خاطرات حمید آرش آزاد، صاحب اصلي «شيرين دشت» آمد
نامش را هيچكس نميدانست و همه به او «دكتر» ميگفتند. وسيعترين و زيباترين و مجللترين ويلاي منطقه مال او بود و در مقابل ويلايش، در كنار جادهي چالوس ـ تنكابن تابلوي نسبتاً بزرگي به چشم ميخورد كه روي آن عبارت «شيرين دشت» نوشته شده بود. اين «شيرين دشت» كه در واقع نام ويلاي «دكتر» بود، به اندازهاي معروف شده بود كه رانندههاي مينيبوسهاي مسير چالوس به تنكابن، آنجا را بيشتر از روستاي قديمي و پرجمعيت «امرجكلا» ميشناختند.
گفته ميشود كه «شيرين» نام تنها دختر «دكتر» است كه آن سالها در آمريكا ساكن بود و به دانشگاه ميرفت.
كسي شغل واقعي «دكتر» را نميدانست. سرهنگ كه خودش افسر «ركن دوم ارتش» و آدم خطرناكي بود، از دكتر حساب ميبرد و ميگفت كه آدم بسيار بانفوذ و خطرناكي است و حتي بعضي از درباريها از او ميترسند.
خيلي كنجكاو شده بودم كه داخل اين ويلاي بزرگ و مجلل را ببينم. بالاخره يك روز رفتم . در زدم. باغبان آمد و در را باز كرد. مردي حدود 35 ساله بود كه يك كلت هم به كمرش بسته بود. راستش از آمدن به آنجا پشيمان شدم، اما نميتوانستم همانطور هم برگردم. وقتي دليل در زدنم را پرسيد، خيلي ساده و با صداقت تمام گفتم كه دلم ميخواهد داخل «شيرين دشت» را تماشا بكنم.
به داخل ويلا رفت و چند دقيقهي بعد، برگشت و من را به داخل دعوت كرد. «دكتر» در ويلا بود. در عمرم چنان جان باشكوهي نديده بودم. بعد از آن هرگز چنين كوه و جلالي نديدم. دور تا دور هال قفسه بود و در قفسه، تعداد زيادي اشياي عتيقه به چشم ميخورد. اولين بار در عمرم بود كه ميديدم در يك خانه، فرشهاي بسيار اعلاي زيربافت و بالاتر از 60 رجي روي زمين انداخته شده و فرشهاي معروف به «برجسته» كه تارهايش ابريشمي، پودهايش پشمي و وسط گلها و بوتههايش با طلا و نقره بافته شده است روي ديوارها خودنمايي ميكنند.
دست و پايم را حسابي گم كرده بودم. طوري كه با ديدن «دكتر» در صدر هال، هم احترام نظامي كردم و هم با صداي بلند سلام گفتم. آن هم در حالي كه «دكتر» يك فرد نظامي نبود و من هم كلاه به سر نداشتم و نميبايستي احترام نظامي ميكردم.
دكتر تلاش ميكرد خودش را خيلي صميمي و مهربان نشان بدهد. همه جاي ويلا را به من نشان داد، آن هم در حالي كه دستم را در دستش گرفته بود. اما من، مثل يك پرندهي وحشي كه در تور افتاده باشد، دنبال راه فراري ميگشتم كه خودم را از اين وضع خلاص بكنم و در نهايت هم، بعد از خوردن تنها يك شيريني و يك چايي، اجازهي مرخصي خواستم و رفتم و ديگر از بيرون هم به آن ويلا نگاه نكردم.
يك روز تابستاني بود كه بچههاي روستا خبر آوردند كه خانم «شيرين» آمده است. بيشتر اهالي روستا و تعدادي از صاحبان ويلاها به كنار دريا ريخته بودند كه اين دختر خوشبخت را تماشا بكنند. من هم رفتم. براي اولين بار، يك قايق موتوري در آب خزر ديدم كه با سرعت زيادي سينهي آب را ميشكافت و پشت سر قايق، دختري كه مايو دو تكه به تن داشت و در واقع بيشتر از 90 درصد عريان بود، اسكي روي آب ميرفت.
حتي دخترهاي سرهنگ هم با حسرت و حسادت فراوان «شيرين» را تماشا ميكردند. اين تماشا بيشتر از دو ساعت طول كشيد و در نهايت، خانم مانند يك قوي مغرور، بياعتنا به مردم و نگاههايشان، از آب بيرون آمد و به ويلا رفت.
تازه چندين دقيقهي بعد از رفتن «شيرين» بود كه جوانهاي روستا از حيرت به در آمدند و شروع كردند به لهجهي محلي خودشان به «شيرين» و پدرش فحش بدهند. البته در اين زمان، من زبان گيلكي را حسابي ياد گرفته بودم و معناي فحشها را ميفهميدم. اما به روي خودم نميآوردم