شب و عشق و نجوا! شعر طنز حمید آرش آزاد
«من، امشب هفت شهرِ آرزوهايم
چراغان است»
اگر چه نرخ برق اينك ترقى مىكند چون برق،
و اعصابِ من از ديدارِ قبضِ آن
حسابى درب و داغان است!
من، امشب بر سرِ راهِ عزيزم
آب مىپاشم،
اگر چه توىِ لوله باد مىبينم به جاىِ آب،
و از اين رو - كمى تا قسمتى -
افسرده مىباشم!
من، امشب درب اين يخچالِ خود را
باز خواهم كرد.
و خواهم ديد - انصافاً - پر از خالىست
اگر چه يازده فوت است و مارك آن بسى عالىست!
درونِ آن نمىيابم پياز و سبزى و ريحان،
نه سيب و پرتقال و موز،
و نه يك دانه بادمجان!
نه آبِ سرد در خانه، نه سوپِ گرم،
نه چيزى سفت، نه جايى نرم.
و صد نفرين به شركتهاى برق و آب و نفت و گاز خواهم كرد!
من، امشب با نگارِ خويش در نجوا
فراوان راز خواهم گفت.
ولى در هر دقيقه با صداىِ بوق صد ماشين،
حواسم پرت خواهد شد.
و اين نجواى عشق آلود قطع و وصل خواهد گشت،
و فريادِ بلنداين خريدارانِ نانِ خشك،
وانت بارهاى شش باندى،
و سمسارانِ آزادِ خيابان گرد،
حسابى خط خطى خواهد نمود اعصابِ مخلص را،
حواسم پرت خواهد شد،
و نجوايم - چو شعرم - «چرت» خواهد شد!
و من بر اين همه،
آن فحشهاى ديشبى را باز خواهم گفت!