خاطرات حمید آرش آزاد،مفتخوري در سايهي قدرت؟
به يكي از بچههاي مدرسه پول دادم كه برود و برايم يك كيلو برنج و تعدادي تخممرغ بخرد. پختن هيچ غذايي را بلد نبودم و تنها كته و نيمرو را ياد گرفته بودم.
حدود ساعت پنج بعدازظهر بود كه سه نفر به مدرسه آمدند. دو نفر جوان در همان حياط ماندند و يكي كه پيرمرد بود وارد شد، خودش را رئيس «شوراي ده» معرفي كرد. ظاهرش بيشتر از 65 ساله نشان ميداد. گفت كه با ... «خان» نسبت دوري دارد. منظورش از ... «خان» رئيس دربار شاهنشاهي بود كه جداندرجد ارباب آن منطقه بودهاند و برادرش هم در آن زمان در روستاي «اسبچين» زندگي ميكرد.
گفت كه پدر خان، براي مبارزه با ستارخان و مشروطهخواهان به تبريز آمد، و بعد از چند ماه، به منطقهي خودشان برگشته و خودش در آنجا مشروطهخواه شده كه در فتح تهران هم حضور داشت و بعد هم در جنگ با «ميرزا كوچك» خان شركت كرده و براي سر كار آمدن رضاخان هم خيلي جنگيده و اصلاً خود رضاخان را هم به تخت رسانده و لقب «تاجبخش» داشته است.
«حاجي ...» گفت كه در روستا و در آن اطراف، و حتي در «تنكابن» و «ساري» نفوذ دارد و خيلي كارها ميتواند انجام بدهد.
بعد از اينكه حدود نيم ساعت از خودش گفت، به جوانهايي كه در حياط ايستاده بودند دستور داد «آن وسايل» را بياورند. منظور از «آن وسايل» يك گوني برنج «مولايي»، يك سبد پر از تخممرغ، يك مرغابي سر بريده، يك بشقاب پر از «تمشك» و چيزهايي از اين قبيل بود.
بعد از تحويل دادن «آن وسايل»، با لحني پدرانه گفت: «سركار سپاهي! شما در اينجا مهمان ما هستي. زياد دست به جيبت نكن. به اين رعيت هم نبايد رو بدهي. بگذار عادت بكنند كه بايد همه چيز برايت بياورند. خود من هم امشب در مسجد ميگويم كه بيشتر از سپاهي دانشهاي قبلي به تو برسند. روز جمعه هم تو را به ويلاي «سرهنگ ...» ميبرم و با او آشنا ميكنم. سرهنگ، افسر ركن دوم ارتش در تهران است و به من خيلي لطف دارد. خودش هم ترك و بچهي تبريز است و ميتوانيد دوستان خوبي براي همديگر باشيد.»
مدرسه پنج كلاسه و مختلط بود. كلاسهاي چهارم و پنجم را حسن برداشت و از كلاس اول تا سوم به من رسيد. اما هر روز صبح و قبل از شروع تدريس، دختربچههاي كلاسهاي پنجمي ميآمدند و اتاق من را جارو ميكردند و ظرفها را ميشستند. اين رسم را سپاهي دانشهاي پيش از ما گذاشته بودند و حاجي هم اين كار را سفارش ميكرد. در ضمن، چيزهايي مانند برنج، تخممرغ، ماست، شير و... را هم بچهها ميآوردند. يعني از چهار ـ پنج سال پيش به اين كار عادت كرده بودند. شعارشان هم اين بود كه «سپاهي دانش» پسر شاه است و بايد به او خدمت بكنيم.
البته بعد از سه ـ چهار ماه كه زبان گيلكي ياد گرفته بودم و صدايش را درنميآوردم، با گوشهاي خودم ميشنيدم كه بعضي از روستاييها به اين خاطر اين مفتخوريها هم به شاه فحش ميدادند و هم به پسرش!