم, عزيرتراز من كسي نبود . مردم پيوسته حاجاتشان را نزد من مي آوردند و كسي نبود كه بتوانم نياز او ر ا برآورده سازم, مگر اينكه اين كار را انجام مي دادم و مردم به چشم عزيز و بزرگ خويش، به من مى نگريستند ".

امامت حضرت رضا (عليه السلام ) :

امامت و وصايت حضرت رضا (عليه السلام ) بارها توسط پدر بزرگوار و اجداد طاهرينشان و رسول اكرم (صلي الله وعليه واله )اعلام شده بود. به خصوص امام كاظم (عليه السلام ) بارها در حضور مردم ايشان را به عنوان وصي و امام بعد از خويش معرفي كرده بودند كه به نمونه‌اي از آنها اشاره مي‌نمائيم.

يكي از ياران امام موسي كاظم (عليه السلام ) مي‌گويد:" ما شصت نفر بوديم كه موسي بن‌جعفر به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علي در دست او بود. فرمود :" آيا مي‌دانيد من كيستم ؟" گفتم:" تو آقا و بزرگ ما هستي". فرمود :" نام و لقب من را بگوئيد". گفتم :" شما موسي بن جعفر بن محمد هستيد ". فرمود :" اين كه با من است كيست ؟" گفتم :" علي بن موسي بن جعفر". فرمود :" پس شهادت دهيد او در زندگاني من وكيل من است و بعد از مرگ من وصي من مي باشد"". (4)     در حديث مشهوری نيزکه جابر از قول نبى ‌اكرم نقل مي‌كند امام رضا (عليه السلام ) به عنوان هشتمين امام و وصي پيامبر معرفي شده‌اند. امام صادق (عليه السلام ) نيز مكرر به امام كاظم مي‌فرمودند كه "عالم‌ آل‌محمد از فرزندان تو است و او وصي بعد از تو مي‌باشد".

اوضاع سياسي :

مدت امامت امام هشتم در حدود بيست سال بود كه مي‌توان آن را به سه بخش جداگانه تقسيم كرد :

1- ده سال اول امامت آن حضرت، كه همزمان بود با زمامداري هارون.

2- پنج سال بعد از‌ آن كه مقارن با خلافت امين بود.

3- پنج سال آخر امامت آن بزرگوار كه مصادف با خلافت مأمون و تسلط او بر قلمرو اسلامي آن روز بود.

مدتي از روزگار زندگاني امام رضا (عليه السلام ) همزمان با خلافت هارون الرشيد بود. در اين زمان است كه مصيبت دردناك شهادت پدر بزرگوارشان و ديگر مصيبت‌هاي اسفبار براي علويان ( سادات و نوادگان اميرالمؤمنين) واقع شده است. در آن زمان كوشش‌هاي فراواني در تحريك هارون براي كشتن امام رضا (عليه السلام ) مي‌شد تا آنجا که در نهايت هارون تصميم بر قتل امام گرفت؛ اما فرصت نيافت  نقشه خود را عملي كند. بعد از وفات هارون فرزندش امين به خلافت رسيد. در اين زمان به علت مرگ هارون ضعف و تزلزل بر حكومت سايه افكنده بود و اين تزلزل و غرق بودن امين درفساد و تباهی باعث شده بود كه او و دستگاه حكومت, از توجه به سوي امام و پيگيري امر ايشان بازمانند. از اين رو مي‌توانيم اين دوره را در زندگي امام دوران آرامش بناميم.

اما سرانجام مأمون عباسي توانست برادر خود امين را شكست داده و اورابه قتل برساند و لباس قدرت  را به تن نمايد و توانسته بود با سركوب شورشيان فرمان خود را در اطراف واکناف مملكت اسلامي جاري كند. وي حكومت ايالت عراق را به يكي از عمال خويش واگذار كرده بود و خود در مرو اقامت گزيد  و فضل ‌بن ‌سهل را كه مردي بسيار  سياستمدار بود ، وزير و مشاور خويش قرار داد. اما خطري كه حكومت او را تهديد مي‌كردعلويان بودند كه بعد از قرني تحمل شکنجه وقتل و غارت, اکنون با استفاده از فرصت دودستگي در خلافت هر يك به عناوين مختلف در خفا و آشكار علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازي حكومت عباسي بودند؛ به علاوه آنان در جلب توجه افكار عمومي مسلمين به سوي خود ، و كسب حمايت آنها موفق گرديده بودند و دليل آشكاربر اين مدعا اين است كه هر جا علويان بر ضد حكومت عباسيان قيام و شورش مي کردند, انبوه مردم از هر طبقه دعوت آنان را اجابت کرده و به ياري آنها بر مي‌خواستندو اين ،بر اثر ستم‌ها وناروائيها وانواع شكنجه‌های دردناكي بود كه مردم و بخصوص علويان از دستگاه حكومت عباسي ديده بودند. ا زاين رو مأمون درصدد بر آمده بود تاموجبات برخورد با علويان را برطرف كند. بويژه كه او تصميم داشت تشنجات و بحران‌هايي را كه موجب ضعف حكومت او شده بود از ميان بردارد و براي استقرار پايه‌هاي قدرت خود ، محيط را امن و آرام سازد. لذا با مشورت وزير خود فضل‌بن‌سهل تصميم گرفت تا دست به خدعه‌اي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد دهد وخود از خلافت به نفع امام كناره‌ گيري كند, زيرا حساب مي‌كرد نتيجه از دو حال بيرون نيست ، يا امام مي‌پذيرد و يا نمي‌پذيرد و در هر دو حال براي خوداو و خلافت عباسيان، پيروزي است. زيرا اگر بپذيرد ناگزير, بنابر شرطي كه مأمون قرار مي‌داد ولايت عهدي آن حضرت را خواهد داشت و همين امر مشروعيت خلافت او را پس از امام نزد تمامي گروه‌ها و فرقه‌هاي مسلمانان تضمين مي‌كرد. بديهي است  براي مأمون آسان بود در مقام ولايتعهدي بدون اين كه كسي آگاه شود، امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او بازگردد. در اين صورت علويان با خوشنودي به حكومت مي‌نگريستند و شيعيان خلافت او را شرعي تلقي مي‌كردند و او را به عنوان جانشين امام مي پذيرفتند.ازطرف ديگر چون مردم حکومت را مورد تاييدامام مي دانستند لذا قيامهايی که برضدحکومت مي شد جاذبه و مشروعيت خود را از دست مي‌داد.

او مي‌انديشيد اگر امام خلافت را نپذيرد ايِشان را به اجبار وليعهد خودمي کند که دراينصورت بازهم خلافت وحکومت او درميا ن مردم و شيعيان توجيه مي گردد وديگر اعتراضات وشورشهايي که به بهانه غصب خلافت وستم, توسط عباسيان انجام مي گرفت دليل وتوجيه خودراازدست مي دادوبااستقبال مردم ودوستداران امام مواجه نمي شد. ازطرفي اومي توانست امام را نزد خود ساكن كند و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد و هر حركتي از سوي امام و شيعيان ايشان را سركوب كند.  همچنين اوگمان مي کردکه ازطرف ديگر شيعيان و پيروان امام ، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت  در معرض سئوال و انتقاد قرار خواهند دادوامام جايگاه خودرادرميان دوستدارانش ازدست مي دهد.

سفر به سوي خراسان :

مأمون براي عملي كردن اهداف ذكر شده چند تن از مأموران مخصوص خود را به مدينه, خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد تا حضرت را به اجبار به سوي خراسان روانه كنند. همچنين دستور داد حضرتش را از راهي كه كمتر با شيعيان برخورد داشته باشد, بياورند. مسير اصلي در آن زمان راه كوفه ، جبل ، كرمانشاه و قم بوده است كه نقاط شيعه‌نشين و مراكز قدرت شيعيان بود. مأمون احتمال مي‌داد كه ممكن است شيعيان با مشاهده امام در ميان خود به شور و هيجان آيند و مانع حركت ايشان شوند و بخواهند آن حضرت را در ميان خود نگه دارند كه در اين صورت مشكلات حكومت چند برابر مي‌شد. لذا امام را از مسير بصره ، اهواز و فارس به سوي مرو حركت داد.ماموران او نيزپيوسته حضرت رازير نظر داشتندواعمال امام رابه او گزارش مي دادند.

