تبليغاتX
حرف های من

 

دستچين ميوه هاي ازل تا ابد

اسكله اي طلا

دستنبويه ي ايزدان است

                  آفتاب

                  - چنين مي گفتند - 

 

اما

آن چه كه من مي بينم

نارنجي چليده است

كه از كف كودكي خواب آلود

به دره ي آسمان افتاده است،

لكّ درشت خون است

كه كاهل و خونابه وار

بر جليقه ي آسمان

                    نشت مي كند.

بازار نقره فروشي است ماه

                  - چنين مي گفتند - 

تشت مُرصّع ايزدان است

كه روز ششم

فراموش اش كردند.

 

اما

آن چه كه من مي بينم

سمساري ورشكسته اي مجنون است

سكّه نقره اي از رواج افتاده

ظرف ملاميني نشسته

در پاشويه ي آسمان

صابون كف آلودي بي مصرف...

 

آخر

به چه كار من مي آيند

آفتاب و ماه

وقتي تو نباشي

 

كومه هاي پوك گل آلود برف اند

و دو سوختگي بر كاغذ

به آتش سيگار.

 

دو زخم كهنه بر دو گونه ي آسمان است

آفتاب و ماه

وقتي تو نباشي

--------------------------------

                                                            از کتاب قصیده ی لبخند چاک چاک

تن جامه ات سفيد است

پيكره ات سفيد است

خاطره ات سفيد است

منزلگاهت سياه.

 

تن پوش هامان سياه

پنجره هامان سياه

خاطره هامان سياه

ني ني چشمان سفيد.

 

چشم ها

          خيره به درها

          سفيد مي شود،

طره و گيسو

             سفيد مي شود

پيكره هامان سفيد

خاطره هامان سفيد

منزلگاهان سياه.

 

----------------------------

                       باد می وزيد

باد می وزید

که تو پر کشیدی

شاد بودید 

هم تو

هم شکارچی گنگی

که از سر اتفاق

در سایه ی شاخه ها می گذشت.

-----------------

       از کتاب صبح آفتابی تان به خیر گرگ برفی

سلو‌ل‌مان

سیاه و ساکت و سرد بود

گفتیم: کاش که پرنده‌ئی...

کلاغی آوردند.

 

سرودی می‌خواندیم- غار غار

بلند می‌شدیم- غار غار

دراز می‌کشیدیم – غار غار

همه ناگهان پر کشیدیم- غار غار، غارغار، غارغار

 

نگهبانان سر رسیدند

بال کلاغ را بوسیدند

و اتاقک‌مان را

به بخش روانی سپردند.

 

----------------------

              دلتنگی
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 14:3 |

 

 

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه‌هاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو می‌کند و می‌داد به جوجه‌هاش می‌خوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه‌هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما ...

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه نوزدهم دی 1390 و ساعت 11:4 |
ايندي‌كي چاتديم آلتميشا...؟!

حميد آرش‌آزاد

مين اوچ‌يوز ايرمي يئددي‌ده گلديم بو دونيايا

گلديم اوْلام عؤمور بوْيو طنزايله همسايا

 

حتماً بوْروكراسي آز ايميش من گله‌ن زمان

چون صبح اوْلدو، چكمه دي ايش‌لر گون‌اوْرتايا

 

منده‌ن قاباقكي قارداشيم اؤلموشدو اوّل ايل

نؤوبت منه چاتاندا، قوْيوب عزراييل مايا

 

چون افتخارلي اؤلكه‌ده دوْغموش آنام مني

دايم ايشيم گير اوْلدو، باشيم دوشدو غوْوغايا

 

«كمبوجيه» گئديب، اؤكوز اؤلدوردو مصرده

يوزمين‌ده قامچي ووردو «خشايارشا» دريايا

 

آنجاق‌كي، منده چون يوْخ‌ايدي عقل‌ايله شعور

وئرديم بؤيوك‌لرين باشا- باش زحمتين ضايا

 

اوْنلار خزانه‌لر تالاييب، اؤلكه‌لر آليب

من ائتمي‌شم كاغيذ- قلمي ال‌ده سرمايا

 

اوْنلار قوْشون چكيب، دؤيوشوب شرق- غرب‌ايله

من ناخلف‌ ده‌گيرمي شم اوْنلارلا دعوايا

 

«آدم» بابام بهشتي ايكي بوغدايا ساتيب

من‌ده بو دونياني ساتيرام ايندي آرپايا

 

القصّه، گلمي‌شم بئله دؤوراندا كئف چكه‌م

ال‌ده قاشيق، هجوم گتيره‌م گونده شوْربايا

 

وارسيل يئيه‌نده خاوياري، طاووسون دؤشون

من‌ده ائده‌م قوْناق اؤزومو بير يومورتايا

 

گلديم‌كي طنز‌ايله اوْيادام خلقي اويقودان

تا اويمويا داها كلكه، رنگه، حوْققايا

 

گلديم رياكارين آچام اوْوجون بو دونيادا

بير ايش گؤره‌م‌كي، تيخديغي بال دؤنسون ازوايا

 

حق چون آجي‌يدي، قاتديم اوْنو دادلي طنزايله

درمان اوچون، اوْ زنجفيلي بوكدوم حلوايا

 

اكديم گولوش گولون دوْداغيندا بو ائل‌لرين

ائل‌ده اوْ قدر لُطف ائله‌ييب، گلمه‌ز هئچ سايا

 

