خاطرات حمید آرش آزاد، گداستيزي به دليل تعصب آذربايجاني

هر روز سه ـ چهار نفر گدا به «امرج‌كلا» مي‌آمدند كه تقريباً همه‌شان هم يا از اهالي روستاهاي اطراف «خلخال» بودند و يا افراد «قره‌چي» كه با وجود دانستن چند زبان و لهجه، اصرار داشتند كه به زبان تركي صحبت بكنند.

در روستا نيز، مثل خيلي جاهاي ديگر، بسياري وقت‌ها صحبت از «ترك و فارس»‌ بود كه البته در ظاهر شوخي به نظر مي‌رسيد، اما گاهي حرف‌ها و متلك‌هاي نيشدار و حتي زننده‌اي هم به ميان مي‌آمد. جالب اينكه روستايياني كه خودشان را «گيلك» مي‌ناميدند و بعضي وقت‌ها خودشان هم زبان محلي خود را مسخره مي‌كردند و مي‌گفتند «فارسي، شكر است، تركي، هنر است، گيلكي ... است» باز در شوخي‌ها و متلك‌ها، به سود زبان فارسي موضع مي‌گرفتند و در مورد زبان تركي...

در آن زمان، مردمان بعضي از شهرهاي آذربايجان كه در خود منطقه عليه تبريز و تبريزي‌ها موضع مي‌گرفتند، در ولايت غربت، خودشان را «تبريزي» معرفي مي‌كردند.

يك بار، يكي از گداهاي ترك زباني را كه براي دريوزگي به مدرسه آمده بود گرفتم و از شهر و ديارش پرسيدم. جواب داد كه اهل تبريز است. از محله‌اش پرسيدم. گفت كه به اطراف تبريز تعلق دارد. با اصرار بيش‌تري سؤال كردم. پاسخ داد كه خلخالي است. باز از رو نرفتم و زادگاه واقعي‌اش را پرسيدم. اين بار اعتراف كرد كه از يكي از روستاهاي تابع خلخال آمده است. اينجا بود كه ديگر حسابي عصباني شدم و با سيلي و لگد، او را بيرون انداختم.

بعضي از اهالي «امرج‌كلا» به شوخي يا به طور واقعاً جدي اين قبيل گداها را مايه‌ي متلك‌پراني و سركوفت براي ما كرده بودند و ادعا مي‌كردند كه بيش‌تر ترك‌ها گدا هستند. به همين دليل بود كه يك دفعه تصميم گرفتم اجازه ندهم هيچ گداي ترك‌زباني وارد روستا بشود. هر زمان هم كه مي‌شنيدم چنين فردي به روستا آمده، درس را نيمه‌كاره مي‌گذاشتم و از مدرسه بيرون مي‌رفتم و فرد گدا را با تهديد و كتك‌كاري به بيرون مي‌انداختم. طوري كه در كم‌تر از دو ماه، روستاي «امرج‌كلا» و سپاهي دانش آن به گداستيزي معروف شدند و ديگر هيچ دريوزه‌اي به آنجا نمي‌آمد.

البته در همان نزديكي‌ها و هم‌چنين در بخش «عباس‌آباد» تعدادي از معمارها و بناها و نيز تهيه‌كنندگان و فروشندگان مصالح ساختماني، ترك‌زبان و از اهالي اردبيل، سراب، ميانه و هشترود بودند كه با همه‌شان رفيق بوديم و اين‌ها، واقعاً آدم‌هاي خوش‌نامي بودند. به خصوص «نوروز ميانه‌اي» و «علي بلوكي» از اهالي اردبيل كه عاشق شعر و ادب هم بودند و حداقل دو روز در هفته، هم‌ديگر را مي‌ديديم و صحبت‌هاي شيرين چندين ساعته با هم داشتيم. يك دندانساز جوان و تقريباً مبتدي و فقير از اهالي خود «خلخال» هم در عباس‌آباد مطب داشت كه يك‌بار با او دعوا كردم و بعد، حسابي رفيق شده بوديم. اين دندانساز، يك خانه‌ي چوبي و كهنه داشت كه يك اتاق را هم به صورت مطلب درآورده بود و در آنجا، دندان مي‌كشيد.

مي‌توانم به جرأت بگويم كه بيش‌ترين تعداد از رباعيات خيام را از حفظ بود، شعر حافظ را دوست داشت و كتاب‌هاي صادق هدايت و صمد بهرنگي را هم مطالعه مي‌كرد. من كتاب «گروه محكومين»‌ نوشته‌ي «فرانتس كافكا» را براي اولين بار در مطب او ديدم و به امانت گرفتم و خواندم. دندانساز ما، تنها تا كلاس ششم ابتدايي تحصيل كرده بود، اما معلومات و سوادش واقعاً قابل تحسين بود.

خاطرات حمید آرش آزاد، صاحب اصلي «شيرين‌ دشت» آمد

نامش را هيچ‌كس نمي‌دانست و همه به او «دكتر» مي‌گفتند. وسيع‌ترين و زيباترين و مجلل‌ترين ويلاي منطقه مال او بود و در مقابل ويلايش، در كنار جاده‌ي چالوس ـ تنكابن تابلوي نسبتاً بزرگي به چشم مي‌خورد كه روي آن عبارت «شيرين ‌دشت» نوشته شده بود. اين «شيرين‌ دشت» كه در واقع نام ويلاي «دكتر» بود، به اندازه‌اي معروف شده بود كه راننده‌هاي ميني‌بوس‌هاي مسير چالوس به تنكابن، آنجا را بيش‌تر از روستاي قديمي و پرجمعيت «امرج‌كلا» مي‌شناختند.

گفته مي‌شود كه «شيرين» نام تنها دختر «دكتر» است كه آن سال‌ها در آمريكا ساكن بود و به دانشگاه مي‌رفت.

كسي شغل واقعي «دكتر» را نمي‌دانست. سرهنگ كه خودش افسر «ركن دوم ارتش» و آدم خطرناكي بود، از دكتر حساب مي‌برد و مي‌گفت كه آدم بسيار بانفوذ و خطرناكي است و حتي بعضي از درباري‌ها از او مي‌ترسند.

خيلي كنجكاو شده بودم كه داخل اين ويلاي بزرگ و مجلل را ببينم. بالاخره يك روز رفتم . در زدم. باغبان آمد و در را باز كرد. مردي حدود 35 ساله بود كه يك كلت هم به كمرش بسته بود. راستش از آمدن به آنجا پشيمان شدم، اما نمي‌توانستم همان‌طور هم برگردم. وقتي دليل در زدنم را پرسيد، خيلي ساده و با صداقت تمام گفتم كه دلم مي‌خواهد داخل «شيرين دشت» را تماشا بكنم.

به داخل ويلا رفت و چند دقيقه‌ي بعد، برگشت و من را به داخل دعوت كرد. «دكتر» در ويلا بود. در عمرم چنان جان باشكوهي نديده بودم. بعد از آن هرگز چنين كوه و جلالي نديدم. دور تا دور هال قفسه بود و در قفسه، تعداد زيادي اشياي عتيقه به چشم مي‌خورد. اولين بار در عمرم بود كه مي‌ديدم در يك خانه، فرش‌هاي بسيار اعلاي زيربافت و بالاتر از 60 رجي روي زمين انداخته شده و فرش‌هاي معروف به «برجسته» كه تارهايش ابريشمي، پودهايش پشمي و وسط گل‌ها و بوته‌هايش با طلا و نقره بافته شده است روي ديوارها خودنمايي مي‌كنند.

دست و پايم را حسابي گم كرده بودم. طوري كه با ديدن «دكتر» در صدر هال، هم احترام نظامي كردم و هم با صداي بلند سلام گفتم. آن هم در حالي كه «دكتر» يك فرد نظامي نبود و من هم كلاه به سر نداشتم و نمي‌بايستي احترام نظامي مي‌كردم.

دكتر تلاش مي‌كرد خودش را خيلي صميمي و مهربان نشان بدهد. همه جاي ويلا را به من نشان داد، آن هم در حالي كه دستم را در دستش گرفته بود. اما من، مثل يك پرنده‌ي وحشي كه در تور افتاده باشد، دنبال راه فراري مي‌گشتم كه خودم را از اين وضع خلاص بكنم و در نهايت هم، بعد از خوردن تنها يك شيريني و يك چايي، اجازه‌ي مرخصي خواستم و رفتم و ديگر از بيرون هم به آن ويلا نگاه نكردم.

يك روز تابستاني بود كه بچه‌هاي روستا خبر آوردند كه خانم «شيرين» آمده است. بيش‌تر اهالي روستا و تعدادي از صاحبان ويلاها به كنار دريا ريخته بودند كه اين دختر خوشبخت را تماشا بكنند. من هم رفتم. براي اولين بار، يك قايق موتوري در آب خزر ديدم كه با سرعت زيادي سينه‌ي آب را مي‌شكافت و پشت سر قايق، دختري كه مايو دو تكه به تن داشت و در واقع بيش‌تر از 90 درصد عريان بود، اسكي روي آب مي‌رفت.

حتي دخترهاي سرهنگ هم با حسرت و حسادت فراوان «شيرين» را تماشا مي‌كردند. اين تماشا بيش‌تر از دو ساعت طول كشيد و در نهايت، خانم مانند يك قوي مغرور، بي‌اعتنا به مردم و نگاه‌هايشان، از آب بيرون آمد و به ويلا رفت.

تازه چندين دقيقه‌ي بعد از رفتن «شيرين» بود كه جوان‌هاي روستا از حيرت به در آمدند و شروع كردند به لهجه‌ي محلي خودشان به «شيرين» و پدرش فحش بدهند. البته در اين زمان، من زبان گيلكي را حسابي ياد گرفته بودم و معناي فحش‌ها را مي‌فهميدم. اما به روي خودم نمي‌آوردم

خاطرات حمید آرش آزاد، مبارزه با قاچاق ترياك؟

تعريف «هوشنگ چلاقه» را خيلي شنيده بودم. يك بچه‌ پرروي واقعاً زبر و زرنگ است. هفته‌اي يكي ـ دو بار با موتورسيكلت راه مي‌افتاد و به بعضي از روستايي‌ها در دهات آن منطقه «ترياك» مي‌رساند. شغل ديگرش هم اين بود كه بگردد و ماشين‌هاي كهنه و تصادفي را بخرد و بعد، آن‌ها را به كارگردان‌هاي سينما بفروشد كه در فيلم‌هاي حادثه‌اي، در جاده‌ي «چالوس» به دره‌ها بيندازند.

در بسياري از خانواده‌هاي روستايي، جوان‌ها و زن‌ها به شالي‌كاري مشغول بودند، اما مردها، به خصوص مردهايي كه بيش‌تر از 45 يا 50 سال داشتند، كم‌تر تن به كار مي‌دادند و بيش‌ترشان ترياك مي‌كشيدند.

جوان بودم و به نظر خودم، افكار انقلابي در كله‌ام داشتم. نمي‌توانستم تحمل بكنم كه دخترها و زن‌ها در شاليزارها، تا بالاي زانو در آب و گل فرو بروند و چندين ساعت در روز كار بكنند، آن وقت حاصل اين زحمت دود شود و مردها هم معتاد باشند.

تصميم گرفتم روي «هوشنگ چلاقه» را كم بكنم كه لااقل به روستاي محل خدمت من نيايد. به دانش‌آموزها و ساير بچه‌هاي روستا سپردم كه هر زمان كه سر و كله‌ي «هوشنگ‌» پيدا شد به من خبر بدهند.

هر بار كه هوشنگ به روستا مي‌آمد، به سراغ او مي‌رفتم و بي‌رحمانه كتكش مي‌زدم. اين كار را براي دو ـ سه هفته ادامه دادم. بالاخره يك روز معاون پاسگاه ژاندارمري پيشم آمد و گفت كه به صلاح من نيست كه هوشنگ را اذيت بكنم. وقتي هم گفتم كه هوشنگ مردم را بدبخت مي‌كند، گفت كه اگر او هم نباشد، بالاخره يك نفر ديگر ترياك مي‌آورد و مي‌فروشد و يا اينكه دهاتي‌ها مي‌روند و از يك جاي ديگر مي‌خرند. در ضمن، معاون پاسگاه به من اخطار داد كه به صلاحم نيست كه سر به سر هوشنگ بگذارم و چون آدم خطرناكي است و ممكن است كاري به دست من بدهد. مثلاً يك مقدار ترياك را در جايي از مدرسه جاسازي بكند و من به عنوان قاچاقچي دستگير بشوم.

چند روز بعد هم راهنماي تعليماتي آمد و به طور سربسته به من گفت كه بهتر است در بعضي كارهاي نامربوط دخالت نكنم.

قانع شده بودم كه دست از سر هوشنگ بردارم. اما پيش خودم حساب مي‌كردم كه اگر به اين سادگي‌ها كوتاه بيايم، پرروتر مي‌شود و سوءاستفاده مي‌كند و پيش خودش مي‌گويد كه يك نفر سپاهي دانش، آن هم «بچه‌ي تبريز» نتوانست حريف من بشود. با همين استدلال، باز هم به كتك زدن او ادامه دادم.

يك شب كه در اتاقم در مدرسه نشسته بودم، يك دفعه در باز شد و هوشنگ، در حالي كه روي زانوهايش و به طور چهار دست و پا حركت مي‌كرد وارد اتاق شد، در همان دم در، دست‌هايش را به علامت تسليم بالا برد و گفت: «سركار! مي‌دانم كه ترك‌ها مرد هستند و در خانه‌ي خودشان، كسي را كتك نمي‌زنند و از خانه بيرون نمي‌اندازند. پس نزن و اجازه بده چند كلمه با شما حرف بزنم.»

چيزي نگفتم و ساكت ماندم. هوشنگ التماس‌هاي زيادي كرد و حرف‌هاي بسياري زد و در نهايت از من خواهش كرد كه كاري به كارش نداشته باشم در عوض، او هم قول مي‌دهد كه شب‌ها و در تاريكي بيايد و برود كه من، قيافه‌ي نحس‌اش را نبينم!