حديث سلسلة الذهب :

در طول سفر امام به مرو ، هركجا توقف مي‌فرمودند, بركات زيادي شامل حال مردم ان منطقه می شد. از جمله هنگامي‌كه امام در مسير حركت خود وارد نيشابور شدند و در حالي كه در محملي قرار داشتند از وسط شهر نيشابور عبور كردند. مردم زيادي كه خبر ورود امام به نيشابور را شنيده بودند, همگي به استقبال حضرت آمدند. در اين هنگام دو تن از علما و حافظان حديث نبوي, به همراه گروه‌هاي بيشماري از طالبان علم و اهل حديث و درايت، مهار مرکب را گرفته وعرضه داشتند :" اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگوار، تو را به حق پدران پاك و اجداد بزرگوارت سوگند مي‌دهيم كه رخسار فرخنده خويش را به ما نشان دهي و حديثي از پدران و جد بزرگوارتان پيامبر خدا براي ما بيان فرمايي تا يادگاري نزد ما باشد ". امام دستور توقف مركب را دادند و ديدگان مردم به مشاهده طلعت مبارك امام روشن گرديد. مردم از مشاهده جمال حضرت بسيار شاد شدند به طوري كه بعضي از شدت شوق مي‌گريستند و آنهايي كه نزديك ايشان بودند ، بر مركب امام بوسه مي‌زدند. ولوله عظيمي در شهر طنين افكنده بود به طوري كه بزرگان شهر با صداي بلند از مردم مي‌خواستند كه سكوت نمايند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت شدند و حضرت حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد طاهرينشان به نقل از رسول خدا و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق سبحانه و تعالي املاء فرمودند: " كلمه لااله‌الاالله حصار من است پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسيكه داخل حصار من گردد ايمن از عذاب من خواهد بود. " سپس امام فرمودند: " اما اين شروطي دارد و من خود از جمله آن شروط هستم ".

اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لااله‌الاالله كه مقوم اصل توحيد در دين مي‌باشد، اقرار به امامت آن حضرت و اطاعت وپذيرش گفتار و رفتارامام مي‌باشد كه از جانب خداوند تعالي تعيين شده است. در حقيقت امام شرط رهايي از عذاب الهي را توحيد و شرط توحيد را قبول ولايت و امامت مي‌دانند.

ولايت عهدي :

باري ، چون حضرت رضا (عليه السلام ) وارد مرو شدند, مأمون از ايشان استقبال شاياني كرد و در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند صحبت كرد و گفت :" همه بدانند من در آل عباس و آل علي (عليه السلام ) هيچ كس را بهتر و صاحب حق‌تر به امر خلافت از علي‌بن‌موسي‌رضا (عليه السلام ) نديدم". پس از آن به حضرت رو كرد و گفت:" تصميم گرفته‌ام كه خود را از خلافت خلع كنم و آنرا به شما واگذار نمايم". حضرت فرمودند:" اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست ، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي ". مأمون بر خواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند :‌ " هرگز قبول نخواهم كرد ". وقتي مأمون مأيوس شد گفت:" پس ولايت عهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد". اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و حضرت قبول نمي‌فرمودند و مي‌گفتند :" از پدرانم شنيدم, من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون ‌الرشيد دفن خواهم شد". اما مأمون بر اين امر پافشاري نمود تا آنجاكه مخفيانه و در مجلس خصوصي حضرت را تهديد به مرگ كرد. لذا حضرت فرمودند :" اينك كه مجبورم, قبول مي‌كنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظرداشته باشم". مأمون با اين شرط راضي شد. پس از آن حضرت, دست را به سوي آسمان بلند كردند و فرمودند: " خداوندا ! تو مي‌داني كه مرا به اكراه وادار نمودند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن همان گونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را برپا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي" .

جنبه علمي امام :

مأمون كه پيوسته شور و اشتياق مردم نسبت به امام واعتبار بي‌همتاي امام را در ميان ايشان مي‌ديد مي خواست تااين قداست واعتبار را خدشه دارسازدوازجمله کارهايی که برای رسيدن به اين هدف انجام داد تشکيل جلسات مناظره‌اي بين امام و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنيا  بود، تا آنها با امام به بحث بپردازند، شايد بتوانند امام را ازنظر علمي شکست داده ووجهه علمي امام را زيرسوال ببرند.که شرح يكي از اين مجالس را مي‌آوريم:

"براي يكي از اين مناظرات مأمون فضل‌بن‌سهل را امر كرد كه اساتيد كلام و حكمت را از سراسر دنيا دعوت كند تا با امام به مناظره بنشينند. فضل نيز اسقف اعظم  نصاري و بزرگ علمای يهود و روساي صابئين ( پيروان حضرت يحيي) بزرگ موبدان زرتشتيان و ديگر متكلمين وقت را دعوت كرد. مأمون هم آنها را به حضور پذيرفت و از آنها پذيرايي شاياني كرد و به آنان گفت:" دوست دارم كه با پسر عموی من ( مأمون از نوادگان عباس عموی پيامبر است كه ناگزير پسر عمومي امام می باشد.) كه از مدينه پيش من آمده مناظره كنيد". صبح رروز بعد مجلس آراسته‌اي تشكيل داد و مردي را به خدمت حضرت رضا (عليه السلام ) فرستاد و حضرت را دعوت كرد. حضرت نيز دعوت او را پذيرفتند و به او فرمودند :" آيا مي‌خواهي بداني كه مأمون كي از اين كار خود پشيمان مي‌شود". او گفت : "بلي فدايت شوم". امام فرمودند :" وقتي مأمون دلايل مرا بر رد اهل تورات از خود تورات و بر اهل انجيل از خود انجيل و از اهل زبور از زبورشان و بر صابئين بزبان ايشان و بر آتش‌پرستان بزبان فارسي و بر روميان به زبان رومي‌شان بشنود و ببيند كه سخنان تك ‌تك اينان را رد كردم و آنها سخن خود را رها كردند و سخن مرا پذيرفتند آنوقت مأمون مي‌فهمد كه توانايي كاري را كه مي‌خواهد انجام دهد ندارد و پشيمان مي‌شود و لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم". سپس حضرت به مجلس مأمون تشريف ‌فرما شدند و با ورود حضرت مأمون ايشان را براي جمع معرفي كرد و سپس گفت : " دوست دارم با ايشان مناظره كنيد ". حضرت رضا (عليه السلام)نيز با تمامي آنها از كتاب خودشان درباره دين و مذهبشان مباحثه نمودند. سپس امام فرمود:" اگر كسي درميان شما مخالف اسلام است بدون شرم و خجالت سئوال كند". عمران صایي كه يكي از متكلمين بود از حضرت سئوالات بسياري كرد و حضرت تمام سئوالات او را يك به يك پاسخ گفتند و او را قانع نمودند. او پس از شنيدن جواب سئوالات خود از امام  شهادتين را بر زبان جاري كرد و اسلام آورد و با برتري مسلم امام، جلسه به پايان رسيد و مردم متفرق شدند. روز بعد حضرت، عمران صایي را به حضور طلبيدند و او را بسيار اكرام كردند و از آن به بعد عمران صایي خود يكي از مبلغين دين مبين اسلام گرديد.

رجاءابن ضحاک که ازطرف مامون مامور حرکت دادن امام ازمدينه به سوی مرو بود,مي گويد: "آن حضرت در هيچ شهری وارد نمي شد مگر اينکه مردم از هرسو به او روی مي آوردند و مسائل ديني خود را از امام می پرسيدند.ايشان نيز به آنها پاسخ مي گفت و احاديث بسياری از پيامبر خدا و حضرت علي (عليه السلام) بيان مي فرمود.هنگامي که ازاين سفربازگشتم نزد مامون رفتم .او ازچگونگي رفتار امام در طول سفر پرسيد و من نيز آنچه را در طول سفر از ايشان ديده بودم بازگوکردم . مامون گفت: "آری، ای پسرضحاک !ايشان  بهترين، دانا ترين و عابدترين مردم روي زمين است"".  

اخلاق و منش امام:

خصوصيات اخلاقي و زهد و تقواي آن حضرت به گونه اي بود كه حتي دشمنان خويش را نيز شيفته و مجذوب خود كرده بود. با مردم در نهايت ادب تواضع و مهرباني رفتار مي كرد و هيچ گاه خود را از مردم جدا نمي نمود.