تورك «آرش» اوْلدوم، آتديغيم اوْخ دگدي دوز خالا

هئچ يانمازام جانيم اوْلا قوربان بو سئودايا

----------------------------------------------

مناسبتي‌ايله

غريبه گيره دوشدوم!؟

 

hamid-arash-azad.jpg

 

آلتميش ياشي قوْيدوم دالا، آلتميش بيره دوشدوم

آلتميش بير ايل اوْلموش، بو جهان‌دا گيره دوشدوم

شك‌سيز، منه روزي يازيليب تك لبنيّات

شيت سوددن آنام آچدي‌‌دا، شوْر پنديره دوشدوم

شايد‌ده فلك اؤنجه‌سي گون روزي يازيرميش

يوْل‌لار ترافيك اوْلدو، قاليب، تأخيره دوشدوم

وارلي اوشاغي موْز يئدي، نارگيل‌ده دوْيونجا

من‌ده بير اوْوج قوردلو- چوروك انجيره دوشدوم

قيش فصلي دوْغولدوم، ولي عؤمروم بوْيو يانديم

بلكه سببي شاختا ايدي تنديره دوشدوم؟!

يئرسيز دگيل ايپ باغلاييرام چوْخ‌لارينا من

اوّل‌ده اؤزوم بنده گيريب، كنديره‌ دوشدوم

تاختا بئشيگ آلميشدي آتام، چئوره‌سي زنجير

اوْن گونلوك ايديم من، اوْ زمان زنجيره دوشدوم

آزادليق اوچون، اسكي- بله‌ك‌له گوله‌شيرديم

شؤرتوك بادالاق سالدي، ييخيلديم، زيره دوشدوم

شؤرتوك- بله‌ك‌ايله ال- آياق باغلانير اوّل

لاپ دوز دوْغولان گون بو آجي تقديره دوشدوم

گويا اوْ زمان چوْخلو خرابكارليق ائديرديم

يوزلر يوْل آتام حُكم وئريب، تعزيره دوشدوم

ظنّيم بودو، غرب ائيله‌دي فرهنگي تهاجم

چون‌كي، بو خرابكارليغا بيردن- بيره دوشدوم

آمريكالي يوزلر كانال، اينتئرنئته لعنت

چون‌كي، هله قونداق زماني تقصيره دوشدوم

نئيله‌ك؟ يئتيب آلتميش بيره ايندي ياشيم، «آرش»!

مس اوْلدو قيزيل، شعركيمي اكسيره دوشدوم

----------------------

 
 

«حميد آرش‌آزاد» در ساعات بعد از نيمه شب چهارم دي‌ماه 1327 برابر با 25 دسامبر 1948 به دنيا آمده كه چون روز تولدش مصادف با 13 ماه صفر بوده، مادر مرحومه‌اش هميشه عقيده داشت كه او، يك آدم «نحس» و «يك دنده» است كه البته در حال حاضر و در كانون گرم خانواده نيز، خانمش همين عقيده را دارد كه البته به ما مربوط نيست و خود دانند. با اين حساب، ايشان از امروز به بعد 60 ساله مي‌شود، ولي خودش كه در رياضيات ضعيف است، عقيده دارد كه سه تا 20 سال دارد!

محل تولد «آرش‌آزاد» خانه‌اي در كوچه‌ي «باغ دربندي» بود. همان دربند يك متري و هزار پيچ كه يك سرش به كوي «سيداسلام» و سر ديگرش به «كوره‌باشي» ختم مي‌شود كه اينها هم به ترتيب، به خيابان‌هاي «ملل متحد» و «منجم» مربوط مي‌شوند. پس خيلي هم بي‌ربط نيست كه يكي از نام‌هاي مستعار خودش را «كوره‌باشي اوشاغي» انتخاب كرده است.

«حميد آرش» در مقطع ابتدايي، پنج سال در دبستان «نوروز» در همان كوره‌باشي درس خوانده، كلاس ششم ابتدايي را در مدرسه‌هاي «ويچويه‌اي» و «كوزه‌‌كناني» در محله‌ي «كوزه‌ گرخانا اوستو»- ابتداي خيابان حجتي فعلي- گذرانده، سه سال سيكل اول متوسطه را در دبيرستان «رازي» بوده و سيكل دوم را نيز در رشته‌ي «ادبي» در دبيرستان‌هاي «ضميمه‌ي دانش‌سرا» و «دهخدا» خوانده و در واقع، مانند يك مرده‌ي مشغول ذمه، از گوري به گور ديگر فرار كرده و بالاخره يك ورقه‌ي ديپلم در رشته‌ي ادبي گرفته است.

از نظر تحصيلات عاليه نيز، «آرش» در سال 1349 در كنكور سراسري، در رشته‌ي «زبان و ادبيات فارسي» از دوره‌ي روزانه‌ي دانشگاه تبريز قبول شده كه پس از سه سال تحصيل در اين رشته، موفق به ترك تحصيل اجباري شده است. بعد، در رشته‌ي «حقوق قضايي» از دانشگاه تهران قبول شده و بعد از دو سال اقامت در تهران، به طرزي بسيار عارفانه و پيروزمندانه، توانسته است به افتخار «سه ترمه» شدن نايل شود و به آغوش تبريز تنبل‌پرور بازگردد. البته در نهايت، دوره‌هاي شبانه‌ي رشته‌ي «علوم اجتماعي» در دانشگاه تبريز به دادش رسيده و آبرويش را خريده، وگرنه...!

جالب است كه با اين همه افتخارات فراوان، هميشه به فرزندانش نصيحت مي‌كند كه به طور مرتب در كلاس‌هاي مدرسه و دانشگاه حاضر بشوند، شب و روز مطالعه بكنند، خوب درس بخوانند و...!

