از يك اكيپ شش نفره، دو نفرشان بچه‌ي ميانه، يك نفر سرابي و يكي اهل هريس بود و من و «مجيد»‌ هم اهل تبريز بوديم.

مجيد اخلاق و عادت‌هاي عجيب و غريبي داشت. شب‌ها، يك جفت جوراب ساق بلند زنانه به پاهايش مي‌كرد و به سرش روسري مي‌بست و مي‌خوابيد. خيلي هم آدم بي‌دست و پايي بود. صبح‌ها، ماها از خواب بيدار مي‌شديم و همه‌ي كارهايمان را انجام مي‌داديم و منتظر مي‌مانديم كه فرمانده گروهان، يا سركار استوار و يا گروهبان دسته‌مان براي «بازديد» به آسايشگاه بيايد و بعدش، براي مراسم صبحگاهي و مشق‌هاي نظامي به ميدان برويم. تازه بعد از آمدن فرمانده بود كه مجيد از دستشويي بيرون مي‌آمد كه بيايد و كارهايش را انجام بدهد و لباس بپوشد.

او چندين بار به دليل تنبلي‌هايش تنبيه شد و بالاخره، من كه دلم به حالش سوخته بود و تعصب همشهري‌گري هم داشتم، از بچه‌ها خواهش كردم كه كمك بكنند تا همه‌ي كارهاي مجيد را ما انجام بدهيم تا او كم‌تر تنبيه بشود.

روزهايي كه براي ناهار «راگو» مي‌دادند به نان بيشتري احتياج داشتيم. در حالي كه جيره‌ي هر نفر نصف «سومي» ـ ناني شبيه به بربري ـ بود. در اين جور روزها، من يك نان هم از جايي ديگر مي‌دزديدم و جيره‌ي نان خودم را به مجيد مي‌دادم كه او هم يك نان كامل بخورد.

در اكيپ‌ها، تنها مجيد «فلاسك» داشت. او هر شب فلاسك را پر از آب مي‌كرد و يك چاي كيسه‌اي داخل آن مي‌انداخت و كنار تختش مي‌گذاشت. روزها، بعد از مراسم صبحگاهي،‌ ما به آسايشگاه برمي‌گشتيم كه صبحانه بخوريم و براي تمرين «نظام جمع» برگرديم. معمولاً مجيد، به دليل تنبلي‌اش، نيم ساعت ديرتر از ما به آسايشگاه مي‌رسيد. ما با چايي فلاسك او «چايي شيرين» درست مي‌كرديم و با نان و پنير و گردو مي‌خورديم و چايي تمام مي‌شد. اما مجيد حتي يك دفعه هم به اين كارمان اعتراضي نكرد، در حالي كه هميشه بدون چايي مي‌ماند.

يك روز من و مجيد، حرفمان شد. به خاطر يك موضوع خيلي ساده از دست من عصباني شد و برايم رجزخواني كرد و حرف‌هاي خيلي تندي زد. بچه‌ها نگذاشتند او را كتك بزنم. از طرف ديگر، دلم نمي‌آمد بگويم كه كارهايي از قبيل نظافت زير تخت، واكس زدن پوتين‌ها و... را برايش انجام نخواهم داد. فقط گفتم كه حسابش را خواهم رسيد.

اتفاقاً فردايش نوبت «راگو» بود. از لج مجيد نان كسي را ندزديدم. اما او به نصفه نان خودش قانع بود. براي اينكه آزارش داده باشم، سهم نان او را گرفتم و گفتم كه اگر مرد است، نان را پس بگيرد. چيزي نگفت. به آشپزخانه رفت و از سربازهاي آنجا يك نان گرفت و آورد و در حالي‌كه آن را روي ميز غذاخوري مي‌گذاشت، با صدايي لرزان و نامطمئن گفت: «اگر خيلي مردي، اين نان را هم بگير!»

بلافاصله نانش را قاپيدم و حسابي هم خنديدم. مجيد باز هم به آشپزخانه رفت و اين بار، با چند تكه نان بيات برگشت و در حالي كه آن را كنار بشقابش مي‌گذاشت، گفت: «اگر مردي، اين را هم بردار.»

خنديدم و گفتم: «آدم احمق! مگر من گدا هستم كه نان خرد شده و بيات بخورم؟ مي‌بيني كه دو تا نان تازه و كامل دارم. حالا فهميدي چه كسي بيشتر مرد است؟»

بچه‌ها خنديدند. طوري كه خود مجيد هم خنده‌اش گرفت و از من خواهش كرد كه ديگر او را اذيت نكنم!