گفتم كه در عوض، بايد به سه ـ چهار نفر پيرمرد و پيرزن كه خيلي فقير هستند و كسي را هم ندارند، ترياك مجاني بدهد و گاهي حتي پول نقد هم بدهد. هوشنگ همه‌ي شرايط را قبول كرد. بعد از آن، ديگر كاري به كارش نداشتم.

آخرش چي؟! شعر طنز حمید آرش آزاد

با تلاشم‌، «از جمادي مردم و نامي شدم»

بعد از آن هم «از نما مردم، ز حيوان سر زدم»

ذره ذره «مردم از حيواني و آدم شدم»

گفتم آخر: «از چه ترسم؟ كي زمردن كم شدم؟»

فكر كردم «بار ديگر گر بميرم از بشر»

مي‌توانم «دربيارم از ملايك بال و پر»

خيلي آسان «مي‌توانم از ملك پرّان شوم»

در نهايت، «آنچه اندر وهم نايد، آن شوم»!

خوش خيالي‌هاي بنده، حدّي و مرزي نداشت

ليك گردون، حقّ مخلص را كف دستم گذاشت

سال‌ها خوردم بسي دود چراغ و خون دل

آخرش هم گير كردم همچو شيري توي گل!

سال‌ها «پُرخوانيِ» درس و كمي اقبال و شانس

ياري‌ام كردند، تا مخلص گرفتم يك ليسانس

ليك، چون كه پارتي و پول و پلو با من نبود

علم و دانش، مدرك و غيرت، نمي‌كردند سود

چون نبوده دست اينجانب به دُمبِ گاو، بند

تازه، كلي شانس آوردم، شدم يك كارمند

آن كه در كلّ حياتش بود مانند «جماد»

چون كه پُررو بوده، رامش گشته است اسبِ مراد

آن كه «نامي» بود، حالا واقعا «نامي» شده

چون كه داده پول، شخصِ نيك فرجامي شده

آن «بلانسبت»! كه حيوان بود از روز الست

حقِّ ما را برد و خورد و كاملاً راحت نشست

آن كه پارتي داشت، حالا بهر ما «آدم!» شده

هست خيلي هم «بشر»، البته يك «ب» كم شده!

آن كه زيرك بود، بي‌آن كه بميرد از بشر

با زد و بندي، درآورد از ملايك بال و پر

بس كه رندي داشت، حتي از ملك پرّان شده

خوش به حالش، آنچه اندر وهم نايد، آن شده

كاش «آرش» شانس مي‌آورد و مي‌شد چون جماد

بي‌فضولي‌هاي درك و عاطفه، مي‌زيست شاد!

ازدواج وامي، يا...؟! شعر طنز حمید آرش آزاد

اي ازدواج وامي! جان غصّه‌دن اوْلار آزاد

«اگر زِكوي تو بويي به من رساند باد»

وئره‌نده بانك سني، بيرده اشتغال واميني

«به مژده، جان و جهان را به باد خواهم داد»

اون ـ اون‌بئش‌ ايل يوْلونو گؤزله‌ديم سنين، ولي سن

«نه ياد مي‌كني از من، نه مي‌روي از ياد»

دئديم سني وئره‌جك‌لر، اينانديم، ائولنديم

«دگر جهان در شادي به روي من نگشاد»

اوْ قدر صف‌ده دايانديم، قيچمدا واريس‌ وار

«هواي زلف توام عُمر داده است به باد»

گله‌نده «چك‌پول» اوْل، هم‌ده جيريلما، قاتلانما

«غباري از من خاكي به دامنت مَرساد»

اون ـ ‌‌اون‌بئش‌ايل سوْوشوب، ايرمي‌ايل‌ده بير دؤزه‌رم

«زِدوست دست نداريم، هر چه بادا، باد»

غميم بودور اوْلاسان ديبده كفن ـ دفن پولو

«كه جان زمحنت شيرين كجا بَرَد فرهاد؟»

«زدستِ عشق تو «حافظ» نمي‌برد جان را»

كذايي وام، سنه «آرش!» اوْلوب عجب توْربا!

خاطرات حمید آرش آزاد، باز هم كشمكش با آموخته‌هاي كودكي

فصل كشت و كار بود. شب و روز روستايي‌ها در شاليزارها مي‌گذشت. حسن آقا هم هميشه مطالعه مي‌كرد كه خودش را براي كنكور آماده بكند. در همه‌ي روستاي به آن بزرگي، تنها چند نفر پيرمرد بيكار بودند كه آن‌ها هم هميشه كنار منقل مي‌نشستند و ترياك مي‌كشيدند. نشستن و صحبت كردن با آن‌ها را هم من دوست نداشتم، چون عاشق حركت و هيجان بودم. به همين دليل، بدجوري احساس تنهايي مي‌كردم و حوصله‌ام سر مي‌رفت. به خصوص كه تهراني‌ها هم كم‌تر به ويلاهايشان مي‌آمدند.

ساعت چهار بعدازظهر، مدرسه تعطيل مي‌شد و من تنها و بيكار مي‌ماندم. سه ـ چهار ساعت زمان اضافي بعد از آن را مي‌توانستم با رفتن به جنگل و يا كنار دريا سرگرم بشوم. گاهي هم سري به «عباس‌آباد» و يا «متل قو» مي‌زدم. اما باز هم تنها و بيكار مي‌ماندم.

باز هم خيالات و خرافات گذشته به سر وقت من آمدند. مادر، بيست سال تمام در مورد «جن»، «پري»، «آل آروادي»، «قول يابان»، روح‌هاي شرير و اين قبيل چيزها صحبت كرده بود و در جامعه نيز از اين قبيل صحبت‌ها زياد شنيده بودم. از يك طرف هم، كتاب‌هاي نسبتاً ارزشمندي خوانده بودم كه با آموخته‌هاي قبلي‌ام 180 درجه تفاوت داشتند. اما آموخته‌هاي پيشين توسط مادر و ديگران، چون در كودكي و نوجواني در كله‌ام فرو شده بودند، نمي‌توانستم تكليف خودم را با آن‌ها روشن بكنم.

باز هم به سرم زده بود. با خودم مي‌گفتم كه اگر اين جور موجودات غيربشري وجود دارند، من بايد آن‌ها را ببينم.

شنيده بودم كه اين موجودات، بعضي وقت‌ها به صورت برخي حيوانات ظاهر مي‌شوند. به همين دليل، گاهي حيوانات را اذيت مي‌كردم و به خصوص با گربه‌هاي سياه خيلي بدرفتاري مي‌كردم تا مجبور شود و پوست عاريتي‌اش را كنار بيندازد كه بتوانم اصل وجودش را مشاهده بكنم. يك شب اسبي را ديدم كه وارد حياط مدرسه شده بود. به هر زحمتي بود گرفتم و سوارش شدم و بيش‌تر از يك ساعت حيوان را اذيت كردم. با صداي بلند به او مي‌گفتم كه بايد زبان باز كند و حرف بزند و از جلد ظاهري‌اش دربيايد!

به من گفته بودند كه اين موجودات بيش‌تر در نيمه‌شب‌ها، در حمام‌هاي قديمي ديده شده‌اند. خوشبختانه حمام روستا، يك حمام قديمي و خزينه‌اي بود. هفته‌اي يك روز به مردي كه حمام را اجاره داشت سفارش مي‌كردم كه حمام را حسابي تميز بكند كه مي‌خواهم براي «بازديد» بيايم. آن وقت، حدود ساعت يازده شب به حمام مي‌رفتم و در حالي كه حسابي مي‌ترسيدم و چشم و گوشم را كاملاً تيز مي‌كردم، در آنجا مي‌نشستم و خودم را مي‌شستم. اما از جن و پري و... خبري نبود. با وجود اين، من باز هم نتوانستم در مورد آن‌ها به يك نتيجه‌ي درست برسم، نه باور مي‌كردم و نه مي‌توانستم وجودشان را انكار بكنم.

اين خودآزاري‌ها، يك بار هم به صورت «ديگران آزاري» خودش را نشان داد. يك مرد «كولي» آمده بود و ادعاي پيشگويي، رمالي، جن‌گيري و اين قبيل كارها را مي‌كرد. در اين يك مورد، ديگر كاملاً مطمئن بودم كه طرف يك آدم شياد است. ولي يك دفعه به نظرم رسيد كه اگر اين آدم واقعاً با جن‌ها و پري‌ها رابطه داشته باشد، در صورتي كه او را كتك بزنم، حتماً پيش اجنه از من شكايت خواهد كرد.

با همين استدلال، بدبخت را زير مشت گرفتم. اما در ظاهر و پيش دهاتي‌ها ادعا كردم كه مي‌خواهم با كلاهبرداري مبارزه بكنم!

خاطرات حمید آرش آزاد، دوستي با معاون پاسگاه

گروهبان «حيدري» معاون پاسگاه بود. مي‌توانست در ساعت‌هاي خدمت، در اتاقي در پاسگاه بنشيند و خودش را زياد به زحمت نياندازد. اما دوست داشت در همه‌ي پرونده‌ها دخالت مستقيم داشته باشد و حتي «سين ـ جيم» را هم خودش بكند. ولي براي اين كار هم، سواد درستي نداشت.

در سايه‌ي برخوردهاي دور و نزديك، بالاخره با من دوست شد. از آن به بعد، هر زمان كه مي‌خواست براي رسيدگي به يك شكايت به روستايي برود، با موتورسيكلت به «امرج‌كلا» مي‌آمد و من را همراه خودش مي‌برد. يكي ديگر از شگردهايش هم اين بود كه مراسم بازجويي و ساير كارهاي مربوط به پرونده‌ها را در خود روستاها انجام مي‌داد و مقدمات كارها را تمام مي‌كرد و اجازه نمي‌داد خيلي از صحبت‌ها و بازجويي‌ها به خود پاسگاه بكشد!

به محض اينكه براي رسيدگي به شكايتي وارد روستايي مي‌شديم، حيدري در ميدان روستا از موتور پياده مي‌شد، تكه‌سنگي را از روي زمين برمي‌داشت و يكي از مرغ‌ها و خروس‌ها و يا اردك‌ها و غازها را هدف قرار مي‌داد و زماني كه پرونده‌ي بدبخت روي زمين مي‌افتاد‌، به دهاتي‌ها مي‌گفت: «زود باشيد، سرش را ببريد كه تلف و مردار نشود. اين هم ناهار ـ يا شام ـ ما كه يك ساعت ديگر حاضر خواهد شد.»!

بازجويي و «سين ـ جيم» معمولاً در خانه‌ي «كدخدا» انجام مي‌شد. اما گروهبان حيدري ترتيبي مي‌داد كه هر كدام از شاكي و متشاكي، جداگانه و به تنهايي بيايند و هم‌ديگر را نبينند. اگر هم كدخدا حضور نداشت، به طور جداگانه به خانه‌ي هر كدام از دو طرف دعوا مي‌رفتيم و كارها را انجام مي‌داديم. از شاهدها هم فقط زماني چيزي پرسيده مي‌شد كه معاون پاسگاه صلاح بداند. در ضمن، خيلي از دعواها و شكايت‌ها هم در همان روز و توسط خود حيدري به رضايت و آشتي مي‌انجاميد و به پاسگاه و دادگاه كشانده نمي‌شد. گروهبان عقيده داشت كه به «رئيس پاسگاه» نبايد رو داد!

گاهي اتفاق‌هاي جالبي مي‌افتاد. مثلاً يك دهاتي بي‌سواد و ساده كه زماني كه در مورد پرونده‌اي شهادت داده و انگشت زده بود و بعد او را مجبور كرده بودند براي اداي توضيحات به «ساري» يا «تهران» برود، چشمش چنان ترسيده بود كه ديگر به هيچ‌وجه حاضر نمي‌شد زير كاغذي را انگشت بزند. يك بار كه يك برگ «اخطار» مربوط به خود آن روستايي را برايش برده بوديم كه رؤيت بكند و زيرش را انگشت بزند تا معلوم شود كه آن برگ را ديده، با حالتي ترسيده خودش را عقب مي‌كشيد و مي‌گفت: «رؤيت‌ها كمه، انگشت نزمه» (رؤيت مي‌كنم، اما انگشت نمي‌زنم)! و گروهبان حيدري هم هر كاري كرد، نتوانست به اين آدم ساده‌دل بفهماند كه اگر انگشت نزند، دادگان از كجا بداند كه او، ورقه را رؤيت كرده است؟ بالاخره هم معاون پاسگاه مجبور شد او را كتك بزند و به زور، انگشت او را به استامپ و زير ورقه بچسباند!

يك بار هم كه يك دهاتي ساده كه از اين طرف و آن طرف شنيده بود كه بايد به مأمور پاسگاه رشوه بدهد، ناشيگري كرد و در مقابل عده‌اي از مردم به حيدري رشوه داد كه البته حيدري هم براي حفظ موقعيت خودش، مجبور شد او را كتك بزند!

خاطرات حمید آرش آزاد، صيد قاچاق ماهي از رودخانه

صيد ماهي از دريا و رودخانه بدجوري ممنوع بود. سربازان و درجه‌داران «گارد جنگل» و «گارد منابع طبيعي» مراقبت خيلي شديدي مي‌كردند. مثل اينكه از روي قصد، گردن‌كلفت‌ترين و بي‌رحم‌ترين نظامي‌ها را مأمور اين كارها كرده بودند كه به كسي رحم نكنند. آن‌ها، زماني كه يك «صياد قاچاقچي» را دستگير مي‌كردند هم كتك شديدي مي‌زدند و هم جريمه‌ي سنگيني برايش در نظر مي‌گرفتند. البته بعضي از روستاييان زرنگ و پردل و جرأت، شب‌ها تور مي‌گذاشتند و نزديكي‌هاي صبح جمع مي‌كردند و چند تا ماهي «كپور»، «كفال» و گاهي «سفيد» مي‌گرفتند، ولي ريسك اين كار هم تا حدودي بالا بود.