از نظر شغلي نيز، جناب «آرش» چند سالي آموزگار مقطع ابتدايي و دبير مقطع «راهنمايي تحصيلي» بود. بعد از ترك موفقيت‌آميز اين شغل نيز، آن اندازه كه حاجي بازاري‌هاي پولدار «صيغه» عوض مي‌كنند، جناب «آرش» هم شغل عوض كرده و شايد بتوان گفت كه از نظر تعداد و تنوع مشاغل، ركورد آقاي «الهام» را هم شكسته و در نهايت، با تحريكات، زير پا نشستن‌ها و از راه به در كردن‌هاي يك رفيق ناباب، به شغل «روزنامه‌نگاري» رو آورد. «آرش» كار روزنامه‌نگاري را با روزنامه‌ي «فروغ آزادي» آغاز كرد و بعد از همكاري با سه روزنامه و هفته‌نامه‌ي ديگر، بالاخره به صورت يك عنصر نفوذي و مشكوك، وارد روزنامه‌ي «امين» شد كه نزديك به هشت سال است در آن كار مي‌كند و اگر رو بدهند، ظاهراً مي‌خواهد جا خوش بكند و تا زمان بازنشستگي هم در آنجا بماند.

«آرش» از سال 1374 همكاري با موسسه «گل آقا» را آغاز كرده و آثار طنزآميز خود را به صورت شعر و نثر، در هفته‌نامه و ماهنامه‌ي «گل آقا» و نيز در «بچه‌ها... گل آقا» به چاپ رسانده است. او يكي از «همكاران پيوسته» در گل آقا بوده و هست كه همكاري بسيار جدي و دايمي دارد و آثار طنزآميزش با نام‌هاي چون: «گول اوْغلان»، «قزلباش»، «طوطي بالاسي»، «بچه طوطي»، «بيگلر بيگي»، «وروجك تبريزي»، «لك لك كوتوله»، «خان‌دايي»، «كوره‌باشي اوشاغي»، «آراز» و... در نشريات مختلف «گل آقا» به چاپ رسيده است. در ضمن، او نخستين كسي بود كه شعرهاي طنزآميز به زبان تركي را در «هفته‌نامه‌ي گل آقا» به چاپ رساند.

آرش‌آزاد تا امروز، كتاب‌هاي «مفتون خاك» اثر «طالب آب آيدين»، «ياغي» اثر «ياشار كمال»، «گرگ‌هاي قانلي‌دره» اثر «دورسون چامليجا» و «مسافران سياره‌ي آلفا» اثر «اميل پتايا» را ترجمه و منتشر كرده و نيز كتاب جاودانه‌ي «هوپ- هوپ‌نامه» اثر «ميرزا علي‌اكبر طاهرزاده- صابر» را از الفباي سيريليك به خط رايج در ايران برگردانده و به چاپ رسانده است و از اشعار «تركي» و «فارسي» خود وي نيز در دو كتاب «جيزيغيندان چيخما بالا» و «جولو- جولويه قالمادي» منتشر شده كه در نخستين ماه‌هاي بعد از چاپ، خيلي زود به فروش رفته‌اند و در حال حاضر نيز، ده‌ها داستان كوتاه طنزآميز و بيشتر از دو هزار قطعه اشعار طنز سياسي- اجتماعي دارد كه بخش‌هايي از خانه را اشغال كرده‌اند و آماده‌ي چاپ هستند كه البته، سر و صداي اهالي خانه را هم درمي‌آورند، چون اجازه‌ي جا به جايي آنها و تميز كردن يكي از اتاق‌هاي اشغال شده را هم نمي‌دهد!

«آرش‌آزاد» يك بار در جشنواره‌ي آذربايجان‌شرقي و يك بار در جشنواره‌ي استان زنجان، توانسته است مقام اول رشته‌ي «طنز» در ميان طنزپردازان استان‌هاي زنجان، اردبيل، آذربايجان‌غربي، آذربايجان‌شرقي را به خود اختصاص دهد و از اين بابت، تعدادي «تمام سكه‌ي بهار آزادي» و «لوح تقدير» كسب بكند كه البته سكه‌ها را- از ترس- به خانمش داده و لوح تقدير‌ها را در اتاق خودش نگه داشته است كه در كوزه بگذارد و آبش را بخورد. چندين بار هم در مسابقات سراسري طنز، شعر، مقاله و جدول، جزو هشت نفر اول ايران بوده كه البته تهراني‌ها در حق او لطف كرده و اجازه نداده‌اند مقام اول را به دست بياورد.

در يك كلام و به طور خلاصه، آدم به اين نتيجه مي‌رسد كه جناب «آرش» چندين و چند دفعه، «شاخ غول»، «گرز رستم» و چيزهايي از اين قبيل را شكسته است كه بايد جريمه‌‌هايش را بپردازد كه البته هميشه هم جريمه پرداخته است. اما هنوز كه هنوز است، كسي نمي‌داند كه شكسته‌هاي آن «شاخ غول» و «گرز رستم» را در كجا پنهان كرده است؟!

«آرش» كار سرودن شعر را با «غزل» آغاز كرده و در 15 سالگي خيال مي‌كرد كه با ساختن غزل عاشقانه، مي‌تواند تبديل به يك «عارف وارسته» بشود. اما مادر مرحومه‌اش كه خيال كرده بود پسرش عاشق دختر فلان همسايه شده، چنان تجليل و تشويقي از او به عمل مي‌آورد كه اين «جوجه عارف» تا زمان 28 سالگي و بعد از انداختن طوق لعنت به گردنش، ديگر مرتكب هيچ غزل عارفانه‌اي نمي‌شود.