يكي از ياران امام مي گويد:" هيچ گاه نديدم كه امام رضا (عليه السلام) در سخن بر كسي جفا ورزد و نيز نديدم كه سخن كسي را پيش از تمام شدن قطع كند. هرگز نيازمندي را كه مي توانست نيازش را برآورده سازد رد نمي كرد در حضور ديگري پايش را دراز نمي فرمود. هرگز نديدم به کسي ازخدمتکارانش بدگوئي کند.  خنده او قهقه نبود بلكه تبسم مي فرمود. چون سفره غذا به ميان مي آمد, همه افراد خانه حتي دربان و مهتر را نيز بر سر سفره خويش مي نشاند و آنان همراه با امام غذا مي خوردند. شبها كم مي خوابيد و بسياري از شبها را به عبادت مي گذراند. بسيار روزه مي گرفت و روزه سه روز در ماه را ترك نمي كرد. كار خير و انفاق پنهان بسيار داشت. بيشتر در شبهاي تاريك, مخفيانه به فقرا كمك مي كرد". (5) يكي ديگر از ياران ايشان مي گويد:" فرش آن حضرت در تابستان حصير و در زمستان پلاسي بود. لباس او در خانه درشت و خشن بود, اما هنگامي كه در مجالس عمومي شركت مي كرد ،  خود را مي آراست (لباسهاي خوب و متعارف مي پوشيد). (6) شبي امام ميهمان داشت، در ميان صحبت چراغ ايرادي پيدا كرد، ميهمان امام دست پيش آورد تا چراغ را درست كند، اما امام نگذاشت و خود اين كار را انجام داد و فرمود:" ما گروهي هستيم كه ميهمانان خود را به كار نمي گيريم". (7)

شخصي به امام عرض كرد:" به خدا سوگند هيچكس در روي زمين ازجهت برتري و شرافت اجداد، به شما نمي رسد". امام فرمودند:" تقوي به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگار آنان را بزرگوار ساخت". (8)

مردي از اهالي بلخ مي گويد:" در سفر خراسان با امام رضا( عليه السلام) همراه بودم. روزي سفره گسترده بودند و امام همه خدمتگذران حتي سياهان را بر آن سفره نشاند تا همراه ايشان غذا بخورند. من به امام عرض كردم:" فدايت شوم بهتر است اينان بر سفره اي جداگانه بنشينند".امام فرمود:" ساكت باش, پروردگار همه يكي است. پدر و مادر همه يكي است و پاداش هم به اعمال است". (9)

ياسر، خادم حضرت مي گويد: "امام رضا (عليه السلام) به ما فرموده بود:" اگر بالاي سرتان ايستادم (و شما را براي كاري طلبيدم) و شما مشغول غذا خوردن بوديد بر نخيزيد تا غذايتان تمام شود:، به همين جهت بسيار اتفاق مي افتاد كه امام ما را صدا مي كرد و در پاسخ او مي گفتند:" به غذا خوردن مشغولند" و آن گرامي مي فرمود: "بگذاريد غذايشان تمام شود"". (10)

يكبار غريبي خدمت امام رسيد و سلام كرد و گفت:" من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم. ازحج بازگشته ام و خرجي راه را تمام كرده ام اگر مايليد مبلغي به من مرحمت كنيد تا خود را به وطنم برسانم و در آنجا معادل همان مبلغ را صدقه خواهم داد زيرا من در شهر خويش فقير نيستم و اينك در سفر نيازمند مانده ام". امام برخاست و به اطاقي ديگر رفت واز پشت در دست خويش را بيرون آورد و فرمود:" اين دويست دينار را بگير و توشه راه كن و لازم نيست كه از جانب من معادل آن صدقه دهي".

آن شخص نيز دينار ها را گرفت و رفت. از امام پرسيدند:" چرا چنين كرديد كه شما را هنگام گرفتن دينار ها نبيند؟" فرمود:" تا شرمندگي نياز و سوال را در او نبينم ".(11)

امامان معصوم و گرامي ما در تربيت پيروان و راهنمايي ايشان تنها به گفتار اكتفا نمي كردند و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ويژه اي مبذول مي داشتند.

يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي گويد:" روزي همراه امام به خانه ايشان رفتم. غلامان حضرت مشغول بنايي بودند. امام در ميان آنها غريبه اي ديد و پرسيد:" اين كيست ؟" عرض كردند:" به ما كمك مي كند و به او دستمزدي خواهيم داد".امام فرمود:" مزدش را تعيين كرده ايد؟" گفتند:" نه هر چه بدهيم مي پذيرد".امام برآشفت و به من فرمود:" من بارها به اينها گفته ام كه هيچكس را نياوريد مگر آنكه قبلا مزدش را تعيين كنيد و قرارداد ببنديد. كسي كه بدون قرارداد و تعيين مزد، كاري انجام مي دهد، اگر سه برابر مزدش را بدهي باز گمان مي كند مزدش را كم داده اي ولي اگر قرارداد ببندي و به مقدار معين شده بپردازي از تو خشنود خواهد بود که طبق قرار عمل     كرده اي و در اين صورت اگر بيش از مقدار تعيين شده چيزي به او بدهي, هر چند كم و ناچيز باشد؛ مي فهمد كه بيشتر پرداخته اي و سپاسگزار خواهد بود"". (12)

خادم حضرت مي گويد:" روزي خدمتكاران ميوه اي مي خوردند. آنها ميوه را به تمامي نخورده و باقي آنرا دور ريختند. حضرت رضا (عليه السلام) به آنها فرمود:" سبحان الله اگر شما از آن بي نياز هستيد, آنرا به كساني كه بدان نيازمندند بدهيد"".

مختصري از كلمات حكمت‌آميز امام :     

امام فرمودند : "دوست هركس عقل اوست و دشمن هركس جهل و ناداني و حماقت است".  

امام فرمودند : "علم و دانش همانند گنجي مي‌ماند كه كليد آن سئوال است، پس بپرسيد. خداوند شما را رحمت كند زيرا در اين امرچهار طايفه داراي اجر مي‌باشند :

1- سئوال كننده 
2- آموزنده 
3- شنونده
4- پاسخ دهنده "

امام فرمودند :" مهرورزي و دوستي با مردم نصف عقل است".

امام فرمودند :"چيزي نيست كه چشمانت آنرا  بنگرد مگر آنكه در آن پند و اندرزي است".

امام فرمودند :"  نظافت و پاكيزگي از اخلاق پيامبران است".

شهادت امام :

در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخن‌هاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخن‌هايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهر‌آلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جايي‌كه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .

تدفين امام :

به قدرت و اراده الهي امام جواد ( عليه السلام ) فرزند و امام بعد از آن حضرت به دور از چشم دشمنان,  بدن مطهر ايشان را غسل داده وبر آن نماز گذاردند و پيکر پاك ايشان با مشايعت بسياري از شيعيان و دوستداران آن حضرت در مشهد دفن گرديد و قرنهاست كه مزار اين امام بزرگوار مايه بركت و مباهات ايرانيان است.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه هفتم آبان 1388 و ساعت 9:53 |
 

فريدون مشيری در سی‌ام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموريت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش مي‌رسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگي‌هايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكي‌ام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد به شعر و ادبيات علاقه‌مند بوده و گاهي شعر می گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر مي‌گفته و نجم تخلص مي‌كرده و ديوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصيل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد مي‌كرد .

مشيري اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينه‌هاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر مي‌پرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سال‌هاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه و زن روز را بر عهده داشت .

فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كرده‌اند.

مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سروده‌هاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامه‌خواني‌هاي پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :
چرا كشور ما شده زيردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آيد ز بيگانگان
پي قتل ايران ببندد ميان
چرا جان ايرانيان شد عزيز
چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
برانيد دشمن ز ايران زمين
كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
چو از خاتمي اين نگين كم شود
همه ديده‌ها پر ز شبنم شود

انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه مي‌گويد: ” چهارپاره‌هايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر مي‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بي‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و ... را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث مي‌كرديم و بر آن تكيه مي‌كرديم. “

مشيری توجه خاصی به موسيقي ايراني داشت و در پي‌ همين دلبستگي طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسيقي در مشيري به گونه‌اي بوده است كه هر بار سازي نواخته مي‌شده مايه آن را مي‌گفته، مايه‌شناسي‌اش را مي‌دانسته، بلكه مي‌گفته از چه رديفي است و چه گوشه‌اي، و آن گوشه را بسط مي‌داده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجسته‌ترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژه‌ای همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضل‌الله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي مي‌كرد و منزل او در خيابان لاله‌زار (كوچه‌اي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران مي‌آمدند هر شب موسيقي گوش مي‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضل‌الله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار يا ويولون مي‌پرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل مي‌داد.“

فريدون مشيری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، ليمبورگ و فرانکفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نيوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندين شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد.

 

مشیری در سوم آبان ۱۳۷۹ دیده از جهان فرو بست

 

چند شعر از مشیری را در زیر می خوانیم

كــوچـــه


بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم! “

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

 


فقير


اي بينوا ، كه فقر تو ، تنها گناه توست !
در گوشه اي بمير! كه اين راه ، راه توست

اين گونه گداخته ، جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره ، دشمن حال تباه توست

در كوچه هاي يخ زده ، بيمار و دربدر
جان مي دهي و مرگ تو تنها پناه توست

باور مكن كه در دل شان مي كند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه توست

اينجا لباس فاخر و پول كلان بيار
تا بنگري كه چشم همه عذرخواه توست

در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه توست !

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 13:4 |
 

 

سوم آبان، هفدهمين سالمرگ ابوالقاسم حالت، ملقب به «ابوالعينك»،؛ «بحر طويل‌هاي هدهد ميرزا» با 7 بار چاپ، پرخواننده‌ترين كتاب اين شاعر و طنزپرداز به شمار مي‌آيد.