عصر يكي از روزهاي پنج‌شنبه بود كه چند نفر از جوان‌هاي روستايي پيشم آمدند و خواهش كردند كه فردا همراه آن‌ها به جنگل و براي ماهي‌گيري از رودخانه بروم. مخالفتي نداشتم. فقط خنده‌اي كردم و پرسيدم كه چرا براي اين قبيل كارهاي «خير» به سراغ حسن آقا نمي‌روند، اما جواب دادند كه قبلاً پيش او رفته‌اند و اتفاقاً خود او گفته است كه اهل اين جور كارها نيست و فلاني، سرش براي شلوغي و كارهاي خلاف درد مي‌كند!

فردا، صبح زود، در حالي كه لباس كاري نظامي پوشيده بودم، همراه جوان‌ها به راه افتاديم و به جنگل رفتيم.

بچه‌ها دو دسته شدند. كوچك‌ترها كرم و قلاب به همراه آورده بودند اما بزرگ‌ترها، اول قلوه‌سنگ‌هاي نسبتاً بزرگ را در آن بخش از رودخانه كه آب چندان حركتي نداشت مي‌انداختند. ظاهراً سر و صداي سنگ‌ها، ماهي‌ها را مي‌ترساند و آن‌ها در لابه‌لاي ريشه‌ي درختان و علف‌ها كه در آب بود پناه مي‌گرفتند. در اين زمان، جوان‌هاي ماهر طوري شنا مي‌كردند كه نه آب تكان مي‌خورد و نه صدايي ايجاد مي‌شد. بعد، يواشكي زيرآبي مي‌رفتند و هر دو دست را آرام‌آرام به طرف ماهي مي‌بردند و يك دفعه آن را مي‌گرفتند و به بيرون پرت مي‌كردند. بيش‌تر از سه ماه طول كشيد تا من اين طرز ماهي‌گيري را ياد بگيرم و بعدها، خودم تبديل به يك «صياد» شده بودم!

در ميان جوان‌ها «حسين» نامي بود كه پدر نداشت و با مادر بيمارش زندگي مي‌كرد. آن‌ها شاليزار و باغي نداشتند و خيلي فقيرانه مي‌زيستند. خوشبختانه حسين پسر خيلي زبر و زرنگ و كاركني بود. اين پسر، واقعاً من را دوست داشت و خيلي محبت مي‌كرد.

يك دفعه حسين ماهي سفيد نسبتاً درشتي گرفت. در حالي كه آن را در دستش تكان مي‌داد، با صداي خوشحالي و شوق‌آميزي گفت: «اين را مي‌دهم امشب سركار سپاهي ببرد و بخورد.»

نگاهم به چشمان درشت و پرحسرت حسين دوخته شد. پيش خودم فكر كردم كه اين جوان مي‌تواند ماهي سفيد را همراه مادرش و با لذت تمام بخورد و يا آن را به يك تهراني پولدار و صاحب ويلا بفروشد و پول نسبتاً خوبي بگيرد. بنابراين گفتم: «ممنونم حسين! من آذربايجاني هستم و از خوراك‌هاي محلي شمال و ماهي خوشم نمي‌آيد. بين ماهي‌ها، فقط «اوزون بورون» دوست دارم!»

بعدازظهر بود كه سروكله‌ي سه نفر از سربازهاي «گارد منابع طبيعي» پيدا شد. بچه‌ي لرستان بودند. همراهان من، به پشت درخت‌ها پناه بردند و من كنار ماهي‌هاي صيد شده ايستادم.

سربازهاي گارد با ديدن لباس نظامي و درجه‌ي روي بازوي من، كمي بااحتياط به جلو آمدند. تنها يكي‌شان رجز مي‌خواند و در مورد قدغن بودن صيد ماهي براي «هر كسي!» صحبت مي‌كرد. من هم در جواب گفتم كه همه‌ي ماهي‌ها را خودم، به تنهايي گرفته‌ام و مي‌توانم همراه او به پاسگاه بروم.

كارمان به درگيري لفظي كشيده بود كه خوشبختانه «گروهبان»‌ آن‌ها آمد. جوان خنده‌رو و خيلي بامعرفتي بود. از لهجه‌ام فهميد كه «ترك» هستم. او هم خودش را بچه‌ي «آستارا» و «ديپلمه‌ي وظيفه» معرفي كرد.

بعد از آن ديگر با خيال راحت‌تري به ماهي‌گيري مي‌رفتيم.

قوْجامان، شانلي ـ شرفلي اوستاديم «يحيي شيدا» حضرت‌لرينه     شيدا، ساغ اوْل..... حمید آرش آزاد

گول ـ چيچك‌له بزه‌دين سئوگي باغين، شيدا، ساغ‌اوْل

وئردين عارف‌لره عشقين چاناغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سن آزادليق بئشيگينده اوزون ايل‌لر يازدين

آنا ديل‌ده ادبيّات واراغين، شيدا، ساغ‌اوْل

گئجه ـ گوندوز چاليشيب، گؤز ببه‌گين تك قوْرودون

بو وطنده ادبيّات اوْجاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

داملا ـ داملا اريديب، وئردين اوره‌ك‌دن ياغيني

قوْيمادين سئونمه‌يه توركون چيراغين، شيدا، ساغ‌اوْل

بو چيراق سئونمه‌دي، هئچ بيرده داها سئونمه‌يه‌جك

پاك اوره‌ك‌لردن آليب چونكي ياغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سوساميش، يانقي قالان ائل‌لره گؤستردين سن

دوم ـ دورو، سپ ـ سرين عشقين بولاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

اوزون ايل‌لر، بو ديله هم آتا اوْلدون، هم آنا

بسله‌ميشدير نه ايگيت‌لر قوجاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

رؤوشنين نعره‌سيني داغلارا سالدين گئنه‌ده

سن ديكه‌تدين نبي‌نين‌ده پاپاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

ادبيّات سارايين هئچ‌ده ييخانماز بو فلك

چون تاپيب داغ‌دان اوجا اؤز داياغين، شيدا، ساغ‌اوْل

اوستاديم! باغريني ياردين قلمين‌له گئجه‌نين

گونشين هر يانا سالميش شافاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سازلارين تئل‌لري‌نين نغمه‌سي دونيا بورويوب

سندن آلميشدي بو تئل‌لر داراغين، شيدا، ساغ‌اوْل

قورو ـ بوْش ايلغيمي سن رؤوضه‌يِ رضوان ائده‌رك

اوْردا برپا ائله‌دين فتح طاغين، شيدا، ساغ‌اوْل

باغبانيم! سن ائگي‌ليك‌له، داها ايل‌لرجه ياشا

چون خزان گؤرمه‌يه‌جك بيرده باغين، شيدا، ساغ‌اوْل

سن ايدين آچدين ادب، شعر، حقيقت سؤزونه

«آرش» ـ ين هم قلمين، هم دوْداغين، شيدا، ساغ‌اوْل

خاطرات حمید آرش آزاد، پلنگ جنگل هم آمد

ساختمان مدرسه را از «بلوك» ساخته و به جاي «گچ» هم، سيمان سفيد به ديوارها ماليده بودند. چون در آن هواي هميشه رطوبي، گچ نمي‌توانست دوام بياورد. بلوكي بودن ديوارها هم موجب شد درها و پنجره‌ها، در جاي خودشان استوار نباشند. البته اين را روستايي‌ها مي‌گفتند. زيرا كه در ساختمان‌هاي چوبي خودشان، درها و پنجره‌ها با ميخ به ديوارها مي‌چسبيدند و جايشان محكم بود.

خيلي از شب‌ها كه خوابم نمي‌برد، چراغ نفتي گردسوز را روشن مي‌كردم و تا چند ساعت، كتاب، مجله و روزنامه مي‌خواندم و جدول حل مي‌كردم. حسن آقا به يكي از روستايي‌ها سپرده بود كه هر روز كه به عباس‌آباد مي‌رود برايش مجله و روزنامه بخرد و بياورد. مطبوعات را اول مي‌خواند و بعد به من مي‌داد و به جدول هم اصلاً دست نمي‌زد.

در مدرسه كه در حاشيه‌ي جنگل ساخته بودند و صداي شغال‌ها برايم عادي و معمولي بود چون هر شب مي‌آمدند و زوزه مي‌كشيدند و من هم هيچ اهميتي به آن‌ها نمي‌دادم. اما يك شب كه مشغول خواندن كتاب بودم، يك دفعه صداي غرش خيلي كلفتي را شنيدم. اول چندان اهميتي ندادم. اما صدا خيلي نزديك بود و پشت سر هم تكرار مي‌شد.

يواشكي به طرف پنجره خزيدم و آرام آرام سرم را بالا آوردم كه از پنجره به بيرون نگاه بكنم. يك دفعه در حياط مدرسه در فاصله دو ـ سه متري اتاقم، يك پلنگ درشت‌هيكل را ديدم كه روي دو پاي عقبي‌اش نشسته بود و پنجره را نگاه مي‌كرد.

حسابي ترسيدم. خاطر جمع نبودم كه پنجره بتواند در برابر پرش پلنگ و سنگيني هيكل او مقاومت بكند. يك كارد سنگري خيلي خوب و تيز داشتم. ولي در برابر يك پلنگ به درد نمي‌خورد. يعني اصلاً فرصت استفاده از آن را پيدا نمي‌كردم. ظرف چند ثانيه، همه‌ي راه‌هاي نجات را پيش خودم سبك و سنگين كردم. هيچ چاره‌اي نداشتم. چراغ را خاموش كردم. بعد لحاف را روي زمين پهن كردم، روي آن دراز كشيدم و به طرف زير تخت‌خواب «قل» خوردم. مثل يك بچه‌ي قنداقي، حسابي توي لحاف پيچيده شده بودم و با ترس و لرز و بي‌صدا نفس مي‌كشيدم. بدجوري عرق كرده بودم. ولي جرأت بيرون آمدن از لحاف را نداشتم كه هيچ، حتي بدن عرق كرده‌ام را نمي‌توانستم بخارانم.

همان طور ماندم تا هوا روشن شد. فردا جريان را به چند نفر از روستايي‌ها تعريف كردم. آن‌ها گفتند كه معمولاً هر سال همان موقع، پلنگ براي «گل» از كوه به پايين مي‌آيد و گاهي سري هم به روستاها مي‌زند.

همان روز جواني به نام «مسلم» يك تفنگ سرپر برايم آورد و گفت كه بهتر است چند ماهي پيش من باشد. او، هفته‌اي يك‌بار مي‌آمد و «خرج» تفنگ را عوض مي‌كرد.

«كربلايي ابراهيم» كه با شنيدن جريان آمدن پلنگ پيش من آمده بود و تحسين مي‌كرد كه من «ترك» هستم، از پلنگ نترسيده و سر و صدا راه نينداخته‌ام! تعريف كرد كه يك بار در يك شب زمستاني، پلنگ وارد خانه‌اي در يكي از روستاهاي «نشتارود» مي‌شود. جوان كر و لال و كفاشي كه به تنهايي در آن خانه زندگي مي‌كرده، از ترس همه‌ي لحاف‌ها و تشك‌ها را روي بدن خودش تلنبار مي‌كند و يك چادر هم به سر خودش مي‌كشد. پلنگ اطراف را بو مي‌كشد و ظاهراً چون گرسنه نبوده، دنبال جوان كر و لال هم نمي‌گردد. اما جوان كه «گزن» كفاشي در دست داشته، زماني كه پلنگ پشت به او مي‌كند، با يك دست عضو حساسي از بدن پلنگ را مي‌گيرد و با گزن، آن را قطع مي‌كند.

جانور وحشي نالان و غران بيرون مي‌دود و در دو ـ سه كيلومتري آنجا مي‌ميرد. چند نفر جمع مي‌شوند و ادعا مي‌كنند كه پلنگ را كشته‌اند و مي‌خواهند پوستش را براي خودشان بكنند. اما جوان كر و لال كه مدرك قانع كننده‌اي در دست داشت، آن جانور مرده را صاحب مي‌شود!

شعر ملمع آي گوزه‌ل «روابط عمومي» مسوولو...! شعر طنز حمید آرش آزاد

مين اتهام دا وورولسا منه، ائده رسن پاك

«گرم تو دوستي، از دشمنان ندارم باك»

عزيز «عمومي روابط اداره‌سي»! قورخمام

«هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك»

بو انتقادچي لارا تكجه سن جواب وئر، چون

«اگر تو زهر دهي به، كه ديگري ترياك»!

مقام آتين بئله كي مين ميشيك قيليج ياغسا

«سپر كنم سرو دستت ندارم از فتراك»

سن انتقادلاري تكذيب ائده نده من ده خوشام

«وگرنه، هر دمم از هجر توست بيم هلاك»

سن اولماسان، مني روزنامه لر كير يخديرسا

«زمان زمان كنم از غم- چو گل- گريبان چاك»

سئويملي، جان قوهوموم سان، سن ايله من ديري يم

«بُوَد صبور دل اندر فراق تو؟ حاشاك»!

بو ژورناليست لره اوز وئرمه، فاكس ائله خبري

«به قدر بينش خود هر كسي كند ادراك»

بيرين ناشي يا طاماحكار گوره نده، تئز قوناق ائت

«كه بر رهِ تو نهد رويِ مسكنت بر خاك»!

«به چشم خلق، عزيز آن زمان شود «حافظ»

كي «آرش»ه اولا اوستاد، الي الابد حافظ

خاطرات حمید آرش آزاد، «شهين» يا «شاهين»؟

بدون اغراق، بسياري از دختران و زنان «امرج‌كلا» بيش‌تر از 14 ساعت در شبانه‌روز را كار مي‌كردند كه البته كارهاي پرزحمتي هم بود.