«آرش‌آزاد» در هر دو زبان تركي و فارسي، غزل‌هاي بسياري سروده است و در ساختن غزل به اندازه‌اي تسلط و استعداد داشته كه زماني كه مي‌خواسته سرودن غزل را كنار بگذارد و به ساختن اشعار «طنز» بپردازد، استاد بزرگ و بزرگواري همچون جناب آقاي «يحيي شيدا» به او مي‌گويد: «آرش! حيف است كه تو غزل را كنار بگذاري. ادامه بده. تو مي‌تواني در غزل معاصر آذربايجان، تبديل به يك پديده‌ي بزرگ و درخشان بشوي.»

اما «آرش» براي هميشه به «طنز» رو مي‌آورد. دليلي هم كه مطرح مي‌كند اين است كه: «چون ديدم كه تعداد غزل‌سرايان خوب و بااستعداد فراوان، اما جاي طنز، خالي است، به سرودن شعرهاي ساتيريك پرداختم.»

كسي هم نبود از ايشان بپرسد كه: «مگر جناب عالي مسئول پر كردن همه‌ي جاهاي خالي هستي؟ اگر واقعاً خودت را در اين مورد مسئول مي‌داني، بهتر است اول جاهاي خالي در وجود خودت، از قبيل جيب، چانه و... را پر بكني و بعد به فكر جاهاي خالي ديگر باشي!»

 

 

 

 
 
+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه سی ام آذر 1390 و ساعت 10:32 |

ايستكلي نَوَه‌م، آيداخانيم

 

حميد آرش‌آزاد

سني گؤزه‌ل ياراديبدير طبيعت، آيداخانيم

بهشت، اوْ حُسن‌دن، آنجاق بير آيت، آيداخانيم

ناغيل‌لارين پري‌سي، هم بهشت حوري‌لري

سنين‌جه گؤرمه‌ميش اصلاً وجاهت، آيداخانيم

شيرين‌ليگين، نئچه يوزمين پته‌ك‌دن آرتيق‌دير

هم اوْنجا دوز داغي تك وار ملاحت، آيداخانيم

گونش‌ده، آي‌دا، سنه سجده ائتسه‌لر، يئري وار

«وُنوس» گره‌ك سنه ائتسين عبادت، آيداخانيم

هم ائتسه فخر سنه «فخري» طايفاسي، يئري وار

چكه‌ر هم «آرشِ آزاد» منّت، آيداخانيم

يقين بو طايفالاري چوْخ سئويب اولو تانري

كي، سن كيمي بالا ائتميش عنايت، آيداخانيم

بوتون بو وار ـ يوْخوم، هم‌ده جانيم سنه قوربان

بو شرط‌ايلن، اوْلا من‌ده لياقت، آيداخانيم

هامي بيلير، سني بير «تانري‌جيك» كيمي سئوه‌رم

ولي بو اوْرتادا وار بير شكايت، آيداخانيم

گؤزه‌ل‌ليگي سنه بوْل وئرميش آللاه عالم‌ده

گله‌نده اخلاقا، ائتميش قناعت، آيداخانيم

دانيشديراندا، دئييرسن‌كي: «سن‌له دوست دگيلم»

بويور گؤره‌ك، بودو رسمِ محبّت، آيداخانيم؟!

دليل سوْراندا، دئييرسن‌كي: «سن‌ده چوْخ قوْجاسان!»

نه‌دن قوْجا گؤره‌ر عالم‌ده نفرت، آيداخانيم؟

مني قوْجالدان، اوْدوركي، سني اوشاق ياراديب

بو رسمي دونيادا قوْيموش طبيعت، آيداخانيم

تزه گليب بازارا، كيم بو كؤهنه‌يه باخاجاق؟

جهان‌دا واردير هميشه بو عادت، آيداخانيم

سني گتيردي طبيعت كي، كي سؤيله‌سين منه «گئت!»

منيم‌ده گئتمه‌ييمه چاتدي نؤوبت، آيداخانيم

خُداكي وئردي سنه جان، منيمكي‌ني آليري

دئيير: «تئز اوْل كي، باشا چاتدي مُهلت»، آيداخاني

بو آلتميش ايل منه بس‌دير، يوْرولموشام، گؤزه‌ليم

سنه، خُدا ائده‌ مين ايل كرامت، آيداخانيم

دئييرسن: «اوزده توكون آغ، باشيندادا آزدير»

بو باره‌ده مني ائتمه ملامت، آيداخانيم

باشين توكون‌ده، جوان‌ليق، قوْلومداكي گوجه‌تاي

طبيعت ائيله‌دي ايل‌لرله غارت، آيداخانيم

زمانه، انساني مين رنگ‌ايله بوْيار، عزيزي

بوْياغچي‌ليقدا تاپيپ چوْخ مهارت، آيداخانيم

اؤزوم دگيشمه‌ميشم رنگيمي، فلك دگيشيب

هميشه من‌ده وارايدي صداقت، آيداخانيم

اوْلار كي رنگ عَوَض ائتدي، چاتيب پولا، مقاما

منه فقط يئتي‌شيب فقر، زحمت، آيداخانيم

بير عؤمر اهل ـ عياليم، هم اؤزوم قاليب يوْخسول

جهان‌دا دايمي چكديك اذيّت، آيداخانيم

دئدين: «كادو آز آليبسان، اوْدوركي دوست دگيلم»

بو فقره كاش گله ميليون‌جا لعنت، آيداخانيم

بو رسمي كيم قوْيوب عالم‌ده‌كي، عزيزلرده

محبّته آلا بير بوْللو رشوه‌ت، آيداخانيم؟!