 17 سال پس از درگذشت ابوالقاسم حالت، شاعر، مترجم و طنز پرداز معاصر كتاب‌هاي او جز كتاب‌هاي پرمخاطب است.
در ميان كتاب هاي حالت ، كتاب «پسر ايراني: سرگذشت واقعي داريوش سوم و اسكندر» نوشته مري رنولت با ترجمه ابوالقاسم حالت نشر ققنوس با 12 بار تجديد چاپ پر فروش ترين كتاب اوست.
پس از اين كتاب، «بحر طويل‌هاي هدهد ميرزا» انتشارات سنايي با 7بار تجديد چاپ، «ديوان خروس لاري» انتشارات سنايي با 6 بار تجديد چاپ و ترجمه حالت از كتاب «مينوتوس، مشاور نرون» با 5 بار تجديدچاپ پرفروش‌ترين كتاب‌هاي او هستند.
ابوالقاسم حالت شاعر، مترجم و محقق معاصر در سال 1298 هجري ‌شمسي در تهران به دنيا آمد.
وي پس از تحصيلات مقدماتي و متوسطه به استخدام شركت نفت ايران درآمد و تا زمان بازنشستگي در خدمت اين سازمان بود .
ابوالقاسم حالت در جواني به فراگيري زبانهاي عربي و انگليسي و فرانسه پرداخت و از سال 1314 به شعر و شاعري روي آورد و به شعر در قالب كهن و تذكره نويسي همت گماشت .
ديوان حالت كه مشتمل بر قطعات ادبي ، مثنوي ها ، قصايد ، غزليات و رباعيات است، خود نمايانگر عمق دانش ادبي اين محقق است .
وي از سال 1317 همكاري خود را با مجله معروف فكاهي توفيق آغاز كرد و بحر طويل‌هاي خود را با امضاي هدهد ميرزا و اشعارش را با اسامي مستعار خروس لاري ، شوخ ، فاضل مآب و ابوالعينك به چاپ مي‌رساند .
علاقه به مسائل ديني سبب شد از سال 1323 هر هفته چند رباعي جدي كه ترجمه‏اي از كلمات قصار حضرت علي (ع) بود در مجله "آئين‏اسلام " چاپ كند .
حالت در ترانه‏سرايي نيز دستي توانا داشت و عموماً اين ترانه‏ ها در قالب فكاهي ، انتقادي عليه ضعيت سياسي و اجتماعي آن زمان بود .
حالت در آن سالها با نشريات اميد ، تهران مصور و پيام ايراني نيز همكاري داشت و ملك‌الشعرا بهار او را به كنگره نويسندگان ايران دعوت كرد.
حالت در زمينه موسيقي اصيل ايراني نيز فعاليت داشت و سراينده نخستين سرود جمهوري اسلامي بود.
وي پس از انقلاب اسلامي نيز عليرغم كهولت سن مدت زماني نسبتا طولاني با مجله گل آقا همكاري كرد.
از ابوالقاسم حالت آثار ادبي و فرهنگي فراواني در زمينه‌هاي طنز ، شعر و ادبيات و ترجمه باقي مانده است .
حالت در سوم آبان سال 1371 براثر سكته قلبي درگذشت.
كتاب‌هاي زير تا كنون از ابوالقاسم حالت يا درباره وي منتشر شده‌اند:

1. 57 سال با ابوالقاسم حالت: زندگي‌نامه خودنوشت و خاطرات
ناشر: سازمان تبليغات اسلامي، حوزه هنري، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي
نويسنده: ابوالقاسم حالت

2.بازگشت به شهر زمرد
ناشر: كتابهاي كيميا، شركت انتشارات علمي و فرهنگي
مترجم: ابوالقاسم حالت
نويسنده: لايمن‌فرانك باوم

3.بحر طويل‌هاي هدهد ميرزا
ناشر: سنايي
شاعر: ابوالقاسم حالت

4.تاريخ فتوحات مغول
ناشر: موسسه‌ انتشارات‌ اميركبير
مترجم: ابوالقاسم حالت

نويسنده: جان جوزف ساندرز
5. تاريخ كامل اسلام و ايران
ناشر: داد
مترجم: ابوالقاسم حالت ,علي هاشمي‌حائري

نويسنده: عزالدين‌علي ابن‌اثيرالجزري
6.تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، شامل مجلدات 22 و 32 و 24
ناشر: علمي
مترجم: ابوالقاسم حالت ,عباس خليلي
نويسنده: عزالدين علي‌بن‌ابيطالب

7.جادوگر شهر زمرد
ناشر: كتابهاي كيميا
مترجم: ابوالقاسم حالت
نويسنده: لايمن‌فرانك باوم

8.چهارصد و پنجاه كلام گهربار مولاي متقيان
ناشر: جليل
خطاط: علي‌اكبر اسماعيلي‌قوچاني
مترجم: ابوالقاسم حالت

9.ديوان خروس لاري
ناشر: سنايي
نويسنده: ابوالقاسم حالت

10. ديوان ابوالعينك
ناشر: سنايي
نويسنده: ابوالقاسم حالت

11.پيروزمندان تاريخ
ناشر: سنايي
نويسنده: ابوالقاسم حالت

12. بچه‌ها برق آمده
ناشر: سنايي
نويسنده: ابوالقاسم حالت

13.زندگي بر روي مي‌سي‌سي‌پي
ناشر: اميركبير، كتابهاي جيبي
مترجم: ابوالقاسم حالت
نويسنده: مارك تواين

14.زندگي من
ناشر: موسسه‌ انتشارات‌ اميركبير
مترجم: ابوالقاسم حالت
نويسنده: مارك تواين

15.شكوفه‌هاي خرد يا سخنان حضرت علي عليه‌السلام
ناشر: علمي
مترجم: ابوالقاسم حالت

16.فرعون
ناشر: بهزاد
مترجم: ابوالقاسم حالت
نويسنده: الويز جارويزمك‌گراو ,مك گروا

17.كلمات قصار حسين‌ابن علي (ع) به زبانهاي عربي، فارسي، انگليسي همراه با رباعيات فارسي
ناشر: بهجت
گردآورنده: ابوالقاسم حالت
مترجم: سيدرضا به‌آفرين
ويراستار: علي طلوعي

18.كلمات قصار علي (ع) ترجمه فارسي و انگليسي و رباعيات فارسي
ناشر: بهجت
گردآورنده: ابوالقاسم حالت

19.پسر ايراني: سرگذشت واقعي داريوش سوم و اسكندر
ناشر: ققنوس
مترجم: ابوالقاسم حالت
نويسنده: مري رنولت

 

یکی از اشعار حالت

بعدمرگم نه به خود زحمت بسيار دهيد
نه به من برسر گور و کفن آزار دهيد

نه پي گورکن و قاري و غسال رويد
نه پي سنگ لحد پول به حجار دهيد

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسي
که بدان عضو بود حاجت بسيار دهيد

اين دو چشمان قوي را به فلان چشم چران
که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهيد

وين زبان را که خداوند زبان بازي بود
به فلان هوچي رند از پي گفتار دهيد

کله ام را که همه عمر پر از گچ بوده است
راست تحويل علي اصغر گچکار دهيد

وين دل سنگ مرا هم که بود سنگ سياه
به فلان سنگتراش ته بازار دهيد
 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 11:40 |
 

 او تحصیلات مقدماتی را نزد پدر دانشمند خود ،

فرا گرفت و بر اثر استعداد و هوش و حافظه ی شگفت انگیزی که داشت ، در اندک زمانی یکی از علمای تبریز به شمار می رفت . چنان که در 22 سالگی امام جماعت یکی از مساجد تبریز بود . "

" در آن روزها ، سه روزنامه ی فارسی در خارج از ایران چاپ می شد : حبل المتین در کلکته ، اختر و ثریا در اسلامبول . هر سه ی این روزنامه ها به تبریز می رسید . رشدیه به خواندن این روزنامه ها بسیار شائق بود و آنها را مکرر می خواند. از روزنامه ی ثریا ، استاده ی بیشتری می کرد . چنان که در کفایه التعلیم ( کتاب درسی مدارس ) بعدها نوشته بود : روزنامه ی ثریا بسی تاریکی ها را روشن کرد . "  

((.. در همان روزها ، در یکی از شماره های ثریا نوشته بود : در اروپا در هر هزارنفر، یک نفر بی سواد است و در ایران در هر هزار نفر، یک نفر با سواد . و این از بدی اصول تعلیم است ... ))

" مقاله ی مزبور ، تاثیر عمیقی در روحیه ی رشدیه نمود و انقلابی در افکار او پدپد آورد . به طوری که یکباره از تصمیمی که پدرش برای ادامه ی تحصیل او گرفته بود، منصرف شد ..."  