اين خانم‌ها، همگي روسري مي‌بستند و لباس‌هايي نسبتاً گشاد و بلند مي‌پوشيدند و همگي هم شلوار به پا مي‌كردند. در واقع، حجاب كامل داشتند. اما به دليل فعاليت‌هاي بدني زياد، نمي‌توانستند «چادر» سر بكنند. آن‌ها، چادر را يك پوشش لوكس و اعياني مي‌دانستند و تنها در زمان‌هايي كه مي‌خواستند به «متل‌قو» بخش عباس‌آباد و يا تنكابن و چالوس بروند چادر به همراه برمي‌داشتند.

آن‌ها در تابستان، كم‌تر به دريا مي‌رفتند. گاهي كه ساحل خيلي خلوت بود و مخصوصاً تهراني‌ها حضور نداشتند، عده‌اي از دختران و زنان جوان در جايي خلوت، با همان لباس كامل به آب مي‌زدند. در اين زمان نيز چادر را همراه برمي‌داشتند تا در زمان بيرون آمدن از آب، دور خودشان بپيچند كه خيس و چسبنده شدن لباس‌ها، ناراحتشان نكند. در اين قبيل موارد، پسرها و مردها از دور مراقب بودند، اما به آن طرف نمي‌رفتند. در حالي كه در زمان شنا كردن دختران زنان تهراني با «بيكني» گاهي حتي پيرمردهاي ترياكي هم هوس شنا مي‌كردند!

در ميان دخترها «شهين» با بقيه فرق داشت. او هم مانند همه‌ي دختران روستايي لباس مي‌پوشيد، اما رفتارهايش كاملاً پسرانه بود. مي‌آمد و با پسرها فوتبال بازي مي‌كرد. به ماهي‌گيري قاچاقي مي‌پرداخت، اسب سوار مي‌شد و مي‌تاخت و...

در يك روز تابستاني، شهين با اسب به كنار دريا آمده بود، يك دختر تهراني از او خواست كه اسبش را كرايه بدهد. از فاصله‌اي نسبتاً نزديك مراقب بودم. دختر تهراني مي‌خواست اسب را ساعتي كرايه بكند. ولي شهين ساعت نداشت و ظاهراً با ساعت دختر تهراني هم چندان اطميناني نمي‌كرد. براي همين هم، ترجيح داد فاصله را معيار قرار بدهد. بالاخره قرار شد براي دو بار رفتن و برگشتن به فاصله‌ي تقريباً 200 متري، پنج تومان كرايه بگيرد. پول خوبي بود. خود ما، هر ماه 300 تومان حقوق مي‌گرفتيم كه برايمان كفايت مي‌كرد.

آن روز، دو ـ سه ساعتي كنار دريا بودم و با وجود مشغول شدن به شنا و بعضي سرگرمي‌هاي ديگر، در كارهاي شهين هم دقت مي‌كردم. عصر آن روز، جريان را براي عمويش تعريف كردم. با غرور تمام خنديد و گفت: «من به اين برادرزاده‌ام «ريكا» مي‌گويم. او واقعاً يك پسر است، آن هم يك پسر زرنگ و باغيرت.» وقتي عمويش اين حرف را زد، من پيشنهاد كردم كه چه‌طور است اصلاً نامش را هم به «شاهين» تغيير بدهيم؟ ظاهراً اين اسم را پسنديده بودند و بعد از آن، دختر را شاهين خطاب مي‌كردند.

شهين 14 ـ 13 ساله از آن روز به بعد، راه و رسم كاسبي را حسابي ياد گرفت. هر روز به اسب به اندازه‌ي كافي «جو» مي‌داد و حيوان نجيب را تقويت مي‌كرد كه بتواند روزي سه ـ چهار ساعت كرايه بدهد.

شهين شاهين‌نما براي كرايه دادن اسب، دخترها را ترجيح مي‌داد. چند بار هم پسربچه‌هاي كم‌سن و سال تهراني‌هاي صاحب ويلا سوار اسب او شدند. در مواردي هم دعواهايي پيش مي‌آمد. هنوز ده روز نگذشته بود كه ديديم شهين در زمان آمدن به كنار دريا، در يك دست افسار اسب را گرفته و در دست ديگرش، يك چوبدستي يك متري محكم دارد!

ازدواج وامي، يا...؟! شعر طنز حمید آرش آزاد

اي ازدواج وامي! جان غصّه‌دن اوْلار آزاد

«اگر زِكوي تو بويي به من رساند باد»

وئره‌نده بانك سني، بيرده اشتغال واميني

«به مژده، جان و جهان را به باد خواهم داد»

اون ـ اون‌بئش‌ ايل يوْلونو گؤزله‌ديم سنين، ولي سن

«نه ياد مي‌كني از من، نه مي‌روي از ياد»

دئديم سني وئره‌جك‌لر، اينانديم، ائولنديم

«دگر جهان در شادي به روي من نگشاد»

اوْ قدر صف‌ده دايانديم، قيچمدا واريس‌ وار

«هواي زلف توام عُمر داده است به باد»

گله‌نده «چك‌پول» اوْل، هم‌ده جيريلما، قاتلانما

«غباري از من خاكي به دامنت مَرساد»

اون ـ ‌‌اون‌بئش‌ايل سوْوشوب، ايرمي‌ايل‌ده بير دؤزه‌رم

«زِدوست دست نداريم، هر چه بادا، باد»

غميم بودور اوْلاسان ديبده كفن ـ دفن پولو

«كه جان زمحنت شيرين كجا بَرَد فرهاد؟»

«زدستِ عشق تو «حافظ» نمي‌برد جان را»

كذايي وام، سنه «آرش!» اوْلوب عجب توْربا!

خاطرات حمید آرش آزاد،يك مردم‌آزاري ديگر

يك راه خاكي شش ـ هفت متري از سمت غربي مدرسه‌ي ما رد مي‌شد كه رو به جنوب مي‌رفت و تا چند روستاي وسط جنگل ادامه داشت.

يك روز كه در حياط مدرسه ايستاده بودم، چشمم به يك «كمپرسي» افتاد كه از آن خيابان رد مي‌شد. راننده با سبيل‌هاي دراز و موهاي نسبتاً كوتاه، خودش را شبيه جاهل‌هاي فيلم‌هاي فارسي كرده بود. موقع رد شدن، متلكي پراند و رفت.

بچه‌ي شهر تبريز و محله‌ي «كوره‌باشي» بودم و خودم، با آن هيكل 164 سانتي‌متري و با وزن حدود 50 كيلو،‌ يك دنيا ادعاي گردن‌كلفتي و مشدي‌گري داشتم. پس نمي‌توانستم آن متلك را تحمل بكنم.

بايد با راننده دعوا مي‌كردم، اما براي اين دعوا بهانه‌اي لازم بود كه هم چشم طرف را حسابي بترساند و هم كار من را توجيه بكند. بالاخره هم اين بهانه را پيدا كردم. زماني كه راننده‌ي كمپرسي برمي‌گشت، راهش را سد كردم و گفتم كه چون خاك جاده «رس» است و باران هم زياد مي‌بارد، مردم و شاگردان مدرسه نمي‌توانند به آساني رفت‌و‌آمد بكنند. پس بايد هر دفعه كه باري را مي‌برد، در زمان بازگشت يك ماشين «شن» بياورد و در جاده بريزد.

راننده، قبول نكرد و رفت. بلافاصله به دانش‌آموزان پسر دستور دادم به خانه‌هايشان بروند و هر كدام يك «بيل» بياورند. بعد از آوردن بيل‌ها، دستور دادم يك جوي آب در عرض راه بكنند.

زماني كه راننده‌ي كمپرسي برمي‌گشت وضعيت را ديد و دليل كارم را پرسيد. گفتم كه چون آب زيادي در جوي كناره‌ي مدرسه جمع مي‌شود، ناچاريم يك جوي ديگر بكنيم كه آب به سمت ديگر برود.

رجزخواني‌ها كرد و از دعواها و گردن‌كلفتي‌هايش گفت و اين را هم يادآوري كرد كه خودش هم خدمت كرده و مي‌داند كه سپاهي دانش هم در واقع نوعي سرباز است و كاري از دستش برنمي‌آيد. از رو نرفتم و گفتم كه همين امروز نشان خواهم داد كه عرضه‌ي اين كار را دارم يا نه. بچه‌ي تبريزم و...

به روستا رفت و اعضاي انجمن را آورد. ولي در پاسخ به آن‌ها هم گفتم كه اين راه احتياج به شن دارد و اگر شن نرسد، بايد يك جوي تازه بكنيم!

آقاي راننده كوتاه آمد و قبول كرد و در عرض سه روز، شن كافي آورد.

چند روز بعد كه به «عباس‌آباد» رفته بودم، آقاي راننده را در قهوه‌خانه ديدم. قهوه‌خانه‌ي بخش عباس‌آباد در واقع يك ساختمان چوبي كوچك و خيلي كهنه بود. اين قهوه‌خانه از دو بخش تشكيل مي‌شد. در قسمت ورودي، چايي مي‌فروختند، اما در «پستو» با استفاده از بليت‌هاي «بخت‌آزمايي» قمار بازي مي‌كردند. دليل انتخاب بليت بخت‌آزمايي به جاي ورق‌هاي «گنجفه» اين بود كه اگر يك دفعه مأمور ناشناسي وارد شد، بتوانند ادعا بكنند كه قمار نمي‌كنند و فقط بليت مي‌فروشند. خود قهوه‌چي در قمار شركتي نداشت. همسر پيرش هم بازي نمي‌كرد و فقط «تلكه» از قماربازها مي‌گرفت.

راننده‌ي كمپرس را «سيد» صدا مي‌كردند. رفتم و كنارش نشستم. گفت كه خود آن‌ها در اصل «ترك» هستند و پدر و مادرشان حدود 60 سال پيش از يكي از دهات زنجان آمده و در آنجا ساكن شده‌اند. هفت برادر بودند كه همگي هم رانندگي مي‌كردند. بعدها با «سيد» و برادرهايش رفيق شده بوديم.

در آخر آن ماه، زماني كه راهنماي تعليماتي آمد، راه شن‌ريزي شده را نشان دادم و گفتم اين هم يكي از «كارهاي عمراني» است كه وظيفه داريم انجام بدهيم تا روستاييان هم ياد بگيرند!

خاطرات حمید آرش آزاد مزرعه‌ي نمونه‌ي ما؟

«سپاهي دانش» وظيفه داشت علاوه بر تدريس، كارهاي ديگري نيز انجام بدهد و ايجاد «مزرعه‌ي نمونه» يكي از وظيفه‌ها بود. يعني بنده‌ي بچه شهري 21 ساله و بي‌تجربه بايد آن روستايي 70 ساله را كه جد اندر جد كشاورز بوده، آموزش زراعت مي‌دادم!

حسن شب و روز كتاب‌هاي آموزشي كنكور مي‌خواند و من هم، سرگرم گردش، تفريح و الكي خوش بودم و در نتيجه، هيچ كدام از ما وقت اضافي براي وظايف جنبي را نداشتيم.

از خوشبختي ما، معاون وزير آموزش و پرورش آمد و زمين بسيار وسيعي را كه در بخش شرقي مدرسه‌ي ما قرار داشت خريد و تبديل به باغ و جاليز كرد. در روستاهاي شمال، چندان ديواري در كار نبود و محوطه‌ها توسط چپر و يا سيم خاردار محصور مي‌شدند. فاصله‌ي حياط مدرسه‌ي ما با آن باغ جاليز هم، سه رديف سيم خاردار بود. من كه شنيده بودم جناب معاون وزير، تعدادي درخت و نيز تخم هندوانه‌ي «اصلاح شده» و «پرورشي» از اسرائيل خريده و در زمينش كاشته است، در جايي، سيم‌هاي خاردار را قطع كردم و سر آن‌ها را به صورت حلقه در آوردم و به ميخ‌ها بند كردم تا در زمان رسيدن هندوانه‌ها و ميوه‌ها، رفت‌وآمد من به آنجا آسان باشد.

يك روز «راهنماي تعليماتي» آمد. ضمن بازديد از مدرسه، از من پرسيد كه آيا «مزرعه‌ي نمونه» تشكيل داده‌ايم يا نه؟ جاليز معاون وزير را نشان دادم و گفتم: «بلي، آن طرف سيم خاردار، مزرعه‌ي نمونه‌ي ما است كه هندوانه و بعضي صيفي‌جات ديگر كاشته‌ايم»!

زمان رسيدن هندوانه‌ها، براي من يك عيدي واقعي بود. هر روز از جاي دستكاري شده‌ي سيم خاردار وارد جاليز مي‌شدم و يك هندوانه‌ي درشت را مي‌چيدم و به مدرسه، كه اتاق خود من هم در آنجا بود، مي‌آوردم و مي‌خوردم.

حسن، در اوايل كار دست به اين هندوانه‌ها نمي‌زد و مي‌گفت كه اين‌ها براي ما دزدي و «حرام» هستند. اما چند بار كه به او گفتم كه در جايي خوانده‌ام كه كسي كه وارد يك باغ يا جاليز مي‌شود، مي‌تواند مقداري ميوه بخورد و اين مقدار «حلال» است، قانع شد. از فردايش، هندوانه‌هاي درشت را با هم مي‌خورديم. باغبان جناب معاون هم كه اهل همان روستا بود و بچه‌هايش پيش ما درس مي‌خواندند، چيزي به من نمي‌گفت.

يك روز، باز هم راهنماي تعليماتي آمد و از سرنوشت «مزرعه‌ي نمونه» پرسيد. هندوانه‌ها را از دور نشان دادم و گفتم كه اين‌ها را من و حسن كاشته‌ايم. گفت كه يك هندوانه برايش بياورم كه از نزديك و با دقت بررسي بكند. رفتم و يك هندوانه‌ي خيلي درشت را چيدم و آوردم. كاملاً قرمز و خيلي شيرين بود. آقاي راهنما، بنده و حسن، اين هندوانه را سه نفري بررسي كرديم و ظاهراً خيلي به آقاي راهنما چسبيد. چون خودكارش را در آورد و چيزهاي تشويق كننده‌ي زيادي در مورد فعاليت‌هاي من و حسن در «دفتر بازرسي» نوشت.

