اي دوست! نفس مي‌كشي آزاد، بس‌ات نيست؟

در خواب شود قلب تو گه شاد، بس‌ات نيست؟

عمرت، چو تورّم، همه جا رو به ترقي‌ست

هفتادِ تو، حالا شده هشتاد، بس‌ات نيست؟

مي‌گفت نماينده: شود شهر تو آباد

حالا كه شده خانه‌اش آباد، بس‌ات نيست؟

چون «بيد» شده قامتِ تو كوته و لرزان

ديدي دو- سه تا قامت «شمشاد» بس‌ات نيست؟

بي‌منّت و خرج كولر و پنكه و غيره

در جيب تو، هر روز وزد باد، بس‌ات نيست؟

آزاديِ گفتار و بيان را نكن انكار

هي زيرِ لحافت زده‌‌اي داد، بس‌ات نيست؟

«خسرو» نشدي، كامِ تو «شيرين» شود، اما

هستي تو شبيه خود «فرهاد»، بس‌ات نيست؟

گيرم كه تو را خانه و ويلا و فلان نيست

داري تو هفشده رقم اولاد، بس‌ات نيست؟

بهتان نزن، آزاديِ ما هست فراوان

اين در همه جا قيمتِ آزاد، بس‌ات نيست؟

از دولت اگر سخت شد ايراد گرفتن

از آشپزيِ زن بكن ايراد، بس‌ات نيست؟

اي يار! به بدشانسي اگر لنگه نداري

«آرش» به تو عمري شده همزاد، بس‌ات نيست