بئش ايل اوْلوركي، منه بير اؤپوش‌ده وئرميرسن

دوْداق‌لاريم اوزونه قالدي حسرت، آيداخانيم

سن حقلي‌سن، گؤزه‌ليم، چون‌كي سيگارين قوْخوسو

تؤره‌لدير انسان اوچون بوْللو نفرت، آيداخانيم

دئيه‌نده «پيس باباجون»، اينجي‌مز اوره‌ك سن‌دن

من ائتمه‌رم بو سؤزونده‌ن شكايت، آيداخانيم

گيلئي‌ليگي بيتيره‌ك گل، «بلاچه»، «شيطانچا»!

سنين‌له كوسمه‌گه يوْخ من‌ده طاقت، آيداخانيم

گؤزه‌ل‌لرين گؤزه‌لي! ايسته‌گيم بودور دايم


اوزون بير عؤمرون اوْلا، چوْخ‌دا راحت، آيداخانيم


گلين‌ليگين گؤره‌م، آغ پالتار، آغ‌دا بختين اوْلا


نصيب اوْلا سنه هر جور سعادت، آيداخانيم


يوز اللي ايل عؤمورون، بخته‌ورليگ‌ايله كئچه


ايشين هميشه اوْلا عيش ـ عشرت، آيداخانيم


اوزون اوْلا بوْيون، هم بختين، هم‌ده‌كي عؤمرون


باهار، ياشيل‌ليق اوْلا هم‌ده قسمت، آيداخانيم


گله‌نده اوْرتايا «آرش» سؤزو، گولومسه‌يه‌رك


ياواشجا بير اوْنادا ايسته رحمت، آيداخانيم

 

 

****************************************************************************

 مبارك اوْلسون

 

بير ناز بالاسان، گول‌كيمي گؤيچه‌ك، آيدا

هئچ گول اوْلاماز گؤزه‌ل سنين‌ تك، آيدا

ياز تك بزه‌دين پاييزدا سن دونياميزي

اوْلسون بو دوْغوم گونون مبارك، آيدا

***

گول‌لر اوْلاماز سن‌كيمي الوان، آي قيز

تانري سني ائتميش بيزه احسان، آي قيز

باش‌دان- آياغا، حوري- مَلَك‌سن، سؤز يوْخ

اخلاق‌دا شولوق، بير آز دا شيطان، آي قيز

***

گلميشدي ايگيرمي آلتي‌گون «آذر»‌دن

بير پاي‌دا بيزه وئريلدي خوْش اختردن

بير كؤرپه مارال گلدي‌كي، نازلي باخيشي

اوْلموش بيز اوچون دگرلي مين گؤوهردن

***

سن، نازلي مارال‌سان، قوزو جئيران، آيدا

هر خوْش گولوشون دردلره درمان، آيدا

گلديكده، بيزه باغيشلاييبسان يئني جان

تايسيز بالاسان، جان سنه قوربان، آيدا

***

«سوْلماز» باغينا، گؤزه‌ل گول اوْلدون، گؤزه‌ليم

«رامين» حياتيندا سونبول اوْلدون، گؤزه‌ليم

شن نغمه، شيرين سؤزه ديل آچدين، آيدا

خوْش ماهني‌لي- سؤزلو، بولبول اوْلدون، گؤزه‌ليم

***

هر بير گولوشون، گول يارادير مين خوْنچا

جنّت‌ده‌ده يوْخ‌دو سن گؤزه‌ل تك غوْنچا

شادليق گونو، شن بايراميميزدير، آيدا

اوْينا، بيزه روح باغيشلا، آي شيطانچا

***

«فخري» حياتيندا، پارلادين اوْلدوز تك

«آرش» كاميني دادلي ائديبسن دوز تك

آذر آيي‌ني، مين اوچ‌ يوز هشتاد ايكي‌دن

بايرام ائده‌رك، خوْش بزه‌دين نؤوروز تك

 

 

-------------------------------------------------------

واسه هفتمین سال تولد آیدا

 

آمدي، هستيِ ما را چون گلستان كردي

خانه را غرقِ گل و لاله و ريحان كردي

چه صفايي به دل و رويِ تو بود، اي گل ناز

كه جهان را بَدَل از روضه‌ي رضوان كردي؟

از تو شد بيست و ششِ آذر ما چون نوروز

آمدي، فصل خزان را چو بهاران كردي

مايه‌ي «فخري» و نازي تو به دنيا، «آيدا»

كارِ صد اختر و خورشيد درخشان كردي

جان به قربان تو، اي غنچه‌ي زيبا، گل ناز

كه چو عيد آمدي و خانه چراغان كردي

آيدا جان!

گفته‌اند كه «با يك گل، بهار نمي‌شود»، ولي اگر آن يك گل به زيبايي و صفاي تو باشد، هزاران بهار با خود مي‌آورد.

ما اين را ديده و از دل و جان، باور كرده‌ايم.

تو آن يگانه گلي كه ماه آذر را به فروردين ماه مبدل ساختي و آن خورشيد بي‌همتايي كه از پاييز، نوبهاري جاودانه آفريدي.