از آن به بعد، راهنمايي تعليماتي هر زمان مي‌خواست براي بازرسي به مدارس روستاها برود، سري هم به مدرسه‌ي ما مي‌زد و از هندوانه‌ها، بررسي دقيق به عمل مي‌آورد.

در آن سال، هنوز ميوه‌هاي درختان ما، در باغ معاون وزير، هنوز نرسيده بود و در تابستان سال بعد بود كه اين‌ها هم براي بررسي آماده شدند!

بس‌ات نيست؟!  شعر طنز حمید آرش آزاد

اي دوست! نفس مي‌كشي آزاد، بس‌ات نيست؟

در خواب شود قلب تو گه شاد، بس‌ات نيست؟

عمرت، چو تورّم، همه جا رو به ترقي‌ست

هفتادِ تو، حالا شده هشتاد، بس‌ات نيست؟

مي‌گفت نماينده: شود شهر تو آباد

حالا كه شده خانه‌اش آباد، بس‌ات نيست؟

چون «بيد» شده قامتِ تو كوته و لرزان

ديدي دو- سه تا قامت «شمشاد» بس‌ات نيست؟

بي‌منّت و خرج كولر و پنكه و غيره

در جيب تو، هر روز وزد باد، بس‌ات نيست؟

آزاديِ گفتار و بيان را نكن انكار

هي زيرِ لحافت زده‌‌اي داد، بس‌ات نيست؟

«خسرو» نشدي، كامِ تو «شيرين» شود، اما

هستي تو شبيه خود «فرهاد»، بس‌ات نيست؟

گيرم كه تو را خانه و ويلا و فلان نيست

داري تو هفشده رقم اولاد، بس‌ات نيست؟

بهتان نزن، آزاديِ ما هست فراوان

اين در همه جا قيمتِ آزاد، بس‌ات نيست؟

از دولت اگر سخت شد ايراد گرفتن

از آشپزيِ زن بكن ايراد، بس‌ات نيست؟

اي يار! به بدشانسي اگر لنگه نداري

«آرش» به تو عمري شده همزاد، بس‌ات نيست

خاطرات حمید آرش آزاد،مفت‌خوري در سايه‌ي قدرت؟

به يكي از بچه‌هاي مدرسه پول دادم كه برود و برايم يك كيلو برنج و تعدادي تخم‌مرغ بخرد. پختن هيچ غذايي را بلد نبودم و تنها كته و نيمرو را ياد گرفته بودم.

حدود ساعت پنج بعدازظهر بود كه سه نفر به مدرسه آمدند. دو نفر جوان در همان حياط ماندند و يكي كه پيرمرد بود وارد شد، خودش را رئيس «شوراي ده» معرفي كرد. ظاهرش بيش‌تر از 65 ساله نشان مي‌داد. گفت كه با ... «خان» نسبت دوري دارد. منظورش از ... «خان» رئيس دربار شاهنشاهي بود كه جداندرجد ارباب آن منطقه بوده‌اند و برادرش هم در آن زمان در روستاي «اسبچين» زندگي مي‌كرد.

گفت كه پدر خان، براي مبارزه با ستارخان و مشروطه‌خواهان به تبريز آمد، و بعد از چند ماه، به منطقه‌ي خودشان برگشته و خودش در آن‌جا مشروطه‌خواه شده كه در فتح تهران هم حضور داشت و بعد هم در جنگ با «ميرزا كوچك» خان شركت كرده و براي سر كار آمدن رضاخان هم خيلي جنگيده و اصلاً خود رضاخان را هم به تخت رسانده و لقب «تاج‌بخش» داشته است.

«حاجي ...» گفت كه در روستا و در آن اطراف، و حتي در «تنكابن» و «ساري» نفوذ دارد و خيلي كارها مي‌تواند انجام بدهد.

بعد از اينكه حدود نيم ساعت از خودش گفت، به جوان‌هايي كه در حياط ايستاده بودند دستور داد «آن وسايل» را بياورند. منظور از «آن وسايل» يك گوني برنج «مولايي»، يك سبد پر از تخم‌مرغ، يك مرغابي سر بريده، يك بشقاب پر از «تمشك» و چيزهايي از اين قبيل بود.

بعد از تحويل دادن «آن وسايل»، با لحني پدرانه گفت: «سركار سپاهي! شما در اينجا مهمان ما هستي. زياد دست به جيبت نكن. به اين رعيت هم نبايد رو بدهي. بگذار عادت بكنند كه بايد همه چيز برايت بياورند. خود من هم امشب در مسجد مي‌گويم كه بيش‌تر از سپاهي دانش‌هاي قبلي به تو برسند. روز جمعه هم تو را به ويلاي «سرهنگ ...» مي‌برم و با او آشنا مي‌كنم. سرهنگ، افسر ركن دوم ارتش در تهران است و به من خيلي لطف دارد. خودش هم ترك و بچه‌ي تبريز است و مي‌توانيد دوستان خوبي براي هم‌ديگر باشيد.»

مدرسه پنج كلاسه و مختلط بود. كلاس‌هاي چهارم و پنجم را حسن برداشت و از كلاس اول تا سوم به من رسيد. اما هر روز صبح و قبل از شروع تدريس، دختربچه‌هاي كلاس‌هاي پنجمي مي‌آمدند و اتاق من را جارو مي‌كردند و ظرف‌ها را مي‌شستند. اين رسم را سپاهي دانش‌هاي پيش از ما گذاشته بودند و حاجي هم اين كار را سفارش مي‌كرد. در ضمن، چيزهايي مانند برنج، تخم‌مرغ، ماست، شير و... را هم بچه‌ها مي‌آوردند. يعني از چهار ـ پنج سال پيش به اين كار عادت كرده بودند. شعارشان هم اين بود كه «سپاهي دانش» پسر شاه است و بايد به او خدمت بكنيم.

البته بعد از سه ـ چهار ماه كه زبان گيلكي ياد گرفته بودم و صدايش را درنمي‌آوردم،‌ با گوش‌هاي خودم مي‌شنيدم كه بعضي از روستايي‌ها به اين خاطر اين مفت‌خوري‌ها هم به شاه فحش مي‌دادند و هم به پسرش!

خاطرات حمید آرش آزاد،ويلاهاي تهراني‌هاي خوش‌گذران

در بخش جنوبي جاده‌ي چالوس ـ تنكابن در آن منطقه، تنها تعداد كمي از باغ‌ها به تهراني‌ها فروخته شده بود. اما زمين‌هاي بخش شمالي، از چهار ـ پنج متري جاده تا نزديكي آب دريا، تبديل به ويلاهاي بزرگ و كوچك شده بود كه به تهراني‌ها تعلق داشت كه بيش‌ترشان هم از مقامات نسبتاً بالا بودند.

صاحبان ويلاها، سعي مي‌كردند نگهبان‌ها و باغبان‌هايشان از مردم بومي باشد، زيرا كه در اين صورت، روستاييان آنان را اذيت نمي‌كردند و از هر نوع دزدي و آزار و اذيت در امان بودند.

در بسياري از ويلاها، مهماني‌هاي مختلط زيادي برگزار مي‌شد. و زن و مرد، مشروب مي‌خوردند و انواع كثافت‌كاري‌ها را مي‌كردند. به همين دليل، دور ويلاها را چند رديف درخت مي‌كاشتند كه داخل آن‌ها از بيرون ديده نشود. اما دهاتي‌ها چون مي‌دانستند كه در آن‌ها چه خبر هست، به زنان و دختران خود اجازه نمي‌دادند كلفتي و آشپزي تهراني‌ها را بكنند.

به خصوص اهالي «امرج‌كلا» كه بيش‌ترشان آدم‌هاي واقعاً ناموس‌پرست و متعصبي بودند و از بسياري از كثافت‌كاري‌ها نفرت داشتند. در روستاي به آن بزرگي، فقط همسر و دختر 14 ـ 15 ساله‌ي يك نفر به ويلاي سرهنگ ... رفت‌وآمد داشتند كه آن‌ها هم بومي خود آن روستا نبودند و آدم‌هاي درستي به حساب نمي‌آمدند.

ويلاي «سرهنگ ...» شلوغ‌ترين و پرسروصداترين جا در آن منطقه بود. «سرهنگ ...» در ركن دوم ارتش خدمت مي‌كرد و نفوذ زيادي داشت. او در اصل اهل تبريز بود. سه همسر داشت. اولين همسرش تا حدي پير شده بود. اين زن تبريزي، خانمي شرافتمند و با شخصيت و ناموس‌دار بود كه در بزم‌هاي آن‌چناني، دور از همه و در گوشه‌اي مي‌نشست و قاطي جمع نمي‌شد. اما دو زن جوان‌تر و دخترهاي سرهنگ، همگي جلف بودند. بيش‌تر وقت‌ها كه به ويلا مي‌آمدند، مست مي‌كردند و همراه مردها يا پسرهاي صاحب ويلاهاي ديگر، مي‌رفتند و يا آن‌ها را به ويلاي خودشان مي‌آوردند و خوش‌گذراني مي‌كردند، طوري كه مسخره‌ي دهاتي‌ها شده بودند.

«سرهنگ ...» در ويلايش، مهماني‌هاي بزرگ و پرجمعيتي برگزار مي‌كرد كه تعداد خيلي زيادي زن و مرد در آن‌ها شركت داشتند. وضع مهماني‌ها و رفتار و اخلاق مهمان‌ها طوري بود كه انسان را به ياد بزم‌هاي آن‌چناني فيلم‌هاي هاليوود مي‌انداخت.

در سمت غربي ويلاي «سرهنگ ...» يك كوچه‌ي تقريباً شش يا هشت متري قرار داشت. اهالي «امرج‌كلا» از آن براي رفتن به كنار دريا استفاده مي‌كردند. چون جوانان ده در رفت‌وآمد به دريا، مي‌توانستند مناظر داخل ويلاي سرهنگ را ببينند و اغلب صاحبان ويلا و مهمانان آنان را مسخره مي‌كردند، سرهنگ نسبت به اين راه خيلي حساس شده بود و دنبال بهانه‌اي مي‌گشت كه زمين آن را هم غصب بكند كه هم دهاتي‌ها راه رفت و برگشت و امكان ديدن مناظر ويلاي او را نداشته باشند و هم خود ويلا بزرگ‌تر شود.

سرهنگ آدم زرنگي بود و مي‌دانست كه براي چاپيدن ده، بايد اول كدخدا را ببيند. او با اعضاي انجمن ده و كدخدا و من و حسن دوستي مي‌كرد و هميشه تقاضا مي‌كرد كه به ويلايش برويم و مهمانش باشيم. در اين ميان، حسن كم‌تر به آن ويلا رفت‌وآمد مي‌كرد، ولي من، گاهگاهي سري به آن‌جا مي‌زدم. همسر اول سرهنگ، به من بيش‌تر از پسرهاي خودش محبت مي‌كرد. البته بيش‌تر به اين خاطر كه برايش «حيدربابا» و ساير شعرهاي تركي را مي‌خواندم.

بس‌ات نيست؟!  شعر طنز حمید آرش آزاد

اي دوست! نفس مي‌كشي آزاد، بس‌ات نيست؟

در خواب شود قلب تو گه شاد، بس‌ات نيست؟

عمرت، چو تورّم، همه جا رو به ترقي‌ست

هفتادِ تو، حالا شده هشتاد، بس‌ات نيست؟

مي‌گفت نماينده: شود شهر تو آباد

حالا كه شده خانه‌اش آباد، بس‌ات نيست؟

چون «بيد» شده قامتِ تو كوته و لرزان

ديدي دو- سه تا قامت «شمشاد» بس‌ات نيست؟

بي‌منّت و خرج كولر و پنكه و غيره

در جيب تو، هر روز وزد باد، بس‌ات نيست؟

آزاديِ گفتار و بيان را نكن انكار

هي زيرِ لحافت زده‌‌اي داد، بس‌ات نيست؟

«خسرو» نشدي، كامِ تو «شيرين» شود، اما

هستي تو شبيه خود «فرهاد»، بس‌ات نيست؟

گيرم كه تو را خانه و ويلا و فلان نيست

داري تو هفشده رقم اولاد، بس‌ات نيست؟

بهتان نزن، آزاديِ ما هست فراوان

اين در همه جا قيمتِ آزاد، بس‌ات نيست؟

از دولت اگر سخت شد ايراد گرفتن

از آشپزيِ زن بكن ايراد، بس‌ات نيست؟

اي يار! به بدشانسي اگر لنگه نداري

«آرش» به تو عمري شده همزاد، بس‌ات نيست

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ دو هم‌قطار ناهمگون

در «تنكابن» قرعه‌كشي كردند و من و سپاهي دانشي به نام «حسن» به روستاي «امرج‌كلا» افتاديم.

سوار ميني‌بوس اداره بوديم و «راهنماي تعليماتي» ما را به محل خدمت‌مان مي‌برد. در آن فرصت نيم ساعته، حرف‌هاي زيادي در مورد آينده‌ي 18 ماهه زديم و چند جور برنامه چيديم كه با هم خواهيم بود و از هر لحاظ همكاري خواهيم كرد و...

روستاي «امرج‌كلا» تقريباً از ميانه‌ي جاده‌ي تنكابن به چالوس قرار گرفته بود. از طرف غرب، سه كيلومتر با «عباس‌آباد» فاصله داشت و «متل‌قو» هم در شرق و در فاصله‌ي پنج كيلومتري‌اش بود.

امرج‌كلا، درست لب جاده بود، بيشتر خانه‌ها چوبي و تعدادي بلوكي بودند و از هم، فاصله‌ي زيادي داشتند. در بخش شمالي جاده هم، ويلاهاي مقامات بالا و پولدارهاي تهراني قرار داشت و يك خيابان ماسه‌اي به عرض هشت و به طول تقريباً 100 متر، روستا را به درياي خزر متصل مي‌كرد.