" از مسافرت به نجف ، منصرف و به خیال افتاد که به اسلامبول یا مصر یا بیروت که انگلیسی ها و فرانسوی ها در این دو شهر اخیر دارالمعلمین باز کرده بودند ، برود و مقدمات رسیدن به آرزوی دیرینه اش را که اصلاح اصول تعلیم و تربیت بود ، فراهم سازد ..."

" بالاخره ، پدر ، او را متوکلا علی الله ، روانه ی بیروت نمود . رشدیه ، به نام عزیمت به نجف از تبریز ، بیرون آمده ، راه بیروت پیش گرفت . رفت و به دیار مقصود رسید ..."

رشدیه را به سبب تاسیس مدارس ابتدایی در ایران ، به این نام می خواندند ، زیرا در استانبول نام مدارس ابتدایی ، رشدی ( رشدیه ) بود .

" مدت دو سال در دارالمعلمین بیروت که بوسیله ی فرانسویان ، تاسیس یافته بود و شهرت جهانی داشت ، به تحصیل علوم جدید پرداخت و به خوبی به اشکالات طرز تدریس ، آشنایی پیداکرد و سپس برای تکمیل مطالعات خود در این رشته به استامبول پایتخت امپراتوری عثمانی و مصر ، مسافرت کرد و در روش تدریس در مدارس رشدیه و اعدادیه ی آن جا مطالعاتی نموده ، اصول تدریس آنجا را هم مثل ایران ، مغشوش دید ..."

" در استانبول به طرح نقشه هایی برای تعلیم تربیت اطفال و نو آموزان پرداخته و اقدام به رفع مشکلات تدریس در زبان فارسی و اختراع الفبای صوتی در این زبان پرداخت و پس از آشنایی کامل به اسلوب و طرز تعلیم الفبا به روش جدید ، نخست به ایروان که اهالی آنجا به مناسبت دیدن مدارس روس در استقبال از فرهنگ ایرانی ، مستعدتر و مشتاق تر بودند رفت و به کمک جاج آخوند برادر ناتنی اش در سال 1301 ه.ق. نخستین مدرسه ی ایرانی به سبک جدید برای مسلمان زادگان قفقازتاسیس کرد و با اصول ( الفبای صوتی ) که ازمخترعات خودش بود ، شروع به تدریس مود و کتاب وطن دیلی (زبان وطنی ) را به ترکی با اصول خویشتن ، طبع و با اجرای این روش ، موفق شد در ظرف 60 ساعت نو آموزان را خواندن و نوشتن  بیاموزد ..."  

" پس از چهارسال اقات و مدیریت مدرسه ی مذکور در ایروان ، ناصرالدین شاه  که از سفر دوم فرنگستان به ایران ، مراجعت می کرد ، از ایروان می گذشت ... "

ناصرلدین شاه ، در دیدار از مدرسه ی رشدیه در ایروان ، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی به ایران بازگردد .

اما دریغا که حسودان تنگ نظر وعنودان بدگهر " با دسایس و نیرنگ های مختلف ، خدمات صادقانه ی او را طور دیگری جلوه دادند و به شاه تفهیم می کنند که او می خواهد با تاسیس دبستان جدید ، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت ، خطرناک خواهد بود و به این ترتیب ، شاخ را وادار می کنند که از حمایت او چشم بپوشد ...."

در نخجوان ، شاه پس از توقف لازم حرکت می کند و به رئیس چاپارخانه دستور می دهد که به بهانه ای مانع حرکت رشدیه به تهران گردد. رئیس چاپارخانه نیز به بهانه ی اینکه کالسکه ی حامل او اسب ندارد و باید تا آوردن اسب از چاپارخانه دیگر ، در آنجا بماند ، او را توقیف می کند . پس از ساعتی ، رشدیه متوجه می شود که در آنجا زندانی است و تصمیم می گیرد به ایروان بازگردد . اما رئیس چاپارخانه به او می گوید : تا رسیدن شاه به تهران او نباید به ایروان بازگردد. به ناچار چند روزی او را در آنجا توقیف کرده ، پس از رسیدن شاه به تهران او را آزاد نمودند . رشدیه وقتی که به ایروان باز می گردد در آن جا نیز مواجه با تحریکات کارگزار سفارت علیه مدرسه می شود . تا اینکه پس از چندی با وساطت دوستان و طرفداران خود ، اجازه می یابد به ایران بیاید . لذا مدرسه را به برادر ناتنی خود واگذار می نماید وبه زادگاه خود ، تبریز باز می گردد . ضمنا متوجه می شود که برای اجرای مقاصد خود چه گرفتاری ها و کارشکنیها در انتظارش می باشد و ناگزیر خود را آماده ی مبارزه با آنها می نماید ..."

" .. رشدیه ، پس از ورود به ایران و دیدار خانواده ، نخست عده ای از اقوام با سواد خود را گرد آورد و طرز تدریس اسلوب جدید خود را به آنان آموخت و به نام خدا ، اولین دبستان را در سال 1305 ه. ق. در محله ی ششکلان درر مسجد مصباح الملک تاسیس نمود . امتحانات اولین مدرسه به یاری خدا در آخر سال در حضور علما و اعیان و بزرگان تبریز با شکوه خاصی برگزار شد و موجب تعجب و تشکر آنها گردید . و اشتیاق مردم به با سواد شدن کودکان شان آن هم به این سهولت ، باعث گرمی بازار مدرسه شد . اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند ، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند ، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند . بدین ترتیب اجامر و اوباش که همیشه منتظر فرصت هستند با چوب و چماق به خدمت شا گردان دبستان و معلمین رسیدند . رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد ..."

پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد . اما باز هم دشمنان دانش و نو آوری بیکار ننشستند .

دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد ..."

مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود . " .. این بار ، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست که منافع نا مشروع خود را در خطر می دیدند به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند ... "

چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز ، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت . که البته " شمار شاگردان به 357 و شمار معلمان به 12 نفر رسید . این بار مکتب داران به ملا مهدی ( پدر رشدیه ) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند ..."

ملا مهدی از میرزا حسن خواست به مشهد برود و او چنین کرد . .."

بعد از چندی ، باز به تبریز برگشت و " .. پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود ... "

باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد . دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید . باز هم رشدیه به مشهد گریخت .

رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت . در آنجا نیز مدرسه ای تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد . مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند .

ششمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود . این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت . چندی بعد کلاسی برای بزرگ سالان نیز باز کرد که در مدت نود ساعت خواندن و نوشتن را به آنان آموخت . این بار ، مخالفان او وقاحت را به حدی رساند ند که به خود اجازه دادند به او سوء قصد کنند و با شلیک تیری به پای او مجروحش ساختند . با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد .

" رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز دراین واقعه مجروح شده بود ، شعری بدین مضمون می خواند :

مرا دوست بی دست و پا خواسته است              پسندم همان را که او خواسته است..." 

 

پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند .

رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هفتم را تاسیس کرد . در کلاس ها ، میز و نمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس ، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت ، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا ، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد ، نا چار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند .

اما حاسدان این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود ، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت . به قفقاز رفت . در این میان ، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود ، همراهی می کردند . از جمله : (( حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شوره ی قفقاز و امین الدوله که با حمایت هایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد .

هنگامی که امین الدوله به عنوان والی آذربایجان ، انتخاب شد ، رشدیه را به تبریز دعوت کرد و درباره ی مدارس جدید با او صحبت کرد . او دبستان باشکوهی را در محله ی ششکلان تبریز ساخت که هشتمین مدرسه ی او بود . به سبب حمایت های امین الدوله ، مخالفین کاری از پیش نبردند اما بعد از رفتن رشدیه به تهران ، مدرسه به خاطر وضعیت مالی ، منحل شد . " .. اما هیچ کدام از معلمین آن بیکار ننشستند و هر کدام در گوشه ای به تعلیم و تربیت مشغول شدند ..."

رشدیه ، در تهران نیز ، مدرسه ای ساخت اما بعد از عزل امین الدوله و قدرت یافتن امین السلطان مشکلات زیادی را متحمل شد . بزرگان و اعیاناز ترس اینکه مبادا به مخالفت با اتابک متهم شوند فرزندان خود را از مدرسه بیرون آوردند و مدرسه تعطیل شد .

بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا (( بابی )) شده است . پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت . در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد .

فعالیت های فرهنگی دیگر او : انتشار روزنامه ی طهران و کتبی چون : کفایته التعلیم ، نهایه التعلیم ، المشتقات ، تربیت البنات و اصول عقاید .

