خاطرات حمید آرش آزاد، مبارزه با قاچاق ترياك؟
تعريف «هوشنگ چلاقه» را خيلي شنيده بودم. يك بچه پرروي واقعاً زبر و زرنگ است. هفتهاي يكي ـ دو بار با موتورسيكلت راه ميافتاد و به بعضي از روستاييها در دهات آن منطقه «ترياك» ميرساند. شغل ديگرش هم اين بود كه بگردد و ماشينهاي كهنه و تصادفي را بخرد و بعد، آنها را به كارگردانهاي سينما بفروشد كه در فيلمهاي حادثهاي، در جادهي «چالوس» به درهها بيندازند.
در بسياري از خانوادههاي روستايي، جوانها و زنها به شاليكاري مشغول بودند، اما مردها، به خصوص مردهايي كه بيشتر از 45 يا 50 سال داشتند، كمتر تن به كار ميدادند و بيشترشان ترياك ميكشيدند.
جوان بودم و به نظر خودم، افكار انقلابي در كلهام داشتم. نميتوانستم تحمل بكنم كه دخترها و زنها در شاليزارها، تا بالاي زانو در آب و گل فرو بروند و چندين ساعت در روز كار بكنند، آن وقت حاصل اين زحمت دود شود و مردها هم معتاد باشند.
تصميم گرفتم روي «هوشنگ چلاقه» را كم بكنم كه لااقل به روستاي محل خدمت من نيايد. به دانشآموزها و ساير بچههاي روستا سپردم كه هر زمان كه سر و كلهي «هوشنگ» پيدا شد به من خبر بدهند.
هر بار كه هوشنگ به روستا ميآمد، به سراغ او ميرفتم و بيرحمانه كتكش ميزدم. اين كار را براي دو ـ سه هفته ادامه دادم. بالاخره يك روز معاون پاسگاه ژاندارمري پيشم آمد و گفت كه به صلاح من نيست كه هوشنگ را اذيت بكنم. وقتي هم گفتم كه هوشنگ مردم را بدبخت ميكند، گفت كه اگر او هم نباشد، بالاخره يك نفر ديگر ترياك ميآورد و ميفروشد و يا اينكه دهاتيها ميروند و از يك جاي ديگر ميخرند. در ضمن، معاون پاسگاه به من اخطار داد كه به صلاحم نيست كه سر به سر هوشنگ بگذارم و چون آدم خطرناكي است و ممكن است كاري به دست من بدهد. مثلاً يك مقدار ترياك را در جايي از مدرسه جاسازي بكند و من به عنوان قاچاقچي دستگير بشوم.
چند روز بعد هم راهنماي تعليماتي آمد و به طور سربسته به من گفت كه بهتر است در بعضي كارهاي نامربوط دخالت نكنم.
قانع شده بودم كه دست از سر هوشنگ بردارم. اما پيش خودم حساب ميكردم كه اگر به اين سادگيها كوتاه بيايم، پرروتر ميشود و سوءاستفاده ميكند و پيش خودش ميگويد كه يك نفر سپاهي دانش، آن هم «بچهي تبريز» نتوانست حريف من بشود. با همين استدلال، باز هم به كتك زدن او ادامه دادم.
يك شب كه در اتاقم در مدرسه نشسته بودم، يك دفعه در باز شد و هوشنگ، در حالي كه روي زانوهايش و به طور چهار دست و پا حركت ميكرد وارد اتاق شد، در همان دم در، دستهايش را به علامت تسليم بالا برد و گفت: «سركار! ميدانم كه تركها مرد هستند و در خانهي خودشان، كسي را كتك نميزنند و از خانه بيرون نمياندازند. پس نزن و اجازه بده چند كلمه با شما حرف بزنم.»
چيزي نگفتم و ساكت ماندم. هوشنگ التماسهاي زيادي كرد و حرفهاي بسياري زد و در نهايت از من خواهش كرد كه كاري به كارش نداشته باشم در عوض، او هم قول ميدهد كه شبها و در تاريكي بيايد و برود كه من، قيافهي نحساش را نبينم!
گفتم كه در عوض، بايد به سه ـ چهار نفر پيرمرد و پيرزن كه خيلي فقير هستند و كسي را هم ندارند، ترياك مجاني بدهد و گاهي حتي پول نقد هم بدهد. هوشنگ همهي شرايط را قبول كرد. بعد از آن، ديگر كاري به كارش نداشتم.