سپاه دانش‌هاي پيش‌تر از ما، در يكي از اتاق‌هاي خانه‌ي «مشهدي علي‌اصغر» اقامت كرده بودند. تصميم گرفتيم ما هم در آنجا بمانيم. به محض رسيدن به خانه، بارها را باز كرديم. من وسايل چنداني نداشتم و يكي ـ دو دست لباس و يك رخت‌خواب، كل دارايي‌ام را تشكيل مي‌داد. اما «حسن» همه چيز آورده بود. بيشتر از همه، كتاب‌هايي بود كه به درد آماده شدن براي شركت در كنكور مي‌خوردند. در حالي‌كه من اصلاً يك لحظه هم به كنكور فكر نمي‌كردم.

هنوز چند دقيقه‌اي از رسيدن ما به خانه نگذشته بود كه جوان‌هاي روستا يك ماهي خيلي بزرگ برايمان آوردند و در مجمعه‌ي بزرگ گذاشتند. حسن، يك جلد رساله برداشت و به سراغ ماهي رفت. گوش‌ها، پولك‌ها و پوزه‌ي ماهي را با دستش لمس مي‌كرد، با دقت به همه جاي حيوان مي‌نگريست و بعد، در رساله دقيق مي‌شد.

دليل اين كارش را پرسيدم. جواب داد كه مي‌خواهد ببيند ماهي حلال است يا حرام. من، يك كارد سنگري به دستم گرفتم، قسمتي از گوشت ماهي را بريدم و در تابه انداختم و گفتم: «من مي‌خورم. تو هم اگر تشخيص دادي حلال است، بيا و بخور. وگرنه خود داني.»

چند دقيقه بعد، حسن گفت كه نام ماهي «اوزون بورون» و گوشتش حرام است و او حاضر نيست لب بزند.

ماهي را خوردم. دو تا چايي نوشيدم و سيگاري روشن كردم. زماني كه دود سيگار بلند شد، حسن برخاست و در و پنجره را باز كرد. آن هم در حالي كه هوا نسبتاً خنك بود.

عصر بود كه كدخدا براي ديدن ما آمد. مردي تقريباً سي‌ساله بود كه سبيل‌هاي مشكي بلندي داشت، طوري كه دهانش به زحمت ديده مي‌شد. ظاهراً عشق لاتي داشت و فارسي را با لهجه‌ي جاهل‌هاي فيلم فارسي صحبت مي‌كرد. به محض شروع به صحبت، بوي تند و زننده‌ي الكل اتاق را پر كرد.

حسن از جايش بلند شد و كنار پنجره رفت. ولي من همان‌طور روبه‌روي كدخدا نشستم و بيش‌تر از يك ساعت با او صحبت كردم.

شام را مهمان صاحب‌خانه بوديم. فردا صبح، بعد از خوردن ناشتايي، حسن در حالي‌كه سرش را پايين انداخته بود و با لحن شرم‌ناكي صحبت مي‌كرد، به من گفت: «تو در همين خانه بمان و اجازه بده من بروم و در جاي ديگري اتاق بگيرم. چون من مي‌خواهم در جاي ساكتي باشم و براي كنكور مطالعه كنم. در ضمن، بعضي سليقه‌هاي تو با من فرق مي‌كند.»

جواب دادم: «نه تو يك پسر «اهل» و خوب هستي، خانواده‌ي صاحب‌خانه هم بدون شك تو را ترجيح خواهند داد. من مي‌روم و در يك اتاق خالي كه در مدرسه هست مي‌مانم.»

مدرسه، حدود نيم كيلومتر با روستا فاصله داشت و اطرافش را جنگل گرفته بود.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ رو به سوي دهقان اي سپاه دانش، به پيش...

روزهاي آخر اسفندماه 47 بود كه در همان پادگان قرعه‌كشي كردند تا ماها را براي 18 ماه تدريس و برخي خدمات ديگر به شهرهاي مختلف اعزام بكنند. من و چند نفر ديگر به «شهسوار» ـ «تنكابن» ـ افتاديم.

به صف ايستاده بوديم. گروهبان دسته‌ها، سرگروهبان‌ها، دو نفر ستوان يكم فرمانده گروهان‌ها و شخص «جناب سروان» فرمانده گردان خيلي با ما مهربان شده بودند. حتي گروهبان يكم معروف به «حسن فيشقا» كه نصف شب‌ها در آسايشگاه و ظهرها در سالن غذاخوري، زندگي را بر ما حرام مي‌كردند، آدم مهرباني شده بود و با ما درد دل مي‌كرد و از بچه‌هايي كه به شمال افتاده بودند آدرس مي‌گرفت كه در تابستان براي مهماني بيايد!

محيط رسمي شد. باز هم جناب سروان برايمان سخنراني مي‌كرد. اين بار مثلاً مي‌خواست ماها را راهنمايي بكند كه در 18 ماه باقي مانده از خدمت، در كارهايمان موفق باشيم!

استان‌ها و شهرهاي كشور را، با سليقه و از روي شناخت و شخصيت خودش معرفي مي‌كرد. مثلاً مي‌گفت كساني كه به شمال اعزام مي‌شوند خواهند توانست از هر لحاظ غرق در لذت باشند، فقط از خودشان مراقبت كنند كه در كشيدن ترياك افراط نكند و ترياكي نشوند و ترتيب لذت‌ها و ترياك را طوري بدهند كه با كمر دولا شده به شهر خودشان برنگردند. در مورد كردستان هم مي‌گفت كه سپاه دانش مي‌تواند با استفاده از سادگي مردم، پول‌هاي كلاني به جيب بزند و حتي جنس قاچاق بكند، اما در آنجا بايد از عياشي پرهيز بكند، زيرا كه ممكن است جان و همه چيزش به خطر بيفتد!

خلاصه اينكه فرمانده محترم ما براي هر كدامك از شهرهاي ايران،‌ هزار جور عيب و ايراد مي‌بست و صد جور راه سوء استفاده‌هاي مختلف در آن‌ها را به ما ياد مي‌داد و تنها در اين ميان، شهر «تهران» بي‌عيب بود.

نگاه خود ما به مسايل، خيلي بهتر از نگاه جناب سروان بود. خيلي‌هايمان مي‌گفتيم كه قدرت و اختيارات سپاهي دانش در روستاها، از قدرت و اختيارات كدخدا، رئيس پاسگاه، خان و... بيشتر است و مي‌توانيم هر كاري كه دلمان خواست انجام بدهيم. بسياري از بچه‌ها، هوس‌هايي مانند كتك‌زدن دهاتي‌ها، رشوه‌گيري و... در كله‌هايشان داشتند و در آن ميان، من تنها «ناصر» را ديدم كه خيلي به سادگي مي‌گفت: «من به محض رسيدن به ده، خواهم گفت كه اگر تا امروز 100 نفر بوديد، حالا 101 نفر شده‌ايد و من هم يكي از شماها هستم و شايد هم بعد از پايان خدمت، معلم رسمي بشوم و در همين جا بمانم»

در آخرين شب از خدمت پادگاني، گردان سپاه دانش را كاملاً آزاد گذاشته بودند و حتي افسرها و درجه‌دارها هم در آسايشگاه‌ها حضور داشتند.

بچه‌ها، متعلق به طبقات مختلف اجتماعي و از خانواده‌هاي متفاوتي بودند و شخصيت و تربيت هر كسي با ديگري فرق داشت. اين تفاوت‌ها در طول شش ماه خدمت زير پرچم و به دليل انضباط پادگان و هوشياري افراد، پنهان مانده بود. اما آن شب و در جريان جشني كه در آسايشگاه برپا شده بود،‌ خيلي چيزها آشكار شدند و خيلي كارها انجام شد كه بازگويي كامل آن‌ها را درست نمي‌دانم. البته از ميان 250 نفر، شايد تنها 50 نفر در اين جشن‌هاي افسار گسيخته شركت داشتند.

خاطرات حمید آرش آزاد،جنگل‌ها را به روستاييان مي‌فروشند؟

روزنامه‌ها و راديو اعلام كرده بودند كه بخش‌هايي از جنگل‌هاي دو استان گيلان و مازندران را به روستاييان خواهند فروخت تا زمين‌هاي آن‌ها را به صورت باغ‌هاي مركبات و يا شاليزارهاي برنج در بياورند.

معامله‌ي پرسودي بود. دولت هر مترمربع زمين را به قيمت «سي شاهي» ـ «يك و نيم ريال» ـ در اختيار كشاورزان و باغداران روستايي قرار مي‌داد. در حالي‌كه آنان مي‌توانستند درخت واقع در هر مترمربع را به قيمت دو ريال بفروشند يعني علاوه بر زمين مفت، مبالغي پول نقد هم به دست بياورند.

بخش جنوبي روستاي «امرج‌كلا» به جنگل متصل مي‌شد و اين جنگل، تا خود البرز امتداد مي‌يافت كه البته در اين فاصله، تعدادي روستا هم وجود داشت. بخش جنوبي مدرسه‌ي خود ما هم به جنگل مي‌چسبيد.

دهاتي‌ها خيلي خوشحال بودند. هم از اين طرف و آن طرف پول‌هايشان را جمع مي‌كردند و از بانك هم وام مي‌گرفتند،‌ و هم در اداره‌ي «منابع طبيعي» و «جنگل‌باني» دنبال دوست و آشنايي مي‌گشتند و اگر هم نداشتند،‌ به فكر دوستي با مسئولان و كارمندها مي‌افتادند.

چند ماه بعد، عده‌اي آمدند و به جان درختان جنگل جنوب مدرسه افتادند. آن‌ها با اره‌هاي موتوري، درختان را بريدند و بعد، قطعه‌قطعه مي‌كردند و هر روز عصر، يكي ـ دو كاميون مي‌آمدند و چوب‌ها را مي‌بردند. همه‌ي اهالي كنجكاو شده بودند. اما هيچ‌كس نمي‌دانست كه اين محوطه‌ي بسيار وسيع از جنگل را كدام آدم خوشبختي خريده است. بعضي‌ها حدس مي‌زدند كه كار، كار «رحمانقلي خان خلعتبري»، ارباب روستاي «اسبچين» است كه با حمايت برادر درباري‌اش ـ «ارسلان خان خلعتبري» ـ آن‌جا را به دست آورده است و عده‌اي هم عقيده داشتند اعضاي انجمن ده، از قبيل «حاجي نصرت»،‌ «كربلايي مرتضي»، «كربلايي ابراهيم» خريده‌اند و فعلاً صدايش را درنمي‌آورند.

يك روز مطبوعات خبر دادند كه خانم «فرخ‌روي پارسا» وزير آموزش و پرورش، براي بازديد از فعاليت‌هاي مدارس و ساير مراكز آموزشي شهرستان «شهسوار» ـ «تنكابن» ـ به آن ناحيه مي‌آيد.

راهنماهاي تعليماتي، سوار بر موتورسيكلت‌ها، بخش به بخش و روستا به روستا مي‌گشتند و به مديران، معلمان و سپاهي دانش‌ها تذكر مي‌دادند كه مدارس را از هر لحاظ براي بازديد خانم «فرخ‌روي پارسا» آماده بكنند، زيرا كه بعد از حدود 40 سال، اين نخستين باري است كه يك وزير «فرهنگ» يا «آموزش و پرورش» به آن ناحيه مي‌آيد.

دوست و هم‌قطارم ـ حسن آقا ـ خيلي به تلاش و تقلا افتاده بود. او مي‌گفت كه احتمال دارد خانم وزير به مدرسه ما هم بيايد. پس بهتر است از هر لحاظ آماده باشيم و سر و وضع مرتب و آبرومندي به مدرسه و ظواهر و كارهاي آن بدهيم. ولي من از يك طرف عقيده داشتم كه خانم وزير، اصولاً يك مدرسه روستايي را قابل نمي‌داند كه براي بازديد آن بيايد و از طرف ديگر، معتقد بودم كه اگر وزير آمد، بهتر است مدرسه را در حالت معمولي و هميشگي آن ببيند و كمي خجالت بكشد و به فكر اصلاح كاستي‌ها باشد.

آن روز حدود ساعت 10 صبح بود كه تعداد زيادي ماشين‌هاي خارجي بسيار شيك و مدل بالاي مربوط به وزارت آموزش و پرورش آمدند و از كنار مدرسه‌ي ما گذشتند و به آن قسمت از جنگل كه كارگران در آن كار مي‌كردند رفتند.

ايستاده بوديم و تماشا مي‌كرديم. خانم وزير چيزهايي يادداشت مي‌كرد و فرمان‌هايي مي‌داد و سركارگرها، به حالت خبردار ايستاده بودند و گوش مي‌دادند.

بعد از حدود يك و نيم ساعت، خانم وزير و همراهانش از راهي كه آمده بودند بازگشتند و حتي با وجود پرچم به آن بلندي در مدرسه، رويشان را كمي برنگرداندند كه يك مكان آموزشي را از دور تماشا بكنند.

بلي. آن قسمت از زمين جنگل را خانم «فرخ‌روي پارسا» وزير آموزش و پرورش خريده بود و آن روز هم مي‌خواست پيشرفت كارها را از نزديك تماشا بكند. اما به اين مسافرت نام «مأموريت اداري» و «بازديد» داده بود كه از حق مأموريت و نيز امكانات دولتي استفاده بكند!

خاطرات حمید آرش آزاد،سرهنگ، راه مردم را بست

نزديك‌ترين راهي كه روستاييان مي‌توانستند از آن به كنار دريا بروند از كنار ويلاي سرهنگ مي‌گذشت.