بيست و ششم آذر ماه، هفتمين سالگرد بر دميدن آفتابي هستي‌بخش و فرشته‌اي بهشت آفرين چون تو، بر خود و مادر و پدر گرامي‌ات و به همه‌ي ما فرخنده باد

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 و ساعت 10:7 |

 

سومین کتاب مجموعه   اشعار طنز حمید آرش آزاد منتشر شد

عنوان این کتاب " اوخو آت !  یایین گیزلت!!  " است که حاوی اشعار طنز فارسی و ترکی می باشد

مرکز فروش : تبریز- سه راه طالقانی- انتشارات اختر-

تلفن تماس 5555۳۹۳

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه بیستم آذر 1390 و ساعت 12:13 |

 

 

بسان رهنوردانی كه در افسانه ها گویند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
 گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می كنیم آغاز
سه ره پیداست
 نوشته بر سر هر یك به سنگ اندر
حدیقی كه ش نمی خوانی بر آن دیگر
 نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر كنی غوغا ، و گر دم در كشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟
تو دانی كاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
كی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولی
و اكنون می زند با ساغر مك نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
 كه با هر جنبش نبضم
 هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
 بهل كاین آسمان پاك
چرا گاه كسانی چون مسیح و دیگران باشد
كه زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی كه دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی كه دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو كرم نیمه جانی بی سر و بی دم
كه از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
كشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
 به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
كسی اینجاست ؟
 هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم كسی اینجاست ؟
 كسی اینجا پیام آورد ؟
 نگاهی ، یا كه لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملل و با سحر نزدیك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی كه نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی كه می خواند
 جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادكش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی كسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
كسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
كه می گویند بمان اینجا ؟
كه پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
بدانجایی كه می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
كجا ؟ هر جا كه پیش آید
به آنجایی كه می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
 كه دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی كه می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید كرد رنج آبیاری كردن باغی
كز آن گل كاغذین روید ؟
 به آنجایی كه می گویند روزی دختری بوده ست
 كه مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
 نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك دیگری بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی كه نه كس كشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی كه در آن هر چه بینی بكر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
كه چونین پاك و پاكیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
كه نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیكران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون كل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
 كه باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 9:26 |

 آی آراز طوفان ائله !...

  • استاد یحیی شیدا

آی آراز، بیر دالغا وور، دریا کیمی طوفان ائله

ظالمین ییخ قصرینی، اؤز باشینا ویران ائله

 

زوره محکوم ائیله‌ییب، ایندی طبیعت بیزلری

زور دئیه‌ن جلّاد ایله، بیزلر آرا دیوان ائله

 

بیر هجوم ایله داغیت، شیطانلارین کاشانه‌سین

او فساد و فتنه قصرین، خاک‌له یکسان ائله

 

وئرمه امکان بوندان آرتیق هر شرفسیز انسانا

آز بو یولسوز کسلری، دل مولکونه سلطان ائله

 

تؤکدو ناحق، سئل کیمی، بیهوده قارداشلار قانین

کئچمیشی سال خاطره، بیر قانه یوز مین قان ائله

 

سو ده‌ییل سندن آخان، قانه دؤنن گؤز یاشی دیر

بو اَسَف احوالی گؤر، طوفان قوپار، عصیان ائله

 

بیر ـ بیریندن، سن بو قان قارداشلارین سالدین اوزاق

گل بو سرگردانلارین، هر موشگولون آسان ائله

 

بیر قیلیج تک اورتادان کسدین محبّت رشته‌سین

آز بو مئیداندا شرارت مرکبین جولان ائله

 

قاضی اول، انصافه گل ، حکم زامان وئر تازه‌‌دن

غصب اولان تورپاقلاری، وابستة‌ ایران ائله

 

کؤکله‌مه هجران سازین، دل سوزونو آرتیرما چوخ

وصلدن سال صحبتی، گل چارة هجران ائله

 

قارداشی ـ قارداشا چاتدیر، جانی هجراندان قوتار

بو آغیر بیر خسته‌لیک‌دیر، خسته‌یه درمان ائله

 

نه «‌شمالی »‌ نه « جنوبی»؟ آت بو چیرکین سؤزلری

مولک ایراندیر تماماً، دونیایا اعلان ائله ( 1)

 

لعنت او شاهه کی، وئردی باده ملک ایرانی

یاده سالدیقجا او شاهی، لعن ائله، افغان ائله

 

فتحعلی شاه ائیله‌دی، فاحش خیانت ایرانا

سنده خدمت گؤستریب، نقصانلاری جبران ائله

 

تورکمن چای پیمانی، بیر ننگ دیر تاریخده

عُرضه‌سیز شاهین ایشین دونیالره اعلان ائله

 

کئچدی اون یئددی شَهَر روسیّه‌نین چنگالینا

بو جنایاتی گتیر یاده، بوگون عنوان ائله

 

گولستان پیمانی‌دا سیندیردی ایرانین بئلین

بو ایشه باعث‌لره، یارب اؤزون دیوان ائله

 

گل گتیر بو ملّته آزاده‌لیک فرمانینی

ملک ایرانی صفاده روضة رضوان ائله

 

تهمت و تحقیر اوخو، هر سمتیدن یاغماقدادیر

سینه‌وی بیر داغ کیمی، بو اوخلارا قالخان ائله

 

یا اؤزون چک بیر کناره، غصب اولان مرزی گؤتور

یا ایکی روحو سازاشدیر، دل‌لری شادان ائله

 

«‌شیدا» نین دائیم فراق یاردن آغلار گؤزو

گؤستر او شوخون جمالین، گول کیمی خندان ائله.

