«من، امشب هفت شهرِ آرزوهايم

چراغان است»

اگر چه نرخ برق اينك ترقى مى‏كند چون برق،

و اعصابِ من از ديدارِ قبضِ آن

حسابى درب و داغان است!

من، امشب بر سرِ راهِ عزيزم

آب مى‏پاشم،

اگر چه توىِ لوله باد مى‏بينم به جاىِ آب،

و از اين رو - كمى تا قسمتى -

افسرده مى‏باشم!

من، امشب درب اين يخچالِ خود را

باز خواهم كرد.

و خواهم ديد - انصافاً - پر از خالى‏ست

اگر چه يازده فوت است و مارك آن بسى عالى‏ست!

درونِ آن نمى‏يابم پياز و سبزى و ريحان،

نه سيب و پرتقال و موز،

و نه يك دانه بادمجان!

نه آبِ سرد در خانه، نه سوپِ گرم،

نه چيزى سفت، نه جايى نرم.

و صد نفرين به شركت‏هاى برق و آب و نفت و گاز خواهم كرد!

من، امشب با نگارِ خويش در نجوا

فراوان راز خواهم گفت.

ولى در هر دقيقه با صداىِ بوق صد ماشين،

حواسم پرت خواهد شد.

و اين نجواى عشق آلود قطع و وصل خواهد گشت،

و فريادِ بلنداين خريدارانِ نانِ خشك،

وانت بارهاى شش باندى،

و سمسارانِ آزادِ خيابان گرد،

حسابى خط خطى خواهد نمود اعصابِ مخلص را،

حواسم پرت خواهد شد،

و نجوايم - چو شعرم - «چرت» خواهد شد!

و من بر اين همه،

آن فحش‏هاى ديشبى را باز خواهم گفت!