سرهنگ سه زن، چهار دختر و سه پسر داشت. اولين همسرش خانم واقعاً محترمي بود. بيش‌تر از 40 سال داشت. لباس‌هاي موقري مي‌پوشيد و روسري مي‌بست و اهل نماز و روزه هم بود. بزرگ‌ترين پسر هم كه از همين خانم به دنيا آمده بود، جوان خوب و غيرتمندي بود. يكي از چشم‌هايش نابينا بود و خودش هم هيكل كوچك و ضعيفي داشت. بلندي قدش مشكل به 150 سانتي‌متر مي‌رسيد و شايد وزنش هم از 50 كيلو كم‌تر بود. با وجود اين، بيش‌تر كارها را عهده‌دار مي‌شد و خيلي زحمت مي‌كشيد. در طول 14 ماهي كه هر هفته او را مي‌ديدم، حتي يك بار هم مشاهده نكردم هرزگي بكند.

اما خود سرهنگ در انواع فسادها همه سر حريف بود. به غير از يك پسر هفت ـ هشت ساله، بقيه‌ي بچه‌هايش هم به پدرشان رفته بودند. همسران جوانش هم اخلاق خود او را داشتند. ظاهراً خود سرهنگ اين طور مي‌خواست.

معمولاً سرهنگ و افراد خانواده‌اش، عصرهاي چهارشنبه‌ي هر هفته به شمال مي‌آمدند و تا جمعه شب، يا صبح روز شنبه مي‌ماندند. خانواده‌ي پرجمعيتي بودند و همراه خودشان، تعداد زيادي مهمان زن و مرد هم مي‌آوردند كه همگي، رفتاري شبيه خود سرهنگ و فرزندان جوانش داشتند. اين‌ها حداقل دو روز در هفته، مست و لايعقل بودند.

من همشهري سرهنگ و اولين همسرش بودم و آن دو نفر و پسر بزرگ‌ترشان با من تركي صحبت مي‌كردند. در ضمن، چون سرهنگ مي‌ديد كه سپاهي دانش روستا هستم . ممكن است يك روز به دردش بخورم،‌ با من دوست شده و اجازه داده بود كه هر زمان كه خواستم به ويلايش بروم. ولي تنها زماني مي‌رفتم كه تعداد مهمان‌ها كم‌تر بود و كسي بساط آن‌چناني بر پا نمي‌كرد. معمولاً مي‌رفتم و براي همسر بزرگ‌تر سرهنگ، كتاب‌هاي «حيدربابا»، «اصلي و كرم» و شعرهاي «واحد» و چيزهايي از اين قبيل را مي‌خواندم.

سه طرف از ويلا را، بيش‌تر از سه رديف درخت‌هاي مختلف كاشته بودند كه داخل آن ديده نشود. اما از سمت شمالي و رو به دريا، مي‌شد بخش‌هايي از داخل باغ سرهنگ را مشاهده كرد. روستايي‌ها هم كه از راه كنار ويلاي سرهنگ به ساحل مي‌رفتند، معمولاً روبه‌روي ويلاي او جمع مي‌شدند و يا شنا مي‌كردند و اغلب سرك مي‌كشيدند كه داخل باغ را ببينند. مخصوصاً جوان‌ها كه براي تماشا اشتياق بيش‌تري داشتند.

روستايي‌ها، فرهنگ خاص خودشان را داشتند و به دليل فسادكاري‌هاي سرهنگ و خانواده‌اش، با ديد تحقيرآميزي به آنان نگاه مي‌كردند و به زبان محلي، متلك‌هايي بار مي‌كردند و فحش‌هايي مي‌دادند، غافل از اينكه سرهنگ و دو ـ سه تا از بچه‌هايش، تا حدودي با اين زبان آشنايي دارند.

بالاخره سرهنگ كاري خودش را كرد و آن را را بست. در آن وضع، ديگر دهاتي‌ها نمي‌توانستند به دريا بروند و در ضمن، نزديك به هزار مترمربع هم به مساحت باغ سرهنگ اضافه مي‌شد.

كار به دعوا كشيد. سرهنگ و چند نفر از آدم‌هايش يك مقدار كتك خوردند اما همان شب، بيش‌تر از 20 نفر از جوانان و مردان روستا دستگير و به پاسگاه ژاندارمري برده شدند.

مثل اينكه برنامه‌ي كار از پيش ريخته شده بود. چون دستگيرشده‌ها دو شب در پاسگاه خوابيدند، مقدار زيادي فحش و توهين از رئيس پاسگاه و ژاندارم شنيدند و مقداري كتك خوردند و در نهايت، صبح روز شنبه، با هزار منت آزاد شدند، به شرطي كه «آدم» بشوند و ديگر صحبتي از راه نكنند!

بس‌ات نيست؟!  شعر طنز حمید آرش آزاد

اي دوست! نفس مي‌كشي آزاد، بس‌ات نيست؟

در خواب شود قلب تو گه شاد، بس‌ات نيست؟

عمرت، چو تورّم، همه جا رو به ترقي‌ست

هفتادِ تو، حالا شده هشتاد، بس‌ات نيست؟

مي‌گفت نماينده: شود شهر تو آباد

حالا كه شده خانه‌اش آباد، بس‌ات نيست؟

چون «بيد» شده قامتِ تو كوته و لرزان

ديدي دو- سه تا قامت «شمشاد» بس‌ات نيست؟

بي‌منّت و خرج كولر و پنكه و غيره

در جيب تو، هر روز وزد باد، بس‌ات نيست؟

آزاديِ گفتار و بيان را نكن انكار

هي زيرِ لحافت زده‌‌اي داد، بس‌ات نيست؟

«خسرو» نشدي، كامِ تو «شيرين» شود، اما

هستي تو شبيه خود «فرهاد»، بس‌ات نيست؟

گيرم كه تو را خانه و ويلا و فلان نيست

داري تو هفشده رقم اولاد، بس‌ات نيست؟

بهتان نزن، آزاديِ ما هست فراوان

اين در همه جا قيمتِ آزاد، بس‌ات نيست؟

از دولت اگر سخت شد ايراد گرفتن

از آشپزيِ زن بكن ايراد، بس‌ات نيست؟

اي يار! به بدشانسي اگر لنگه نداري

«آرش» به تو عمري شده همزاد، بس‌ات نيست

شب و عشق و نجوا!  شعر طنز حمید آرش آزاد

«من، امشب هفت شهرِ آرزوهايم

چراغان است»

اگر چه نرخ برق اينك ترقى مى‏كند چون برق،

و اعصابِ من از ديدارِ قبضِ آن

حسابى درب و داغان است!

من، امشب بر سرِ راهِ عزيزم

آب مى‏پاشم،

اگر چه توىِ لوله باد مى‏بينم به جاىِ آب،

و از اين رو - كمى تا قسمتى -

افسرده مى‏باشم!

من، امشب درب اين يخچالِ خود را

باز خواهم كرد.

و خواهم ديد - انصافاً - پر از خالى‏ست

اگر چه يازده فوت است و مارك آن بسى عالى‏ست!

درونِ آن نمى‏يابم پياز و سبزى و ريحان،

نه سيب و پرتقال و موز،

و نه يك دانه بادمجان!

نه آبِ سرد در خانه، نه سوپِ گرم،

نه چيزى سفت، نه جايى نرم.

و صد نفرين به شركت‏هاى برق و آب و نفت و گاز خواهم كرد!

من، امشب با نگارِ خويش در نجوا

فراوان راز خواهم گفت.

ولى در هر دقيقه با صداىِ بوق صد ماشين،

حواسم پرت خواهد شد.

و اين نجواى عشق آلود قطع و وصل خواهد گشت،

و فريادِ بلنداين خريدارانِ نانِ خشك،

وانت بارهاى شش باندى،

و سمسارانِ آزادِ خيابان گرد،

حسابى خط خطى خواهد نمود اعصابِ مخلص را،

حواسم پرت خواهد شد،

و نجوايم - چو شعرم - «چرت» خواهد شد!

و من بر اين همه،

آن فحش‏هاى ديشبى را باز خواهم گفت!

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ شايعه‌پراكني در پادگان

افراد «سپاه دانش» را در پادگان زياد اذيت نمي‌كردند. زماني كه هوا برفي و يا سرد بود، ما را به «نظام جمع» نمي‌بردند و به كلاس‌هاي آموزشي هدايت مي‌كردند. بهترين غذاها را مي‌خورديم. نگهباني در بيرون از آسايشگاه نداشتيم و...

تصميم گرفتند هر پنج‌شنبه و جمعه، نيمي از افراد را مرخص كنند كه به تبريز بيايند و با خانواد‌ه‌هاي خودشان ديدار كنند. حتي با يكي از شركت‌هاي مسافري سراب قرارداد بستند كه هر هفته سه اتوبوس به اين كار اختصاص بدهند. البته كرايه‌ي اتوبوس را از خودمان مي‌گرفتند.

يك روز شايع شد كه از كرايه‌ي هر نفر، پنج ريال آن به فرمانده گردان مي‌رسد. تحقيق در مورد منبع اين شايعه آغاز شد و در نهايت، نمي‌دانم به چه دليلي، من را به عنوان شايعه‌ساز معرفي كردند.

سه روز تمام به سختي تنبيه انضباطي شدم و براي دو هفته نيز از آمدن به تبريز محرومم كردند. همه‌ي تنبيهات را تحمل كردم و بعد از پايان آن دو هفته، پيش فرمانده گردان رفتم و قسم خوردم كه در اين مورد گناهكار نبوده‌ام. حرفم را باور كرد و قول داد كه بيشتر تحقيق بكند و مقصر اصلي را بشناسد.

يك روز قرار شد چند نفر سرباز بيايند و پنبه‌هاي تشك‌هاي ما را حلاجي بكنند و آن‌ها را دوباره بدوزند. براي اين كار، بايد هر كدام از ما سه «پنابات» ـ يك و نيم ريال ـ پول مي‌داديم.

فكري به سرم زد. به «منصور» گفتم كه پيش «ودود» برود و بگويد كه از يكي از سربازها شنيده است كه «ده شاهي» از اين يك و نيم ريال به فرمانده گردان مي‌رسد.

فرداي همان روز، باز به دفتر فرمانده گردان احضار شدم. با لحني نيمه‌جدي و نيمه‌شوخي گفت: «پدر سوخته، باز آن بار تهمت خوردن «پنج قران»‌ به من زده بودي. اين دفعه صحبت از دزدي «ده شاهي»‌ توسط من مي‌كني؟»

وقتي در مورد «خبرچين» پرسيدم، پاسخ داد كه يكي از هم‌آسايشگاهي‌هاي خودم گفته است. نام «ودود» را به زبان آوردم و گفتم كه او، به خاطر خاموش شدن راديوگرام، از من عقده دارد و مي‌خواهد توسط «جناب سروان» انتقام بگيرد. جناب سروان گفت كه حرفم را باور كرده است. اما اين نصيحت را هم كرد كه بچه نشوم و لجبازي نكنم.

بعدها بود كه متوجه شديم خود جناب سروان در مورد تنبيه كردن من هم موافق نبوده و يكي از گروهبان دسته‌ها، براي خودشيريني اين كار را كرده است.

اين شايعه‌سازي‌ها و جاسوس‌بازي‌ها، به نفع «ناصر» هم تمام شد. ظاهراً به «ركن 2» گزارش داده بودند كه ناصر، تعدادي كتاب و مجله‌ي مشكوك دارد كه هم خودش مي‌خواند و هم در اختيار بعضي از هم‌قطارها مي‌گذارد. زماني كه در اين مورد از فرمانده گردان سؤال مي‌كنند، او پاسخ مي‌دهد كه اين قبيل شايعات بي‌اساس هستند و دو بار نيز در مورد خود او بعضي چيزها گفته شده است.

سروان، واقعاً لوطي‌گري كرد. ناصر را به دفترش خواسته و دستور داده بود كه در اولين فرصت، كتاب و مجله‌هايش را به تبريز منتقل بكند و در عوض، تعدادي «مجله‌ي جوانان» بخرد و در ساك خودش بگذارد.

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ هم خوبي و هم مردم‌آزاري؟

از يك اكيپ شش نفره، دو نفرشان بچه‌ي ميانه، يك نفر سرابي و يكي اهل هريس بود و من و «مجيد»‌ هم اهل تبريز بوديم.

مجيد اخلاق و عادت‌هاي عجيب و غريبي داشت. شب‌ها، يك جفت جوراب ساق بلند زنانه به پاهايش مي‌كرد و به سرش روسري مي‌بست و مي‌خوابيد. خيلي هم آدم بي‌دست و پايي بود. صبح‌ها، ماها از خواب بيدار مي‌شديم و همه‌ي كارهايمان را انجام مي‌داديم و منتظر مي‌مانديم كه فرمانده گروهان، يا سركار استوار و يا گروهبان دسته‌مان براي «بازديد» به آسايشگاه بيايد و بعدش، براي مراسم صبحگاهي و مشق‌هاي نظامي به ميدان برويم. تازه بعد از آمدن فرمانده بود كه مجيد از دستشويي بيرون مي‌آمد كه بيايد و كارهايش را انجام بدهد و لباس بپوشد.

او چندين بار به دليل تنبلي‌هايش تنبيه شد و بالاخره، من كه دلم به حالش سوخته بود و تعصب همشهري‌گري هم داشتم، از بچه‌ها خواهش كردم كه كمك بكنند تا همه‌ي كارهاي مجيد را ما انجام بدهيم تا او كم‌تر تنبيه بشود.

روزهايي كه براي ناهار «راگو» مي‌دادند به نان بيشتري احتياج داشتيم. در حالي كه جيره‌ي هر نفر نصف «سومي» ـ ناني شبيه به بربري ـ بود. در اين جور روزها، من يك نان هم از جايي ديگر مي‌دزديدم و جيره‌ي نان خودم را به مجيد مي‌دادم كه او هم يك نان كامل بخورد.

