خاطرات حمید آرش آزاد، باز هم كشمكش با آموختههاي كودكي
فصل كشت و كار بود. شب و روز روستاييها در شاليزارها ميگذشت. حسن آقا هم هميشه مطالعه ميكرد كه خودش را براي كنكور آماده بكند. در همهي روستاي به آن بزرگي، تنها چند نفر پيرمرد بيكار بودند كه آنها هم هميشه كنار منقل مينشستند و ترياك ميكشيدند. نشستن و صحبت كردن با آنها را هم من دوست نداشتم، چون عاشق حركت و هيجان بودم. به همين دليل، بدجوري احساس تنهايي ميكردم و حوصلهام سر ميرفت. به خصوص كه تهرانيها هم كمتر به ويلاهايشان ميآمدند.
ساعت چهار بعدازظهر، مدرسه تعطيل ميشد و من تنها و بيكار ميماندم. سه ـ چهار ساعت زمان اضافي بعد از آن را ميتوانستم با رفتن به جنگل و يا كنار دريا سرگرم بشوم. گاهي هم سري به «عباسآباد» و يا «متل قو» ميزدم. اما باز هم تنها و بيكار ميماندم.
باز هم خيالات و خرافات گذشته به سر وقت من آمدند. مادر، بيست سال تمام در مورد «جن»، «پري»، «آل آروادي»، «قول يابان»، روحهاي شرير و اين قبيل چيزها صحبت كرده بود و در جامعه نيز از اين قبيل صحبتها زياد شنيده بودم. از يك طرف هم، كتابهاي نسبتاً ارزشمندي خوانده بودم كه با آموختههاي قبليام 180 درجه تفاوت داشتند. اما آموختههاي پيشين توسط مادر و ديگران، چون در كودكي و نوجواني در كلهام فرو شده بودند، نميتوانستم تكليف خودم را با آنها روشن بكنم.
باز هم به سرم زده بود. با خودم ميگفتم كه اگر اين جور موجودات غيربشري وجود دارند، من بايد آنها را ببينم.
شنيده بودم كه اين موجودات، بعضي وقتها به صورت برخي حيوانات ظاهر ميشوند. به همين دليل، گاهي حيوانات را اذيت ميكردم و به خصوص با گربههاي سياه خيلي بدرفتاري ميكردم تا مجبور شود و پوست عاريتياش را كنار بيندازد كه بتوانم اصل وجودش را مشاهده بكنم. يك شب اسبي را ديدم كه وارد حياط مدرسه شده بود. به هر زحمتي بود گرفتم و سوارش شدم و بيشتر از يك ساعت حيوان را اذيت كردم. با صداي بلند به او ميگفتم كه بايد زبان باز كند و حرف بزند و از جلد ظاهرياش دربيايد!
به من گفته بودند كه اين موجودات بيشتر در نيمهشبها، در حمامهاي قديمي ديده شدهاند. خوشبختانه حمام روستا، يك حمام قديمي و خزينهاي بود. هفتهاي يك روز به مردي كه حمام را اجاره داشت سفارش ميكردم كه حمام را حسابي تميز بكند كه ميخواهم براي «بازديد» بيايم. آن وقت، حدود ساعت يازده شب به حمام ميرفتم و در حالي كه حسابي ميترسيدم و چشم و گوشم را كاملاً تيز ميكردم، در آنجا مينشستم و خودم را ميشستم. اما از جن و پري و... خبري نبود. با وجود اين، من باز هم نتوانستم در مورد آنها به يك نتيجهي درست برسم، نه باور ميكردم و نه ميتوانستم وجودشان را انكار بكنم.
اين خودآزاريها، يك بار هم به صورت «ديگران آزاري» خودش را نشان داد. يك مرد «كولي» آمده بود و ادعاي پيشگويي، رمالي، جنگيري و اين قبيل كارها را ميكرد. در اين يك مورد، ديگر كاملاً مطمئن بودم كه طرف يك آدم شياد است. ولي يك دفعه به نظرم رسيد كه اگر اين آدم واقعاً با جنها و پريها رابطه داشته باشد، در صورتي كه او را كتك بزنم، حتماً پيش اجنه از من شكايت خواهد كرد.
با همين استدلال، بدبخت را زير مشت گرفتم. اما در ظاهر و پيش دهاتيها ادعا كردم كه ميخواهم با كلاهبرداري مبارزه بكنم!