خاطرات حمید آرش آزاد،يك مردمآزاري ديگر
يك راه خاكي شش ـ هفت متري از سمت غربي مدرسهي ما رد ميشد كه رو به جنوب ميرفت و تا چند روستاي وسط جنگل ادامه داشت.
يك روز كه در حياط مدرسه ايستاده بودم، چشمم به يك «كمپرسي» افتاد كه از آن خيابان رد ميشد. راننده با سبيلهاي دراز و موهاي نسبتاً كوتاه، خودش را شبيه جاهلهاي فيلمهاي فارسي كرده بود. موقع رد شدن، متلكي پراند و رفت.
بچهي شهر تبريز و محلهي «كورهباشي» بودم و خودم، با آن هيكل 164 سانتيمتري و با وزن حدود 50 كيلو، يك دنيا ادعاي گردنكلفتي و مشديگري داشتم. پس نميتوانستم آن متلك را تحمل بكنم.
بايد با راننده دعوا ميكردم، اما براي اين دعوا بهانهاي لازم بود كه هم چشم طرف را حسابي بترساند و هم كار من را توجيه بكند. بالاخره هم اين بهانه را پيدا كردم. زماني كه رانندهي كمپرسي برميگشت، راهش را سد كردم و گفتم كه چون خاك جاده «رس» است و باران هم زياد ميبارد، مردم و شاگردان مدرسه نميتوانند به آساني رفتوآمد بكنند. پس بايد هر دفعه كه باري را ميبرد، در زمان بازگشت يك ماشين «شن» بياورد و در جاده بريزد.
راننده، قبول نكرد و رفت. بلافاصله به دانشآموزان پسر دستور دادم به خانههايشان بروند و هر كدام يك «بيل» بياورند. بعد از آوردن بيلها، دستور دادم يك جوي آب در عرض راه بكنند.
زماني كه رانندهي كمپرسي برميگشت وضعيت را ديد و دليل كارم را پرسيد. گفتم كه چون آب زيادي در جوي كنارهي مدرسه جمع ميشود، ناچاريم يك جوي ديگر بكنيم كه آب به سمت ديگر برود.
رجزخوانيها كرد و از دعواها و گردنكلفتيهايش گفت و اين را هم يادآوري كرد كه خودش هم خدمت كرده و ميداند كه سپاهي دانش هم در واقع نوعي سرباز است و كاري از دستش برنميآيد. از رو نرفتم و گفتم كه همين امروز نشان خواهم داد كه عرضهي اين كار را دارم يا نه. بچهي تبريزم و...
به روستا رفت و اعضاي انجمن را آورد. ولي در پاسخ به آنها هم گفتم كه اين راه احتياج به شن دارد و اگر شن نرسد، بايد يك جوي تازه بكنيم!
آقاي راننده كوتاه آمد و قبول كرد و در عرض سه روز، شن كافي آورد.
چند روز بعد كه به «عباسآباد» رفته بودم، آقاي راننده را در قهوهخانه ديدم. قهوهخانهي بخش عباسآباد در واقع يك ساختمان چوبي كوچك و خيلي كهنه بود. اين قهوهخانه از دو بخش تشكيل ميشد. در قسمت ورودي، چايي ميفروختند، اما در «پستو» با استفاده از بليتهاي «بختآزمايي» قمار بازي ميكردند. دليل انتخاب بليت بختآزمايي به جاي ورقهاي «گنجفه» اين بود كه اگر يك دفعه مأمور ناشناسي وارد شد، بتوانند ادعا بكنند كه قمار نميكنند و فقط بليت ميفروشند. خود قهوهچي در قمار شركتي نداشت. همسر پيرش هم بازي نميكرد و فقط «تلكه» از قماربازها ميگرفت.
رانندهي كمپرس را «سيد» صدا ميكردند. رفتم و كنارش نشستم. گفت كه خود آنها در اصل «ترك» هستند و پدر و مادرشان حدود 60 سال پيش از يكي از دهات زنجان آمده و در آنجا ساكن شدهاند. هفت برادر بودند كه همگي هم رانندگي ميكردند. بعدها با «سيد» و برادرهايش رفيق شده بوديم.
در آخر آن ماه، زماني كه راهنماي تعليماتي آمد، راه شنريزي شده را نشان دادم و گفتم اين هم يكي از «كارهاي عمراني» است كه وظيفه داريم انجام بدهيم تا روستاييان هم ياد بگيرند!