نزديك‌ترين راهي كه روستاييان مي‌توانستند از آن به كنار دريا بروند از كنار ويلاي سرهنگ مي‌گذشت.

سرهنگ سه زن، چهار دختر و سه پسر داشت. اولين همسرش خانم واقعاً محترمي بود. بيش‌تر از 40 سال داشت. لباس‌هاي موقري مي‌پوشيد و روسري مي‌بست و اهل نماز و روزه هم بود. بزرگ‌ترين پسر هم كه از همين خانم به دنيا آمده بود، جوان خوب و غيرتمندي بود. يكي از چشم‌هايش نابينا بود و خودش هم هيكل كوچك و ضعيفي داشت. بلندي قدش مشكل به 150 سانتي‌متر مي‌رسيد و شايد وزنش هم از 50 كيلو كم‌تر بود. با وجود اين، بيش‌تر كارها را عهده‌دار مي‌شد و خيلي زحمت مي‌كشيد. در طول 14 ماهي كه هر هفته او را مي‌ديدم، حتي يك بار هم مشاهده نكردم هرزگي بكند.

اما خود سرهنگ در انواع فسادها همه سر حريف بود. به غير از يك پسر هفت ـ هشت ساله، بقيه‌ي بچه‌هايش هم به پدرشان رفته بودند. همسران جوانش هم اخلاق خود او را داشتند. ظاهراً خود سرهنگ اين طور مي‌خواست.

معمولاً سرهنگ و افراد خانواده‌اش، عصرهاي چهارشنبه‌ي هر هفته به شمال مي‌آمدند و تا جمعه شب، يا صبح روز شنبه مي‌ماندند. خانواده‌ي پرجمعيتي بودند و همراه خودشان، تعداد زيادي مهمان زن و مرد هم مي‌آوردند كه همگي، رفتاري شبيه خود سرهنگ و فرزندان جوانش داشتند. اين‌ها حداقل دو روز در هفته، مست و لايعقل بودند.

من همشهري سرهنگ و اولين همسرش بودم و آن دو نفر و پسر بزرگ‌ترشان با من تركي صحبت مي‌كردند. در ضمن، چون سرهنگ مي‌ديد كه سپاهي دانش روستا هستم . ممكن است يك روز به دردش بخورم،‌ با من دوست شده و اجازه داده بود كه هر زمان كه خواستم به ويلايش بروم. ولي تنها زماني مي‌رفتم كه تعداد مهمان‌ها كم‌تر بود و كسي بساط آن‌چناني بر پا نمي‌كرد. معمولاً مي‌رفتم و براي همسر بزرگ‌تر سرهنگ، كتاب‌هاي «حيدربابا»، «اصلي و كرم» و شعرهاي «واحد» و چيزهايي از اين قبيل را مي‌خواندم.

سه طرف از ويلا را، بيش‌تر از سه رديف درخت‌هاي مختلف كاشته بودند كه داخل آن ديده نشود. اما از سمت شمالي و رو به دريا، مي‌شد بخش‌هايي از داخل باغ سرهنگ را مشاهده كرد. روستايي‌ها هم كه از راه كنار ويلاي سرهنگ به ساحل مي‌رفتند، معمولاً روبه‌روي ويلاي او جمع مي‌شدند و يا شنا مي‌كردند و اغلب سرك مي‌كشيدند كه داخل باغ را ببينند. مخصوصاً جوان‌ها كه براي تماشا اشتياق بيش‌تري داشتند.

روستايي‌ها، فرهنگ خاص خودشان را داشتند و به دليل فسادكاري‌هاي سرهنگ و خانواده‌اش، با ديد تحقيرآميزي به آنان نگاه مي‌كردند و به زبان محلي، متلك‌هايي بار مي‌كردند و فحش‌هايي مي‌دادند، غافل از اينكه سرهنگ و دو ـ سه تا از بچه‌هايش، تا حدودي با اين زبان آشنايي دارند.

بالاخره سرهنگ كاري خودش را كرد و آن را را بست. در آن وضع، ديگر دهاتي‌ها نمي‌توانستند به دريا بروند و در ضمن، نزديك به هزار مترمربع هم به مساحت باغ سرهنگ اضافه مي‌شد.

كار به دعوا كشيد. سرهنگ و چند نفر از آدم‌هايش يك مقدار كتك خوردند اما همان شب، بيش‌تر از 20 نفر از جوانان و مردان روستا دستگير و به پاسگاه ژاندارمري برده شدند.

مثل اينكه برنامه‌ي كار از پيش ريخته شده بود. چون دستگيرشده‌ها دو شب در پاسگاه خوابيدند، مقدار زيادي فحش و توهين از رئيس پاسگاه و ژاندارم شنيدند و مقداري كتك خوردند و در نهايت، صبح روز شنبه، با هزار منت آزاد شدند، به شرطي كه «آدم» بشوند و ديگر صحبتي از راه نكنند!