خاطرات حمید آرش آزاد، دوستي با معاون پاسگاه
گروهبان «حيدري» معاون پاسگاه بود. ميتوانست در ساعتهاي خدمت، در اتاقي در پاسگاه بنشيند و خودش را زياد به زحمت نياندازد. اما دوست داشت در همهي پروندهها دخالت مستقيم داشته باشد و حتي «سين ـ جيم» را هم خودش بكند. ولي براي اين كار هم، سواد درستي نداشت.
در سايهي برخوردهاي دور و نزديك، بالاخره با من دوست شد. از آن به بعد، هر زمان كه ميخواست براي رسيدگي به يك شكايت به روستايي برود، با موتورسيكلت به «امرجكلا» ميآمد و من را همراه خودش ميبرد. يكي ديگر از شگردهايش هم اين بود كه مراسم بازجويي و ساير كارهاي مربوط به پروندهها را در خود روستاها انجام ميداد و مقدمات كارها را تمام ميكرد و اجازه نميداد خيلي از صحبتها و بازجوييها به خود پاسگاه بكشد!
به محض اينكه براي رسيدگي به شكايتي وارد روستايي ميشديم، حيدري در ميدان روستا از موتور پياده ميشد، تكهسنگي را از روي زمين برميداشت و يكي از مرغها و خروسها و يا اردكها و غازها را هدف قرار ميداد و زماني كه پروندهي بدبخت روي زمين ميافتاد، به دهاتيها ميگفت: «زود باشيد، سرش را ببريد كه تلف و مردار نشود. اين هم ناهار ـ يا شام ـ ما كه يك ساعت ديگر حاضر خواهد شد.»!
بازجويي و «سين ـ جيم» معمولاً در خانهي «كدخدا» انجام ميشد. اما گروهبان حيدري ترتيبي ميداد كه هر كدام از شاكي و متشاكي، جداگانه و به تنهايي بيايند و همديگر را نبينند. اگر هم كدخدا حضور نداشت، به طور جداگانه به خانهي هر كدام از دو طرف دعوا ميرفتيم و كارها را انجام ميداديم. از شاهدها هم فقط زماني چيزي پرسيده ميشد كه معاون پاسگاه صلاح بداند. در ضمن، خيلي از دعواها و شكايتها هم در همان روز و توسط خود حيدري به رضايت و آشتي ميانجاميد و به پاسگاه و دادگاه كشانده نميشد. گروهبان عقيده داشت كه به «رئيس پاسگاه» نبايد رو داد!
گاهي اتفاقهاي جالبي ميافتاد. مثلاً يك دهاتي بيسواد و ساده كه زماني كه در مورد پروندهاي شهادت داده و انگشت زده بود و بعد او را مجبور كرده بودند براي اداي توضيحات به «ساري» يا «تهران» برود، چشمش چنان ترسيده بود كه ديگر به هيچوجه حاضر نميشد زير كاغذي را انگشت بزند. يك بار كه يك برگ «اخطار» مربوط به خود آن روستايي را برايش برده بوديم كه رؤيت بكند و زيرش را انگشت بزند تا معلوم شود كه آن برگ را ديده، با حالتي ترسيده خودش را عقب ميكشيد و ميگفت: «رؤيتها كمه، انگشت نزمه» (رؤيت ميكنم، اما انگشت نميزنم)! و گروهبان حيدري هم هر كاري كرد، نتوانست به اين آدم سادهدل بفهماند كه اگر انگشت نزند، دادگان از كجا بداند كه او، ورقه را رؤيت كرده است؟ بالاخره هم معاون پاسگاه مجبور شد او را كتك بزند و به زور، انگشت او را به استامپ و زير ورقه بچسباند!
يك بار هم كه يك دهاتي ساده كه از اين طرف و آن طرف شنيده بود كه بايد به مأمور پاسگاه رشوه بدهد، ناشيگري كرد و در مقابل عدهاي از مردم به حيدري رشوه داد كه البته حيدري هم براي حفظ موقعيت خودش، مجبور شد او را كتك بزند!