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 و ساعت 10:29 |

آی ساری کوینک

آي خسته قوش آواره گزيرسن بو دياري
زنداندي قفسدي چمني باغي باهاري

گوزله اوزوي آوچي دير هرياني بويوردون
قوزغون کيمي دوردگوزلوگزيرکورپه شکاري

فرصت داليسيجا گزيري ال يئري تاپسا
ويران قوياجاق يوردونو آي کوينگي ساري

تيک اوز يوواني قويما سنه ال تاپا اووچي
سن بو يووانين صاحبي سن قان يئنه باري

جهد ايله کي جان قورتاراسان اووچي اليندن
دوشسن تورا فرياد ائله مه چک بو فشاري

گولشنده کي يوخ ذوق و صفا آي ساري کوينک
قاچ قاچ بو يئرين زهريليدير داري نداري

ديلله نسن اگر اووچي ائدر قانينا قلتان
اوچسان آ يازيق تير جفا قلبيني ياري

مين فيرتينا قالخيب دويه جک باشينا طوفان
هر کيمده اولا داغ کيمي دونيادا وقاري

گلسه باشيوا درد و بلا داغ کيمي دور باخ
آيديندي بو سوز توستو گئده ر گويچگه ساري

ايستر سني صياد اوزونه رام ائده اما
ايغو دو گوره ر آج تويوغ البته کي داري

بو ياخشي مثل دير کي بيزم ائلده دئميشلر
بير باخ آشاغي باخما اوزوندن ده يوخاري

غم غصه کيچيک قلبيني کر دويسه سيخيلما
بو گوند ه کئچر آخيري غملر ده قئتاري

اوندا کي چيخار گون ياييلار عالمه بيردن
اوندا کي قارا دان يئري صبح اولجاق آغاري

داغي داشي آسوده خياليله گزه رسن
گولشنده نه شاختا گوره سن داغدا نه قاري

ظولمون ائوي ويران اول و ظاليم دوشر الدن
قان دورماز اگر کسه پيچاق قيرسا داماري

بختين قاپيسي ايندي قيفيللانسا داريخما
هر بير قيفيلين واردي طبيعت ده آچاري

اوز جانيويلن اوناما بو عرصه ده شيدا
ليلاج دغلبازيله قيزديرما قوماري

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در پنجشنبه پنجم آبان 1390 و ساعت 10:23 |

 

استاد یحیی شیدا شاعر تبریزی پس از 60 سال کار فرهنگی بر اثر کهولت سن در منزل شخصی خود در منطقه طالقانی تبریز چشم از جهان فرو بست. 

استاد یحیی شیدا در سال 1303 هجری شمسی در تبریز دیده به جهان گشود، پدرش مرحوم حسن یوزباشی چرندابی از مجاهدان مشروطه و از محله چرنداب تبریز بود.

وی از سال 1327 همکاری خود را با مطبوعات آغاز کرد و در نخستین قدم در روزنامه «آذر مرد» به عنوان سردبیر مشغول به کار شد.

استاد شیدا، مدتی در مدرسه طالبیه تبریز رشته علوم دینی را تحصیل کرد و به زبان‌های آلمانی، عربی، ترکی و فارسی آشنایی کامل داشت.

وی عضو انجمن نویسندگان باکو و دارای دکترای افتخاری ادبیات از این مرکز دانشگاهی بود.

از آثار و تالیفات وی می‌توان فرآورده‌ها، در زوایای تاریخ نثر، تلواسه‌ها، قصاید، غزلیات، پسرخان، دریای متلاطم، جنایات زن یا شاهکارهای طبیعت ، ادبیات اوجاغی در سه جلد، اودلار وطنی، اودلی سوزلر، اون جزوه و بی ریانین اوره ک سوزلری اشاره کرد.

 

 شعر زیر را از حمید آرش آزاد می خوانیم

 

قوْجامان، شانلي ـ شرفلي اوستاديم «يحيي شيدا» حضرت‌لرينه

 

شيدا، ساغ اوْل

 

گول ـ چيچك‌له بزه‌دين سئوگي باغين، شيدا، ساغ‌اوْل

وئردين عارف‌لره عشقين چاناغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سن آزادليق بئشيگينده اوزون ايل‌لر يازدين

آنا ديل‌ده ادبيّات واراغين، شيدا، ساغ‌اوْل

گئجه ـ گوندوز چاليشيب، گؤز ببه‌گين تك قوْرودون

بو وطنده ادبيّات اوْجاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

داملا ـ داملا اريديب، وئردين اوره‌ك‌دن ياغيني

قوْيمادين سئونمه‌يه توركون چيراغين، شيدا، ساغ‌اوْل

بو چيراق سئونمه‌دي، هئچ بيرده داها سئونمه‌يه‌جك

پاك اوره‌ك‌لردن آليب چونكي ياغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سوساميش، يانقي قالان ائل‌لره گؤستردين سن

دوم ـ دورو، سپ ـ سرين عشقين بولاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

اوزون ايل‌لر، بو ديله هم آتا اوْلدون، هم آنا

بسله‌ميشدير نه ايگيت‌لر قوجاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

رؤوشنين نعره‌سيني داغلارا سالدين گئنه‌ده

سن ديكه‌تدين نبي‌نين‌ده پاپاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

ادبيّات سارايين هئچ‌ده ييخانماز بو فلك

چون تاپيب داغ‌دان اوجا اؤز داياغين، شيدا، ساغ‌اوْل

اوستاديم! باغريني ياردين قلمين‌له گئجه‌نين

گونشين هر يانا سالميش شافاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سازلارين تئل‌لري‌نين نغمه‌سي دونيا بورويوب

