خاطرات حمید آرش آزاد مزرعهي نمونهي ما؟
«سپاهي دانش» وظيفه داشت علاوه بر تدريس، كارهاي ديگري نيز انجام بدهد و ايجاد «مزرعهي نمونه» يكي از وظيفهها بود. يعني بندهي بچه شهري 21 ساله و بيتجربه بايد آن روستايي 70 ساله را كه جد اندر جد كشاورز بوده، آموزش زراعت ميدادم!
حسن شب و روز كتابهاي آموزشي كنكور ميخواند و من هم، سرگرم گردش، تفريح و الكي خوش بودم و در نتيجه، هيچ كدام از ما وقت اضافي براي وظايف جنبي را نداشتيم.
از خوشبختي ما، معاون وزير آموزش و پرورش آمد و زمين بسيار وسيعي را كه در بخش شرقي مدرسهي ما قرار داشت خريد و تبديل به باغ و جاليز كرد. در روستاهاي شمال، چندان ديواري در كار نبود و محوطهها توسط چپر و يا سيم خاردار محصور ميشدند. فاصلهي حياط مدرسهي ما با آن باغ جاليز هم، سه رديف سيم خاردار بود. من كه شنيده بودم جناب معاون وزير، تعدادي درخت و نيز تخم هندوانهي «اصلاح شده» و «پرورشي» از اسرائيل خريده و در زمينش كاشته است، در جايي، سيمهاي خاردار را قطع كردم و سر آنها را به صورت حلقه در آوردم و به ميخها بند كردم تا در زمان رسيدن هندوانهها و ميوهها، رفتوآمد من به آنجا آسان باشد.
يك روز «راهنماي تعليماتي» آمد. ضمن بازديد از مدرسه، از من پرسيد كه آيا «مزرعهي نمونه» تشكيل دادهايم يا نه؟ جاليز معاون وزير را نشان دادم و گفتم: «بلي، آن طرف سيم خاردار، مزرعهي نمونهي ما است كه هندوانه و بعضي صيفيجات ديگر كاشتهايم»!
زمان رسيدن هندوانهها، براي من يك عيدي واقعي بود. هر روز از جاي دستكاري شدهي سيم خاردار وارد جاليز ميشدم و يك هندوانهي درشت را ميچيدم و به مدرسه، كه اتاق خود من هم در آنجا بود، ميآوردم و ميخوردم.
حسن، در اوايل كار دست به اين هندوانهها نميزد و ميگفت كه اينها براي ما دزدي و «حرام» هستند. اما چند بار كه به او گفتم كه در جايي خواندهام كه كسي كه وارد يك باغ يا جاليز ميشود، ميتواند مقداري ميوه بخورد و اين مقدار «حلال» است، قانع شد. از فردايش، هندوانههاي درشت را با هم ميخورديم. باغبان جناب معاون هم كه اهل همان روستا بود و بچههايش پيش ما درس ميخواندند، چيزي به من نميگفت.
يك روز، باز هم راهنماي تعليماتي آمد و از سرنوشت «مزرعهي نمونه» پرسيد. هندوانهها را از دور نشان دادم و گفتم كه اينها را من و حسن كاشتهايم. گفت كه يك هندوانه برايش بياورم كه از نزديك و با دقت بررسي بكند. رفتم و يك هندوانهي خيلي درشت را چيدم و آوردم. كاملاً قرمز و خيلي شيرين بود. آقاي راهنما، بنده و حسن، اين هندوانه را سه نفري بررسي كرديم و ظاهراً خيلي به آقاي راهنما چسبيد. چون خودكارش را در آورد و چيزهاي تشويق كنندهي زيادي در مورد فعاليتهاي من و حسن در «دفتر بازرسي» نوشت.
از آن به بعد، راهنمايي تعليماتي هر زمان ميخواست براي بازرسي به مدارس روستاها برود، سري هم به مدرسهي ما ميزد و از هندوانهها، بررسي دقيق به عمل ميآورد.
در آن سال، هنوز ميوههاي درختان ما، در باغ معاون وزير، هنوز نرسيده بود و در تابستان سال بعد بود كه اينها هم براي بررسي آماده شدند!