از فعالیت های سیاسی او نیز می توان ".. به انتشار شبنامه و پخش آن علیه حکومت قاجار اشاره کرد و دستگیری و سپس تبعید به کلات مشهد ... "

وی در سن 97 سالگی در قم درگذشت . " .. وصیتش این بود : مرا در محلی به خاک بسپارید که هر روز شاگردان مدارس از روی گورم بگذرند و از این بایت روحم شاد شود ... "    

 

اما سخن آخر :  

 

مخاطب سخن آخر، تمامی ایرانیانی هستند که مسئولند اما همواره از خود سلب مسئولیت کرده اند . تمامی کسانی که به شماری از شخصیت های تاریخی ، ادبی ، علمی ، سیاسی و .... مدیون هستند اما از یاد برده اند . چرایی این امر ، اما مجالی دیگر می طلبد . این سنت ایرانیان است که در هر برهه از زمان ، تمامی وجوه مثبت دوره ی پیش از خود را نفی و نابود کند تا شاید اعمال مثبت خویش را جلوه گر سازد . دریغا ....

شماری از شخصیت ها ی نامبرده ، خصوصا شخصیت های تاریخی این سرزمین ، به واقع ، مظلوم واقع شده اند . کسانی چون میرزا حسن رشدیه ، ذکاءالملک فروغی ، امین الدوله ، سپهسالار، دکترحسین فاطمی و ....

در این میان ، زنان نیز چون همیشه جزء محکوم ترین و مظلوم ترین ها باقی مانده اند .

زنان بزرگی چون : صدیقه ی دولت آبادی ، افضل وزیری ، قره العین ، انیس الدوله و ...

این بحث اما ، آنجا تاسف برانگیز می شود که شاهد نام گذاری خیابان ها به نام انتفاضه ، خالد اسلامبولی ، فتحی شقاقی ، فلسطین و کوالالامپور و ... هستیم . این نام گذاری ها چیزی جز تشریفات سیاسی صرف نیست و هیچ نفعی برای ملتی پارسی زبان که هیچ سنخیتی با این ملل ندارد ، نخواهد داشت . از آن رقت انگیزتر ، تعویض نام مکان هایی است که نامی دیگر بر خود داشته اند. که از بارزترین مثال های آن می توان به تعویض نام مدرسه ی سپهسالار تهران و خیابان دکتر فاطمی در اصفهان یاد کرد .

کاش در خاطرمان حک می شد ، میرزا حسن رشدیه ، موسس اولین مدارس ایران است . کسی که از جان مایه گذاشت تا فرهنگ این سرزمین بهتر از پیش ساخته شود .

کاش در خاطرمان حک میشد : امین الدوله و حمایت های او از شخصیتی چون رشدیه و فعالیت های فرهنگی و سیاسی دیگرش را .

کاش در خاطرمان حک می شد ، بهترین شرح و تفسیر از گلستان سعدی به همت ذکاء الملک فروغی نگاشته شد .

کاش در خاطرمان می ماند : ملی شدن صنعت نفت را اولین بار دکتر حسین فاطمی به مصدق پیشنهاد داد و تا پای جان بر اعتقادش پایداری نمود .

کاش در خاطرمان حک می شد : مخالفت صدیقه ی دولت آبادی در جریان قرار داد 1907 م. ، 1919 م . و فعالیت فرهنگی اش برای آگاهی زنان از حقوق حقه ی شان .

کاش در خاطرمان می ماند : سنت شکنی قره العین و تبعات آن را .  

 

افسوس . اینجا ایران است . ایران ........  

 

منابع :  

1.       رشدیه ، شمس الدین : سوانح عمر ، تاریخ ایران ، 1362.

2.       رشدیه ، فخرالدین : زندگینامه پیر معارف ، هیرمند ، 1370.

3.       بامداد ، مهدی : تاریخ رجال ایران ، ج 1 ، چاپ ، 1347.

4.       ماهنامه ی حافظ ، شماره ی 11 ، بهمن 1383.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 12:48 |

 بختیار وهاب زاده  

 

                  بختيار محمود اوغلو وهابزاده ۱۹۲۵-جي ايلده شکي شهرینده آنادان اولموشدور. آذربايجان ادبياتي نين، بوتؤولوکده آذربايجان ادبي فيکري نين گؤرکملي نوماينده سي اولان خالق شاعيري بختيار وهابزاده نين آدي تکجه قوزئی آذربایجان رئسپوبليکاسیندا دئييل، اونون حودودلاريندان چوخ-چوخ اوزاقلاردا تانينير. بختيار وهابزاده شاعير، دراماتورق، ايستعدادلي عاليم و پوبليسيست اولماقلا ياناشي، غئيرتلي و جسارتلي ايجتيماعي خاديم، ساده و صميمي اينسان کيمي ده تانينير و سئويلير. تصادوفي دئييل کي، اونون اثرلري - شعر کيتابلاري، دراملاري و پوبليسيستيک يازيلاري دونيانين چوخ ديللرينده، او جومله دن اينگيليس فرانسيز، آلمان، فارس، پولياک، ايسپان، ماجار و کئچميش سووئت بيرليگي نين بير چوخ خالقلارين ديللرينه ترجومه ائديلميش و بو اثرلر چوخ بؤيوک ماراق و سئوگي ايله قارشيلانميشدير. ۱۹۳۴-جو ايلده عاييله سي ايله برابر باکي يا کؤچموشدور. ۱۹۴۲-جي ايلده اورتا مکتبي بيتيريب، باکي دؤولت اونيوئرسيتئ سي نين فيلولوگييا فاکولته سينه داخيل اولموش، ۱۹۴۷-جي ايلده همين فاکولته ني بيتيريب اونيوئرسيتئ نين نزدينده آسپيرانتورايا قبول اولونموشدور. ۱۹۵۱-جي ايلده " صمد وورغونون ليريکاسي " موضوعوندا نامزدليک، ۱۹۶۴-جو ايلده ايسه " ص.وورغونون حيات و ياراديجيليغي " موضوعوندا مونوقرافيياسيني مودافيعه ائديب، فيلولوژي علملر دوکتورو عاليمليک درجه سيني آلميشدير. بختيار وهابزاده بديعي ياراديجيليغا ايکينجي جهان موحاريبه سي ايللرينده باشلاميش، ۱۹۴۵-جي ايلده يازيچيلار ايتتيفاقي نين عوضولوگونه قبول اولونموشدور. محصولدار بديعي ياراديجيليقلا ياناشي، ب.وهابزاده، ۱۹۴۰ ايلدن آرتيق اونيوئرسيته ده درس دئميش، ۱۹۹۰-جي ايلدن تقاوده چيخميشدير. ۱۹۸۰-جي ايلده آذربايجان علملر آکادئميياسي نين مخبر عوضوو سئچيلميشدير. ب.وهابزاده ۷۰-دن آرتيق شعر کيتابي نين، 2 مونوقرافييانين، 11 علمي پوبليسيست کيتابين و يوزلرله مقاله نين مؤليفيدير. باکي آکادئميک دؤولت درام تئاتري نين صحنه سينده اونون " ويجدان " ، " ايکينجي سس " ، " ياغيشدان سونرا " ، " يوللارا ايز دوشور " ، " فرياد " ، " هارا گئدير بو دونيا ؟ " ، " اؤزوموزو کسن قيلينج " ، " جزاسيز گوناه " ، " دار آغاجي " پيئسلري تاماشايا قويولموشدور. او، تاريخي و موعاصير موضوع دا ۲۰-دن آرتيق ايري حجملي پوئمانين مؤليفيدير. او، ۱۹۷۴-جو ايلده امکدار اينجه صنعت خاديمي، ۱۹۷۵-جي ايلده رئسپوبليکا، ۱۹۸۴-جو ايلده ايسه سسري دؤولت موکافاتي لاورئاتي آدلارينا لايق گؤرولموشدور. ۱۹۸۵-جي ايلده اونا " خالق شاعيري " آدي وئريلميش، ۱۹۹۵-جي ايلده ايسه آذربايجان خالقي نين ميللي آزادليق اوغروندا موباريزه سينده خصوصي خيدمتلرينه گؤره " ايتقلال " اوردئني ايله تلطيف ائديلميشدير. ب.واهابزادنين شعرلري اوبرازلارين کاميلليگي و اوريژينالليغي ايله سئچيلير. اونون بوتون اثرلرينده دونيايا فلسفي باخيش اساس يئر توتور. سون ۳۰-۴۰ ايلده آذربايجان ادبياتيندا ب.وهابزاده قدر عوموم خالق محبتي قازانميش ايکينجي بير شاعيرين آديني چکمک چتيندير. بديعي، علمي، پوبليسيستيک ياراديجيليغيني ايجتيماي-سياسي فعاليتله عوضوي صورتده علاقه لنديرن ب.وهابزاده ۴ دفعه آذربايجان عالي سووئتي'ن(۱۹۹۵-۱۹۸۰)، بیر دفعه ايسه آذربايجان رئسپوبليکاسي ميللي مجليسي'نه ميلت وکيلي سئچيلميشدير (۱۹۹۵-۲۰۰۰). او، هله ۶۰-جي ايللردن باشلايان ميللي آزادليق حرکاتي نين اؤنجوللريندن بيري اولموشدور. ۱۹۵۹-جو ايلده يازديغي " گولوستان " پوئماسي ايله ايکي يئره پارچالانميش آذربايجانين تاريخي فاجيعه سيني ديله گتيرميش، روس و فارس ايمپئريياسي نين پنجه سي آلتيندا اينله ين آذربايجان خالقي نين آزادليق و ايستيقلال اوغرونداکي عدالتلي موباريزه سينه قوشولموشدور. بو پوئمايا گؤره ۱۹۶۲-جي ايلده شاعير " ميللتچي " دامغاسي ايله آذربايجان دؤولت اونيوئرسيته سیندن چيخاريلميش، يالنيز ۲ ايلدن سونرا يئرينه قايتاريلميشدير. سووئت رئژيمينده ميللي وارليغي تاپدانان، هر جور محروميتلره معروض قالان ميلتين دردلريني رمزلر و موختليف ادبي اوسوللارلا ايفاده ايتميش، ايري حجملي پوئمالاري و پيئسلرينده حاديثه لري يا تاريخه، يا دا باشقا اؤلکه لره کئچيره رک اؤز ميلتي نين دردلريني ديله گتيرميشدير. بيرباشا سووئت ديکتاتوراسيني ايفشا ائدن اثرلريني ايسه شاعير، سوويئتلر ايتتيفاقي داغيلاندان سونرا " صانديقدان سسلر " باشليغي آلتيندا نشر ائتديرميشدير. بو واختا قدر قودرتلي سؤز اوستاسي، کسکين پوبليسيست، ادبي-بديعي پروسئسين تشکيلاچيسي کيمي تانينان ب.وهابزاده سون واختلار خالقي دوشوندورن بير چوخ مثله لرده، او جومله دن اويدورما قاراباغ پروبلئمي ايله علاقه دار مساله لرده آغساققال کيمي جيددي فعاليت گؤسترير. هابئله او، آنا ديليميزين صافليغي، تميزليگي اوغروندا دايم، يورولمادان موباريزه آپارير. ب.وهابزاده نين ائوي بير نوع، ميلتين اوميد قاپيسينا دؤنموشدور. بئله کي، رئسپوبليکانين موختليف کند و رايونلاريندان هر گون اونلارلا مکتوب آلير، نئچه-نئچه شيکايتچيني ائوينده قبول ائدير، اونلاري دينله يير و ايمکان داخيلينده هر بيري نين دردينه علاج ائتمه يه چاليشير. رئسپوبليکا عالي سووئتي نين سئسسييالاريندا، ايجتيماعي-سياسي مجليسلرده، کوتلوي اينفورماسييا واسيطه لرينده کي چيخيشلاريندا او، خالق منافعيي نين اصل مودافيعه چيسي، حاقيقي وطنپرور و ايجتيماي خاديم کيمي هامي نين درين حؤرمت و محبتيني قازانميشدير. ياراديجيليغي بويو خالقين ايستک و آرزولاريني ترنم ائدن، بو آرزولارين حياتا کئچمه سينه چاليشان وطنداش شاعير اوچون خالقين منافعي اونون شخصي منافعيينه چئوريلميشدير.

