خاطرات حمید آرش آزاد ؛ از چه كسي «خيلي خوب» گرفتيم؟
عادتهاي مدرسه را به پادگان هم برده بوديم. به آموزشهاي نظامي و فرهنگي چندان اهميتي نميداديم. مخصوصاً به «نظام جمع» بيتوجه بوديم.
در مراسم رژه هر گروهان يا گرداني كه بهتر و مرتبتر رژه ميرفت، از فرمانده «خيلي خوب» ميگرفت. زماني كه چنين دستهاي از مقابل جايگاه رد ميشد، اگر فرمانده راضي ميشد، با صدايي رسا و محكم ميگفت: «گروهان ـ و يا گردان ـ خيلي خوب»! اگر فرمانده درجهي سرتيپي يا بالاتر داشت، افراد رژه رونده هم با همان لحن پاسخ ميدادند: «سپاس ...، تيمسار»! و اگر فرمانده درجهي پاييني داشت، در جواب ميگفتند: «سپاس ...، سركار»!
در مدت تقريباً دو ماه، هر پنجشنبه يك بار از مقابل جايگاه مخصوص كه «تيمسار سرتيپ افشار» در آن ايستاده بود، رژه ميرفتيم. اما حتي يك بار هم درست نرفتيم و «خيلي خوب» نگرفتيم.
در اين قبيل مواقع، زماني كه رژه به پايان ميرسيد، در سمت ديگري از ميدان «قدمرو» ميرفتيم و سرگروهبان هر دو گروهان، به خاطر تشويق افراد و به طور تعارفي، يك «خيلي خوب» ميدادند كه سپاهيان دانش هم در جواب «سپاس ...، سركار»! ميگفتند.
يك بار كه يك «سپهبد» براي بازديد به «تيپ هشت بابك» آمده بود، به علت خراب شدن هليكوپتر، مجبور به ماندن شد و در روز پنجشنبه، در مراسم رژه در جايگاه ايستاد.
سپاه دانش نخستين گرداني بود كه رژه را آغاز ميكرد. آن روز هم آمديم كه از مقابل جايگاه رد بشويم. تيمسار سپهبد به خاطر تعارف و تشويق، فرياد زد: «سپاه دانش ...، خيلي ...، خوب»! و ما، از روي عادت هميشگي جواب داديم: «سپاس ...، سركار!»
به خاط اين خيطي بالا آوردن، دو روز پشت سر هم تنبيه شديم و به كسي اجازهي آمدن به تبريز را ندادند.
يك بار هم كه روز 21 آذر بود، افراد پادگان را به داخل شهر سراب بردند كه به مناسبت «روز نجات آذربايجان!» در خيابان اصلي شهر رژه برويم.
مردم زيادي جمع شده بودند و تماشا ميكردند. حتي عدهاي از اهل روستاهاي نزديك هم به شهر آمده بودند كه شكوه و صلابت ارتش شاهنشاهي را از نزديك ببينند!
باز نوبت ما بود كه جلوتر از همه گردانها رژه برويم. عرض خيابان باريك بود. تعداد بلندگوها را هم آن اندازه زياد كرده بودند كه صداهاي طبق، سنج، شيپور و غيره با هم قاطي شده بود. ناشيگري ما هم كه واقعاً غوغا ميكرد. در چنين وضعي، فرمان «سپاه دانش ...، سمت چپ ...، رو»! هم صادر شد و پيچيدن ما به سمت چپ در آن خيابان باريك باعث شد كه عدهاي از بچهها داخل جوي آب بيفتند!
حالا ديگر صداي خندههاي مسخرهآميز سرابيها و دهاتيهاي به سراب آمده از صداي طبل و شيپور بلندتر بود. آنها، ما را «هو...» ميكردند. و ميخنديدند و اين باعث شد دست و پاي خودمان را گم بكنيم. اين بار تيمسار افشار به جاي «خيلي خوب» از ميكروفون فرياد زد: «اين آشغالها را جمع كنيد و ببريد!»
اين بار بيشتر و بدتر تنبيه شديم، اما رژهي درست را تا پايان دوره هم نتوانستيم ياد بگيريم.