باز هوش و خرد خويش به سويي زده‌ايم

آنچنان منگ، كه انگار سبويي زده‌ايم

عيد مي‌آيد و ما با هدف شيك شدن

بر تن خشتك خود باز رفويي زده‌ايم

شد نشيمنگه ما باز شبيه عينك

چون به شلوار، رفوي دوقلويي زده‌ايم

شعر ما تا كه شود يك غزل عرفاني

توي هر مصرع آن هايي و هويي زده‌ايم

باز با حفظ شئونات و اصول و اخلاق

چنگ بر سلسله‌ي سلسله مويي زده‌ايم

تا كه در مصرف همسر نكنيم اسرافي

حرف از آمدن تازه هوويي زده‌ايم

گرچه خود جوجه‌ي اردك نه، كلاغ زشتيم

زنگ بر خانه‌ي طاووسي و قويي زده‌ايم

ما كه عمري به جهان «برگ چغندر» بوديم

ليك يك بار فقط لب به لبويي زده‌ايم

اژه و آدرياتيك، سهم بزرگان شده است

من و تو، شيرجه در داخل جويي زده‌ايم

نه كشيديم به پوست آناناسي دستي

و نه يك بار خياري به هلويي زده‌ايم

هندل شعرك ما قافيه‌ي سرخي بود

ور نه، ما كي دمي از رنگي و رويي زده‌ايم؟

بيخ ريش  خودشان نفت بزرگان، «آرش»!

شاد ماييم كه از طنز سبويي زده‌ايم