  ايپک يايليغييلا او، آستا-آستا 

  سيليب عئينگيني گؤزونه تاخدي. 

  اَييليب ياواشجا ماسانين اوسته 

  بير مؤهوره باخدي، بير قولا باخدي. 

   

  کاغيذا هوسله او دا قول آتدي، 

  دوداغي آلتيندان گولومسيه رَک. 

  بير قلم اَسیرليک هيجران ياراتدي، 

  بير خالقي يارييا بؤلدو قيلينج تک. 

   

  اؤز سيوري اوجويلا بو لعلک قلم 

  دلدي سينه سيني آذربايجانين. 

  باشيني قالديردي، 

  آنجاق دم به دم 

  کسديلر سسيني آذربايجانين. 

   

  او گولدو کاغيذا قول چَکن زامان، 

  قييدي اورکلرين هيجران سسينه. 

  او گولدو حاق اوچون دايم چارپيشان 

  بير خالقين تاريخي فاجيعه سينه. 

   

  اَيلشيب کناردا توپساققال آغا، 

  هردن موترجيمه سواللار وئرير. 

  چئوريلير گاه سولا، باخير گاه ساغا، 

  باشيني يئلله ديب تسبئح چئويرير. 

  قويولان شرط لره راضيييق دئيه، 

  طرفلر قول چکدي مواهيده يه... 

  طرفلر کيم ايدي؟ هر ايکيسي ياد! 

  يادلارمي ائده جک بو خالقا ايمداد؟! 

   

  قوي قالخسين آياغا روحو تومريسين، 

  بابکين قيلينجي پارلاسين يئنه. 

  اونلار بو شرطلره سؤزونو دئسين، 

  زنجيري کيم ووردو شير بيلگينه؟ 

   

  هاني بو ائللرين مرد اوغوللاري؟ 

  آچين بره لري، آچين يوللاري. 

  بس هاني بو عصرين اؤز کوروغلوسو- 

  قيلينج کوروغلوسو، سؤز کوروغلوسو؟ 

   

  بابالارين شاني، شرفي، البت، 

  بيزه امانتدير، بؤيوک امانت... 

  يوخمو قانيميزدا خالقين غئيرتي؟ 

  بئله ساخلايارلار بس امانتي؟ 

  قوي ايلديريم چاخسين، تيتره سين جاهان!  

  اورکلر غضبدن 

  جوشسون، پارتلاسين. 

  دايم حاق يولوندا قيلينج قالديران 

  ايگيد بابالارين گؤرو چاتلاسين. 

   

  قوي اَيسين باشيني ووقارلي داغلار، 

  ماته مي باشلاندي بؤيوک بير ائلين. 

  مرثيه  سؤيله سين آخار بولاقلار، 

  عاغيلار چاغيرسين بو گون قيز، گلين!.. 

   

  طرفلر ساکيتدير، غضبلي دئييل، 

  محو اولان قوي اولسون، اونلارا نه وار. 

  ايمضالار آتيلير بير-بير، ائله بيل، 

  سئوگي مکتوبونا قول چکير اونلار. 

   

  آتيب ايمضاسيني هر کس واراغا، 

  اَيلشير ساکيتجه کئچيب يئرينه. 

  عئينکلي جنابلا، تسبئحلي آغا، 

  قالخيب اَل ده وئرير بيري-بيرينه. 

   

  اونلارين بيرلشن بو اللريله 

  آيريلير ايکييه بير ائل، بير وطن. 

  آخيديب گؤزوندن ياش گيله-گيله، 

  بو دهشتلي حالا نه دئيير وطن؟ 

   

  بير دئين اولمادي، دورون آغالار! 

  آخي، بو اؤلکه نين اؤز صاحيبي وار. 

  سيز نه يازيرسينيز باياقدان بري،- 

  بس هاني بو يوردون اؤز صاحيبلري؟ 

   

  بس هاني حقيقت، بس هاني قانون؟ 

  قوجادير بو يوردون تاريخي، ياشي. 

  بس هاني کؤکسونه سرحد قويدوغون، 

  بير واحيد اؤلکه نين ايکي قارداشي؟ 

   

  گؤرک بو هيجرانا، بو موصيبته، 

  اونلارين سؤزو نه، غرضي ندير؟ 

  بو خالق ازل گوندن دوشوب ظيلته، 

  اؤز دوغما يوردوندا يوخسا کؤله دير؟ 

   

  نئجه آييردينيز ديرناغي اَتدن- 

  اورگي بدندن، جاني جسددن؟ 

  آخي، کيم بو حاقي وئرميشدير سيزه، 

  سيزي کيم چاغيرميش وطنيميزه؟ 

   

  نئچه واخت سنگرده هئي اولاشديلار، 

  گولوستان کندينده سؤودالاشديلار. 

  بير اؤلکه ايکييه 

  آيريلسين دئيه!.. 

   

  گؤي ده گورولداميش دئييرلر او گون، 

  چؤللري، دوزلري بولودلار سارميش. 

  او گؤي گورولتوسو اولو بابکين روحويموش، 

  هؤنکوروب فرياد قوپارميش. 

   

  گولوستان کندي نين گول-چيچکلري 

  بير گونون ايچينده سولدو-سارالدي. 

   " گولوستان "  باغلاندي، او گوندن بري، 

  بو کندين آلنيندا بير لکه قالدي. 

   

  باغري کؤز-کؤز اولدو  " يانيق کَرَمين "  

  تئللر اينيلده دي، ياندي، نه ياندي. 

  آشيغين سازيندا داها بير حزين، 

  داها بير يانيقلي پرده ياراندي. 

   

  همين گون اؤلکه ني آپاردي سئل، سو، 

  توتولدو چؤهره سي گونون، آيين دا. 

