خاطرات حمید آرش آزاد، صيد قاچاق ماهي از رودخانه
صيد ماهي از دريا و رودخانه بدجوري ممنوع بود. سربازان و درجهداران «گارد جنگل» و «گارد منابع طبيعي» مراقبت خيلي شديدي ميكردند. مثل اينكه از روي قصد، گردنكلفتترين و بيرحمترين نظاميها را مأمور اين كارها كرده بودند كه به كسي رحم نكنند. آنها، زماني كه يك «صياد قاچاقچي» را دستگير ميكردند هم كتك شديدي ميزدند و هم جريمهي سنگيني برايش در نظر ميگرفتند. البته بعضي از روستاييان زرنگ و پردل و جرأت، شبها تور ميگذاشتند و نزديكيهاي صبح جمع ميكردند و چند تا ماهي «كپور»، «كفال» و گاهي «سفيد» ميگرفتند، ولي ريسك اين كار هم تا حدودي بالا بود.
عصر يكي از روزهاي پنجشنبه بود كه چند نفر از جوانهاي روستايي پيشم آمدند و خواهش كردند كه فردا همراه آنها به جنگل و براي ماهيگيري از رودخانه بروم. مخالفتي نداشتم. فقط خندهاي كردم و پرسيدم كه چرا براي اين قبيل كارهاي «خير» به سراغ حسن آقا نميروند، اما جواب دادند كه قبلاً پيش او رفتهاند و اتفاقاً خود او گفته است كه اهل اين جور كارها نيست و فلاني، سرش براي شلوغي و كارهاي خلاف درد ميكند!
فردا، صبح زود، در حالي كه لباس كاري نظامي پوشيده بودم، همراه جوانها به راه افتاديم و به جنگل رفتيم.
بچهها دو دسته شدند. كوچكترها كرم و قلاب به همراه آورده بودند اما بزرگترها، اول قلوهسنگهاي نسبتاً بزرگ را در آن بخش از رودخانه كه آب چندان حركتي نداشت ميانداختند. ظاهراً سر و صداي سنگها، ماهيها را ميترساند و آنها در لابهلاي ريشهي درختان و علفها كه در آب بود پناه ميگرفتند. در اين زمان، جوانهاي ماهر طوري شنا ميكردند كه نه آب تكان ميخورد و نه صدايي ايجاد ميشد. بعد، يواشكي زيرآبي ميرفتند و هر دو دست را آرامآرام به طرف ماهي ميبردند و يك دفعه آن را ميگرفتند و به بيرون پرت ميكردند. بيشتر از سه ماه طول كشيد تا من اين طرز ماهيگيري را ياد بگيرم و بعدها، خودم تبديل به يك «صياد» شده بودم!
در ميان جوانها «حسين» نامي بود كه پدر نداشت و با مادر بيمارش زندگي ميكرد. آنها شاليزار و باغي نداشتند و خيلي فقيرانه ميزيستند. خوشبختانه حسين پسر خيلي زبر و زرنگ و كاركني بود. اين پسر، واقعاً من را دوست داشت و خيلي محبت ميكرد.
يك دفعه حسين ماهي سفيد نسبتاً درشتي گرفت. در حالي كه آن را در دستش تكان ميداد، با صداي خوشحالي و شوقآميزي گفت: «اين را ميدهم امشب سركار سپاهي ببرد و بخورد.»
نگاهم به چشمان درشت و پرحسرت حسين دوخته شد. پيش خودم فكر كردم كه اين جوان ميتواند ماهي سفيد را همراه مادرش و با لذت تمام بخورد و يا آن را به يك تهراني پولدار و صاحب ويلا بفروشد و پول نسبتاً خوبي بگيرد. بنابراين گفتم: «ممنونم حسين! من آذربايجاني هستم و از خوراكهاي محلي شمال و ماهي خوشم نميآيد. بين ماهيها، فقط «اوزون بورون» دوست دارم!»
بعدازظهر بود كه سروكلهي سه نفر از سربازهاي «گارد منابع طبيعي» پيدا شد. بچهي لرستان بودند. همراهان من، به پشت درختها پناه بردند و من كنار ماهيهاي صيد شده ايستادم.
سربازهاي گارد با ديدن لباس نظامي و درجهي روي بازوي من، كمي بااحتياط به جلو آمدند. تنها يكيشان رجز ميخواند و در مورد قدغن بودن صيد ماهي براي «هر كسي!» صحبت ميكرد. من هم در جواب گفتم كه همهي ماهيها را خودم، به تنهايي گرفتهام و ميتوانم همراه او به پاسگاه بروم.
كارمان به درگيري لفظي كشيده بود كه خوشبختانه «گروهبان» آنها آمد. جوان خندهرو و خيلي بامعرفتي بود. از لهجهام فهميد كه «ترك» هستم. او هم خودش را بچهي «آستارا» و «ديپلمهي وظيفه» معرفي كرد.
بعد از آن ديگر با خيال راحتتري به ماهيگيري ميرفتيم.