سندن آلميشدي بو تئل‌لر داراغين، شيدا، ساغ‌اوْل

قورو ـ بوْش ايلغيمي سن رؤوضه‌يِ رضوان ائده‌رك

اوْردا برپا ائله‌دين فتح طاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

باغبانيم! سن ائگي‌ليك‌له، داها ايل‌لرجه ياشا

چون خزان گؤرمه‌يه‌جك بيرده باغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سن ايدين آچدين ادب، شعر، حقيقت سؤزونه

«آرش» ـ ين هم قلمين، هم دوْداغين، شيدا، ساغ‌اوْل

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 14:1 |

روزنامه ای بنام  "پیام آذربایجان"

 

 سیامک آرش آزاد- سردبیر سابق هفته نامه پیام روز سراب

 

هفته نامه پیام آذربایجان از شماره348   خود با اخذ مجوزهای لازم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به 8 روزنامه دیگر استان آذربایجان شرقی پیوست و گام در مسیری  جدیدی گذاشت.

 نشریه پیام آذربایجان از معدود  هفته نامه های در استان آذربایجان شرقی هست  که در 8 سال انتشار مداوم خود با یک تیم و مجموعه ای مشخص و با مدیریت دلسوزانه دکتر والایی توانست گام به گام و بدون توجه به مسایل حاشیه ای با انتشار 347 شماره مراحل ترقی و موفقیت را بپیماید.

پیام آذربایجان در این هشت سال گذشته شنبه هر هفته بر پیشخوان روزنامه فروشی ها بود و همواره تلاش کرده تا به عنوان یک پل ارتباطی  پیام رسان حرفها و مشکلات شهروندان و مردم به مسوولان باشد.

نگارنده به عنوان کسی که از اولین شماره وحتی  پیش شماره  های پیام آذربایجان در کنار این نشریه بوده و از نزدیک شاهد تلاش و کوشش عزیزان و دوستانمان در این نشریه هستم.

از اولین روزهای انتشار پیام آذربایجان و تا مرداد89 که پیام روز سراب ( بر اثر برخی ناملایمات منتشر نمی شود )در یک دفتر  منتشر می شد، معمولا دوستان  سوالشان این بود که چگونه دو نشریه می تواند در یک دفتر منتشر شود، اما مجموعه تحت مدیریت سرکار خانم شکوهی در موسسه آذین کامپیوتر و تلاش های این عزیزان  نشان داده که  نشریه پیام آذربایجان برخلاف دیگر نشریات  بی اعتنا  به جنجال های سیاسی و منطقه ای  و بدون تاثیر پذیری از چنین مسایلی توانسته است،  در ادامه این راه سخت و دشوار نیز موفق ظاهر شود.

بزرگترین مزیت یک نشریه توان مدیریتی آن است، در این مدت که از انتشار پیام آذربایجان  می گذرد، همواره شاهد حمایت های  دکتر والایی به عنوان صاحب امتیاز و مدیر مسوول نشریه بودیم. با وجود آنکه بسیاری  از نشریات استانی بدلیل عدم توان مالی و توجه به مسایل حاشیه ای توان انتشار ندارند، در سایه حمایت ها ی ایشان و تلاش سرکارخانم شکوهی سردبیر نشریه و بهرام توفیقی مدیر اجرایی شاهد حضور موفق آنها  در عرصه اطلاع رسانی هستیم.

از دیگر مزیت های پیام آذربایجان در 347 شماره خود، انتشار ویژه نامه های شهرستانی برای  اکثر شهرستان های استانی و حتی  خارج از استانی بود، ویژه نامه هایی که پیام رسان ساکنان آن منطقه برای کل استان بود.

سرکار خانم شکوهی سردبیر پیام آذربایجان در سالهای اخیر نشان داده که حضور و یا عدم حضور افراد و نویسندگان خللی در روند انتشارمنظم این نشریه نداشته  و پیام آذربایجان همچنان به وظیفه اصلی خود که اطلاع رسانی است عمل می کند.

در این جا لازم است از عزیزانمان در روزنامه ها و نشریات استانی و محلی گلایه ای داشته باشم، سالهاست که وقتی روزنامه ای در تهران منتشر می شود و  یا تغییر وضعیت انتشار می دهد ، دیگر روزنامه ها بدون توجه به مسایل جناحی و شخصی ورود نشریه جدید را به کارکنان آن تبریک می گویند، و این درحالیست که متاسفانه هیچکدام از همکاران مطبوعاتی ما این اقدام  موفقیت آمیز و این گام بزرگ پیام آذربایجان را نه اطلاع رسانی کردند و نه تبریک گفتند.

پیام آذربایجان از این شماره به بعد گام در راهی جدید می گذارد که آن تغییر انتشار از هفته نامه به روزنامه است،  حرکتی که با وجود مشکلات و دغدغه های بسیار آن، می تواند برای دیگر نشریات استانی نیز سرمشق خوبی باشد تا آن ها نیز با سرلوحه قرار دادن کادر اجرایی پیام آذربایجان بتوانند برای رونق و موفقیت نشریه شان تلاش کنند.

امیدواریم روزی برسد تا پیام آذربایجان بتواند با انتشار سراسری این نشریه  روزانه پیام رسان مردم آذربایجان به سراسر ایران عزیز باشد.

در پایان با تقدیر از حمایت های دکتر والایی و تلاش های بهرام توفیقی عزیز و خانم ها شکوهی، رجعتی، زارعی و شقاقی برای همه این عزیزان موفقیت و سربلندی خواهانم.

 

 

+ نوشته شده توسط سیامک آرش آزاد در یکشنبه سوم مهر 1390 و ساعت 10:56 |