هر روز سه ـ چهار نفر گدا به «امرج‌كلا» مي‌آمدند كه تقريباً همه‌شان هم يا از اهالي روستاهاي اطراف «خلخال» بودند و يا افراد «قره‌چي» كه با وجود دانستن چند زبان و لهجه، اصرار داشتند كه به زبان تركي صحبت بكنند.

در روستا نيز، مثل خيلي جاهاي ديگر، بسياري وقت‌ها صحبت از «ترك و فارس»‌ بود كه البته در ظاهر شوخي به نظر مي‌رسيد، اما گاهي حرف‌ها و متلك‌هاي نيشدار و حتي زننده‌اي هم به ميان مي‌آمد. جالب اينكه روستايياني كه خودشان را «گيلك» مي‌ناميدند و بعضي وقت‌ها خودشان هم زبان محلي خود را مسخره مي‌كردند و مي‌گفتند «فارسي، شكر است، تركي، هنر است، گيلكي ... است» باز در شوخي‌ها و متلك‌ها، به سود زبان فارسي موضع مي‌گرفتند و در مورد زبان تركي...

در آن زمان، مردمان بعضي از شهرهاي آذربايجان كه در خود منطقه عليه تبريز و تبريزي‌ها موضع مي‌گرفتند، در ولايت غربت، خودشان را «تبريزي» معرفي مي‌كردند.

يك بار، يكي از گداهاي ترك زباني را كه براي دريوزگي به مدرسه آمده بود گرفتم و از شهر و ديارش پرسيدم. جواب داد كه اهل تبريز است. از محله‌اش پرسيدم. گفت كه به اطراف تبريز تعلق دارد. با اصرار بيش‌تري سؤال كردم. پاسخ داد كه خلخالي است. باز از رو نرفتم و زادگاه واقعي‌اش را پرسيدم. اين بار اعتراف كرد كه از يكي از روستاهاي تابع خلخال آمده است. اينجا بود كه ديگر حسابي عصباني شدم و با سيلي و لگد، او را بيرون انداختم.

بعضي از اهالي «امرج‌كلا» به شوخي يا به طور واقعاً جدي اين قبيل گداها را مايه‌ي متلك‌پراني و سركوفت براي ما كرده بودند و ادعا مي‌كردند كه بيش‌تر ترك‌ها گدا هستند. به همين دليل بود كه يك دفعه تصميم گرفتم اجازه ندهم هيچ گداي ترك‌زباني وارد روستا بشود. هر زمان هم كه مي‌شنيدم چنين فردي به روستا آمده، درس را نيمه‌كاره مي‌گذاشتم و از مدرسه بيرون مي‌رفتم و فرد گدا را با تهديد و كتك‌كاري به بيرون مي‌انداختم. طوري كه در كم‌تر از دو ماه، روستاي «امرج‌كلا» و سپاهي دانش آن به گداستيزي معروف شدند و ديگر هيچ دريوزه‌اي به آنجا نمي‌آمد.

البته در همان نزديكي‌ها و هم‌چنين در بخش «عباس‌آباد» تعدادي از معمارها و بناها و نيز تهيه‌كنندگان و فروشندگان مصالح ساختماني، ترك‌زبان و از اهالي اردبيل، سراب، ميانه و هشترود بودند كه با همه‌شان رفيق بوديم و اين‌ها، واقعاً آدم‌هاي خوش‌نامي بودند. به خصوص «نوروز ميانه‌اي» و «علي بلوكي» از اهالي اردبيل كه عاشق شعر و ادب هم بودند و حداقل دو روز در هفته، هم‌ديگر را مي‌ديديم و صحبت‌هاي شيرين چندين ساعته با هم داشتيم. يك دندانساز جوان و تقريباً مبتدي و فقير از اهالي خود «خلخال» هم در عباس‌آباد مطب داشت كه يك‌بار با او دعوا كردم و بعد، حسابي رفيق شده بوديم. اين دندانساز، يك خانه‌ي چوبي و كهنه داشت كه يك اتاق را هم به صورت مطلب درآورده بود و در آنجا، دندان مي‌كشيد.

مي‌توانم به جرأت بگويم كه بيش‌ترين تعداد از رباعيات خيام را از حفظ بود، شعر حافظ را دوست داشت و كتاب‌هاي صادق هدايت و صمد بهرنگي را هم مطالعه مي‌كرد. من كتاب «گروه محكومين»‌ نوشته‌ي «فرانتس كافكا» را براي اولين بار در مطب او ديدم و به امانت گرفتم و خواندم. دندانساز ما، تنها تا كلاس ششم ابتدايي تحصيل كرده بود، اما معلومات و سوادش واقعاً قابل تحسين بود.