در اكيپ‌ها، تنها مجيد «فلاسك» داشت. او هر شب فلاسك را پر از آب مي‌كرد و يك چاي كيسه‌اي داخل آن مي‌انداخت و كنار تختش مي‌گذاشت. روزها، بعد از مراسم صبحگاهي،‌ ما به آسايشگاه برمي‌گشتيم كه صبحانه بخوريم و براي تمرين «نظام جمع» برگرديم. معمولاً مجيد، به دليل تنبلي‌اش، نيم ساعت ديرتر از ما به آسايشگاه مي‌رسيد. ما با چايي فلاسك او «چايي شيرين» درست مي‌كرديم و با نان و پنير و گردو مي‌خورديم و چايي تمام مي‌شد. اما مجيد حتي يك دفعه هم به اين كارمان اعتراضي نكرد، در حالي كه هميشه بدون چايي مي‌ماند.

يك روز من و مجيد، حرفمان شد. به خاطر يك موضوع خيلي ساده از دست من عصباني شد و برايم رجزخواني كرد و حرف‌هاي خيلي تندي زد. بچه‌ها نگذاشتند او را كتك بزنم. از طرف ديگر، دلم نمي‌آمد بگويم كه كارهايي از قبيل نظافت زير تخت، واكس زدن پوتين‌ها و... را برايش انجام نخواهم داد. فقط گفتم كه حسابش را خواهم رسيد.

اتفاقاً فردايش نوبت «راگو» بود. از لج مجيد نان كسي را ندزديدم. اما او به نصفه نان خودش قانع بود. براي اينكه آزارش داده باشم، سهم نان او را گرفتم و گفتم كه اگر مرد است، نان را پس بگيرد. چيزي نگفت. به آشپزخانه رفت و از سربازهاي آنجا يك نان گرفت و آورد و در حالي‌كه آن را روي ميز غذاخوري مي‌گذاشت، با صدايي لرزان و نامطمئن گفت: «اگر خيلي مردي، اين نان را هم بگير!»

بلافاصله نانش را قاپيدم و حسابي هم خنديدم. مجيد باز هم به آشپزخانه رفت و اين بار، با چند تكه نان بيات برگشت و در حالي كه آن را كنار بشقابش مي‌گذاشت، گفت: «اگر مردي، اين را هم بردار.»

خنديدم و گفتم: «آدم احمق! مگر من گدا هستم كه نان خرد شده و بيات بخورم؟ مي‌بيني كه دو تا نان تازه و كامل دارم. حالا فهميدي چه كسي بيشتر مرد است؟»

بچه‌ها خنديدند. طوري كه خود مجيد هم خنده‌اش گرفت و از من خواهش كرد كه ديگر او را اذيت نكنم!

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ از چه كسي «خيلي خوب» گرفتيم؟

عادت‌هاي مدرسه را به پادگان هم برده بوديم. به آموزش‌هاي نظامي و فرهنگي چندان اهميتي نمي‌داديم. مخصوصاً به «نظام جمع» بي‌توجه بوديم.

در مراسم رژه هر گروهان يا گرداني كه بهتر و مرتب‌تر رژه مي‌رفت، از فرمانده «خيلي خوب» مي‌گرفت. زماني كه چنين دسته‌اي از مقابل جايگاه رد مي‌شد، اگر فرمانده راضي مي‌شد، با صدايي رسا و محكم مي‌گفت: «گروهان ـ و يا گردان ـ خيلي خوب»! اگر فرمانده درجه‌ي سرتيپي يا بالاتر داشت، افراد رژه رونده هم با همان لحن پاسخ مي‌دادند: «سپاس ...، تيمسار»! و اگر فرمانده درجه‌ي پاييني داشت، در جواب مي‌گفتند: «سپاس ...، سركار»!

در مدت تقريباً دو ماه، هر پنج‌شنبه يك بار از مقابل جايگاه مخصوص كه «تيمسار سرتيپ افشار» در آن ايستاده بود، رژه مي‌رفتيم. اما حتي يك بار هم درست نرفتيم و «خيلي خوب» نگرفتيم.

در اين قبيل مواقع، زماني كه رژه به پايان مي‌رسيد، در سمت ديگري از ميدان «قدم‌رو» مي‌رفتيم و سرگروهبان هر دو گروهان، به خاطر تشويق افراد و به طور تعارفي، يك «خيلي خوب» مي‌دادند كه سپاهيان دانش هم در جواب «سپاس ...، سركار»! مي‌گفتند.

يك بار كه يك «سپهبد» براي بازديد به «تيپ هشت بابك» آمده بود، به علت خراب شدن هلي‌كوپتر، مجبور به ماندن شد و در روز پنج‌شنبه، در مراسم رژه در جايگاه ايستاد.

سپاه دانش نخستين گرداني بود كه رژه را آغاز مي‌كرد. آن روز هم آمديم كه از مقابل جايگاه رد بشويم. تيمسار سپهبد به خاطر تعارف و تشويق، فرياد زد: «سپاه دانش ...، خيلي ...، خوب»! و ما، از روي عادت هميشگي جواب داديم: «سپاس ...، سركار!»

به خاط اين خيطي بالا آوردن، دو روز پشت سر هم تنبيه شديم و به كسي اجازه‌ي آمدن به تبريز را ندادند.

يك بار هم كه روز 21 آذر بود، افراد پادگان را به داخل شهر سراب بردند كه به مناسبت «روز نجات آذربايجان!» در خيابان اصلي شهر رژه برويم.

مردم زيادي جمع شده بودند و تماشا مي‌كردند. حتي عده‌اي از اهل روستاهاي نزديك هم به شهر آمده بودند كه شكوه و صلابت ارتش شاهنشاهي را از نزديك ببينند!

باز نوبت ما بود كه جلوتر از همه گردان‌ها رژه برويم. عرض خيابان باريك بود. تعداد بلندگوها را هم آن اندازه زياد كرده بودند كه صداهاي طبق، سنج، شيپور و غيره با هم قاطي شده بود. ناشيگري ما هم كه واقعاً غوغا مي‌كرد. در چنين وضعي، فرمان «سپاه دانش ...، سمت چپ ...، رو»! هم صادر شد و پيچيدن ما به سمت چپ در آن خيابان باريك باعث شد كه عده‌اي از بچه‌ها داخل جوي آب بيفتند!

حالا ديگر صداي خنده‌هاي مسخره‌آميز سرابي‌ها و دهاتي‌هاي به سراب آمده از صداي طبل و شيپور بلندتر بود. آن‌ها، ما را «هو...» مي‌كردند. و مي‌خنديدند و اين باعث شد دست و پاي خودمان را گم بكنيم. اين بار تيمسار افشار به جاي «خيلي خوب» از ميكروفون فرياد زد: «اين آشغال‌ها را جمع كنيد و ببريد!»

اين بار بيشتر و بدتر تنبيه شديم، اما رژه‌ي درست را تا پايان دوره هم نتوانستيم ياد بگيريم.

با من از كشك بگو!  شعر طنز حمید آرش آزاد

اى صداىِ تو ز بوقِ كاميون، زيباتر،

اى گلوىِ تو ز شش باندى هم كاراتر!

با من از عشق نگو،

مبتذل است،

هر كه عاشق شده، كور و كچل است!

با من از «رأى» چه مى‏گويى، هان؟!

از «حقوقِ بشر» اين قدر، عمو!

بحث نكن!

روىِ حرفِ «ر» دگر مكث نكن،

تو مگر لكنتِ دندان دارى؟

شايد هم «آبله مرغان» دارى!؟

حرف از «آزادىِ انديشه» بس است،

فكرِ «نان» كن، اخوى!

«خربزه» بى شك، هوس است!

من و سركار، كجا مى‏دانيم،

كه اصولاً «مجلس»

چند تا «سين» دارد؟!

ما كجا مى‏فهيم

كه نماينده «موبايل» و دو - سه ماشين دارد؟!

اى رفيقِ ناباب!

تو مرا آخرش از راه بدر خواهى كرد،

سروران را عصبانى و پكر خواهى كرد!

سخن از «رأى» و «سياست» كافى‏ست،

سيم برق است، به آن دست نزن،

چون به صلاحِ ما نيست

«خطِّ قرمز» خوب است،

رنگ آن هم، «متاليك» و عالى‏ست!

پس بيا، خوب رعايت بكنيم،

به وجودش همه عادت بكنيم!

نازنين، اى جانان!

با من از «كشك» بگو،

توىِ گوشم غزلِ «پشم» بخوان!

با من از كشك بگو!  شعر طنز حمید آرش آزاد

اى صداىِ تو ز بوقِ كاميون، زيباتر،

اى گلوىِ تو ز شش باندى هم كاراتر!

با من از عشق نگو،

مبتذل است،

هر كه عاشق شده، كور و كچل است!

با من از «رأى» چه مى‏گويى، هان؟!

از «حقوقِ بشر» اين قدر، عمو!

بحث نكن!

روىِ حرفِ «ر» دگر مكث نكن،

تو مگر لكنتِ دندان دارى؟

شايد هم «آبله مرغان» دارى!؟

حرف از «آزادىِ انديشه» بس است،

فكرِ «نان» كن، اخوى!

«خربزه» بى شك، هوس است!

من و سركار، كجا مى‏دانيم،

كه اصولاً «مجلس»

چند تا «سين» دارد؟!

ما كجا مى‏فهيم

كه نماينده «موبايل» و دو - سه ماشين دارد؟!

اى رفيقِ ناباب!

تو مرا آخرش از راه بدر خواهى كرد،

سروران را عصبانى و پكر خواهى كرد!

سخن از «رأى» و «سياست» كافى‏ست،

سيم برق است، به آن دست نزن،

چون به صلاحِ ما نيست

«خطِّ قرمز» خوب است،

رنگ آن هم، «متاليك» و عالى‏ست!

پس بيا، خوب رعايت بكنيم،

به وجودش همه عادت بكنيم!

نازنين، اى جانان!

با من از «كشك» بگو،

توىِ گوشم غزلِ «پشم» بخوان!

خاطرات حمید آرش آزاد   ؛ كلاس‌هاي آموزشي در پادگان

250 نفر سپاهي دانش را در سالن ورزش نسبتاً بزرگي جمع مي‌كردند و روي سكوهاي پله‌پله مي‌نشاندند و درس‌هاي تئوري مربوط به اسلحه‌شناسي، تاكتيك‌هاي نظامي، مديريت، تدريس در روستاها، موسيقي، بهداشت و... را آموزش مي‌دادند.

استادان درس‌هاي مربوط به ارتش، تعدادي از افسران خود پادگان بودند و براي درس‌هاي مربوط به ارتش، تعدادي از افسران خود پادگان بودند و براي درس‌هاي غيرنظامي، از دبيران و مربيان بهداشتي خود سراب استفاده مي‌كردند.

بعد از دو ساعت خدمت نظام جمع، خسته و كوفته در كلاس‌ها حاضر مي‌شديم و چون مي‌دانستيم كه بعد از دوره‌ي شش ماهه‌ي پادگان، به روستاها خواهيم رفت و در آنجا تدريس ـ و در واقع به نوعي سلطنت ـ خواهيم كرد، چندان اهميتي به آموزش‌ها نمي‌داديم و بيشتر وقت‌ها، روي سكوها و در حال نشسته مي‌خوابيديم.

وسايل آموزشي هم ناقص بود. حدود دو سوم از ماها نمي‌توانستيم تخته سياه را درست ببينيم، چون دور تا دور سالن مي‌نشستيم، هم فاصله زياد بود و هم، نور آفتاب در تخته سياه منعكس مي‌شد. در آموزش‌هاي نظامي هم، مثلاً يك «كلت» مي‌آوردند و افسر مربوطه، قطعه‌هاي آن را از هم جدا مي‌كرد و تكه فلزهاي كوچكي را به ما نشان مي‌داد و مثلاً مي‌گفت كه اين «ضامن»، «گلگلدن» يا فلان قطعه است.

يكي از دبيرها كه با من و ناصر صميمي شده بود، مي‌گفت كه براي تدريس در پادگان،‌ حق‌التدريس كمي به آنان مي‌دهند و تازه از آن مبلغ كم هم، يك چيزي كسر مي‌شود كه سبيل بعضي‌ها را چرب بكنند.

يك بار كه در سر كلاس آموزش نظامي خوابم برده بود،‌ ظاهراً صداي خرخر من به اندازه‌ي بلند بوده كه مزاحم تدريس جناب سروان شده بود. اين افسر قشقايي درشت‌هيكل كه به دليل كله‌شقي‌ها و درگيري‌هايش از چند پادگان تبعيد شده و در نهايت به سراب آمده بود، من را به وسط كلاس احضار كرد و دستور داد كه «مزاياي سنگر دو نفري» را شرح بدهم. من كه چيزي از درس نشنيده بودم، كمي من و من كردم و در نهايت گفتم: «مزاياي سنگر دو نفري اين است كه افراد مي‌توانند در آن به نوبت استراحت بكنند.»

جناب سروان، به محض شنيدن اين جمله، فرياد زد: «يعني يكي از آن‌ها مي‌خوابد و نفر ديگر، با‌ آرنج به پهلوي او مي‌كوبد كه بيدارش بكند. درست مثل تو و رفيقت كه در كلاس خوابيده بوديد!»

اين بار هم به خاطر خوابيدن تنبيه شدم.

نتيجه‌ي بزرگي كلاس، كمبود وسايل و لوازم آموزشي، بي‌انگيزگي استادان و خوابيدن‌هاي ما آن شد كه در امتحانات پايان دوره، خود افسرهاي آموزش دهنده و دبيرهاي سرابي مجبور شدند به طور دسته‌جمعي به ما تقلب برسانند كه بلكه بتوانيم نمره‌ي قبولي بگيريم. به همين دليل، ورقه‌ها و نمره‌ها مشابه بودند و تنها تفاوت در ميازن تملق‌ها و نمدمالي‌ها بود كه باعث شد براي عده‌اي، نمره‌هاي كمي بالاتري بدهند كه آن‌ها گروهبان يكم و گروهبان دوم بشوند و بقيه با درجه‌ي گروهبان سومي ـ معروف به سه‌ي سلطنتي ـ به روستاها اعزام بشوند.