  قوجا نباتي نين عشقي، آرزوسو، 

  او گون باتماديمي آرپا چاييندا؟ 

   

  آغلاييب داغلاردان اَسَن کولکلر، 

  بو مشوم خبري عالمه يايدي. 

  سانکي ديله گلدي گوللر، چيچکلر: 

   " بو ايشه قول قويان قوللار سينايدي " . 

   

  آرازين سولاري غضبلي، داشقين، 

  شيرين نغمه لري آهدير، هارايدير. 

  وطن قوشا بنزر، قانادلاري نين 

  بيري بو تايديرسا، بيري او تايدير. 

   

  قوش ايکي قانادلا اوچار، يوکسه لر، 

  من نئجه يوکسه ليم تک قاناديملا؟ 

  اورکلر بو درددن توغيانا گلَر، 

  آخار گؤزوموزدن ياش داملا-داملا. 

   

  جنابلار، بير آنليق دوشوندونوزمو؟ 

  وئرديگينيز حؤکمون آغيرليغيني؟ 

  بو حؤکمون دهشتي الليمي، يوزمو؟ 

  بيز نئجه گؤتورک بو گؤز داغيني؟.. 

   

  باشي کسيلنده بو مغرور ائلين 

  قلبين آغريسيني هيسس ائتدينيزمي - 

  قوجا فوضولي نين، ايگيد بابکين 

  اعتيراض سسيني ائشيتدينيزمي؟ 

  جنابلار، بير دامجي مورککبله سيز 

  دوشونون، نه لره قول چکميشسينيز؟ 

   

  بير دامجي مورککب، بير وطنداشي 

  قانينا بولاييب ايکييه بؤلدو. 

  بير دامجي مورککب اولوب گؤز ياشي 

  ايللرله گؤزلردن آخدي، تؤکولدو. 

   

  مين لکه ووردولار شرفيميزه 

  وئرديک، صاحيبيميز يئنه  " وئر "  - دئدي. 

  لاپ ياخشي ائله ييب دوغرودان، بيزه 

  بيري  " باران "  - دئدي، بيري  " خر "  - دئدي. 

  بيزي هم يئديلر، هم ده مينديلر، 

  آما داليميزجا گيلئيلنديلر. 

   

  حؤکمو گؤر نه قدر بؤيوکموش آنين 

  مؤهور ده باسديلار واراغا تکرار. 

  يوخ، واراغين دئييل، آذربايجانين 

  کؤکسونه داغ بويدا داغ باسدي اونلار. 

   

  ايمضالي، مؤهورلو ائي جانسيز واراق، 

  نه قدر بؤيوکموش قوووتين، گوجون. 

  ایل لر بويونجا ووروشدوق، آنجاق 

  سارسيدا بيلمه ديک حؤکمونو بير گون. 

   

  ائي کاغيذ پارچاسي، اول هئچ ايکن، 

  يازيليب، قوللانيب يوخدان وار اولدون. 

  بؤيوک بير ميلتين باشيني کسن، 

  قولونو باغلايان حؤکمدار اولدون. 

   

  بير ائلي ايکييه پارالادين سن 

  اؤزون کاغيذ ايکن پارالانمادين. 

  کؤکسونه يازيلان قلب آتشيندن، 

  نييه آليچمادين، نييه يانمادين؟ 

   

  آراز سرحد اولدو، اسدي کولکلر، 

  سولار ياتاغيندا قالخدي، کؤپوردو. 

  اوستو داما-داما تاختا ديرکلر، 

  چايين کناريندا صف چکيب دوردو. 

   

  سولار، سيزدن تميز نه وار دونيادا؟ 

  لکه دن خاليدير آخي قلبينيز. 

  باغرينيز آليشيب نييه يانمادي 

  بو چيرکين عمله قول قوياندا سيز؟ 

   

  ائي آراز، سپيرسن گؤز ياشي سن ده، 

  کئچديکجه اوستوندن چؤلون، چمه نين. 

  سني آرزولارا سد ائيله ينده، 

  نييه قورومادي سولارين سنين؟ 

   

  دايانيب آرازين بو تاييندا من 

   " جان قارداش "  دئييرم، او دا  " جان "  دئيير. 

  ائي زامان، سورغوما جاواب وئر، ندن 

  سسيم يئتن يئره، اليم يئتمه يير؟.. 

   

  قاريشيب گؤزومده، قاريشيب عالم 

  درد-دردي دوغرايير، غم-غمدن کئچير. 

  آرازين اوستوندن کئچه بيلميرم، 

  آراز درديم اولوب سينمدن کئچير. 

   

  تاختا ديرکلري تورپاغا دئييل، 

  قويدولار فوضولي ديواني اوسته. 

  يارييا بؤلوندو يوز، يوز اللي ايل 

  گرايلي، باياتي، موغام، شيکسته. 

   

  دمير چپرلري عشقيم، ديلگيم، 

  تاريخيم، عنعنه م اوسته قويدولار. 

  يارييا بؤلوندو جانيم، اورگيم، 

  يارييا بؤلوندو آرازدا سولار. 

   

  تاختا ديرکلري قويدولار آخ، آخ! 

  قلبيمين، روحومون، ديليمين اوسته. 

  بيز گولدوک، آغلاديق، يئنه ده آنجاق 

  بير سازين، بير تئلين، بير سيمين اوسته. 

   

  اورکدن اوره يه کؤرپو؟ بير دايان! 

  درديميز دينيرسه، بير سازين اوسته 

  شهرييار يارالي ميصراعلاريندان 

  کؤرپو سالماديمي آرازين اوسته؟! 

   

  بو تايدان او تايا آخيشدي سئل تک 

  گؤزه گؤرونمه يهن کؤنول تئللري. 

  بو سئلين اؤنونو نه چاي، نه ديرک 

  کسه بيلمه ميشدير يوز ايلدن بري. 

   

  آغالار بيلمه دي بيردير بو تورپاق 

  تبريز ده، باکي دا آذربايجاندير. 

  بير ائلين روحونو، ديليني آنجاق 

  کاغيذلار اوستونده بؤلمک آساندير. 

   

  بؤل، کاغيذ اوستونده، بؤل، گئجه-گوندوز، 

  تورپاغين اوستونه ديرکلر ده دوز، 

  گوجونو، عزميني تؤک ده مئيدانا، 

  قوشوندان، سيلاهدان سد چک هر يانا. 

  تورپاغي ايکييه بؤلرسن، آنجاق 

  چتيندير بدني جاندان آييرماق! 

   

  آييرماق کيمسه يه گلمه سين آسان 

  بير خالقين بير اولان دردي-سريني. 

  او تايدان بو تايا مصطفی پايان 

  اوخويور واحيدين قزللريني. 

   

  دولاندي زمانه، دؤندو قرينه، 

  شاعيرلر اود تؤکدو يئنه ديليندن. 

  وورغونون او حصرت نغمه لرينه 

  شهريار سس وئردي تبريز ائليندن: 

   

   " حیيدر بابا، گؤيلر قارا دوماندي، 

  گونلريميز بير-بيريندن ياماندي. 

  بير-بيريندن آيريلمايين، آماندير، 

  ياخشيليغي اليميزدن آلديلار، 

  ياخشي بيزي يامان گونه سالديلار. 

   

  بير اوچايديم بو چيرپينان يئلينن، 

  قوووشايديم داغدان آشان سئلينن، 

  آغلاشايديم اوزاق دوشن ائلينن. 

  بير گؤريديم آيريليغي کيم سالدي، 

  اؤلکه ميزده کيم قيريلدي، کيم قالدي "

 

***************

چمنلیکده گول چیچکین
ساغ سولوندا علفی وار
دونیادا هر بدبختلیین
هم ضرری هم نفی وار

وقت حکیملر حکیمی دیر
حیات وار کن یوخ کیمی دیر
یای دان چیخان اوخ کیمی دیر
هر عمرون اؤز هدفی وار

اورکده دیر سؤزون کؤکو
آیرا بیل توکدن توکو
چوخ آغیردیر آمان یوکو
چکه بیلسن شرفی وار

اورک فیکرین طیلسیمی دیر
هر قاتی بیر لای کیمی دیر
اینسان گؤی ده آی کیمی دیر
گؤرونمه ین طرفی وار


انسان در آسمان مثل ماه است

در چمنزار دور و بر گلها
علف سبز می شود
در دنیا هر بدبختی
هم ضرر، هم فایده دارد

وقت حکیم حکیمان است
وقتی زندگی جاریست ، گویا او نیست
مانند تیر رها شده از کمان است
هر عمری برای خودش هدفی دارد

ریشه سخن در دل است
مو را از مو جدا کن
اما بارش خیلی سنگین است
اگر بتوانی بکشی سربلندی

دل طلسم فکر است
هر تایش ، مثل لایه ایست
انسان در آسمان مثل ماه است
طرفی که دیده نمی شود دارد

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 11:36 |