خاطرات حمید آرش آزاد ؛ دو همقطار ناهمگون
در «تنكابن» قرعهكشي كردند و من و سپاهي دانشي به نام «حسن» به روستاي «امرجكلا» افتاديم.
سوار مينيبوس اداره بوديم و «راهنماي تعليماتي» ما را به محل خدمتمان ميبرد. در آن فرصت نيم ساعته، حرفهاي زيادي در مورد آيندهي 18 ماهه زديم و چند جور برنامه چيديم كه با هم خواهيم بود و از هر لحاظ همكاري خواهيم كرد و...
روستاي «امرجكلا» تقريباً از ميانهي جادهي تنكابن به چالوس قرار گرفته بود. از طرف غرب، سه كيلومتر با «عباسآباد» فاصله داشت و «متلقو» هم در شرق و در فاصلهي پنج كيلومترياش بود.
امرجكلا، درست لب جاده بود، بيشتر خانهها چوبي و تعدادي بلوكي بودند و از هم، فاصلهي زيادي داشتند. در بخش شمالي جاده هم، ويلاهاي مقامات بالا و پولدارهاي تهراني قرار داشت و يك خيابان ماسهاي به عرض هشت و به طول تقريباً 100 متر، روستا را به درياي خزر متصل ميكرد.
سپاه دانشهاي پيشتر از ما، در يكي از اتاقهاي خانهي «مشهدي علياصغر» اقامت كرده بودند. تصميم گرفتيم ما هم در آنجا بمانيم. به محض رسيدن به خانه، بارها را باز كرديم. من وسايل چنداني نداشتم و يكي ـ دو دست لباس و يك رختخواب، كل داراييام را تشكيل ميداد. اما «حسن» همه چيز آورده بود. بيشتر از همه، كتابهايي بود كه به درد آماده شدن براي شركت در كنكور ميخوردند. در حاليكه من اصلاً يك لحظه هم به كنكور فكر نميكردم.
هنوز چند دقيقهاي از رسيدن ما به خانه نگذشته بود كه جوانهاي روستا يك ماهي خيلي بزرگ برايمان آوردند و در مجمعهي بزرگ گذاشتند. حسن، يك جلد رساله برداشت و به سراغ ماهي رفت. گوشها، پولكها و پوزهي ماهي را با دستش لمس ميكرد، با دقت به همه جاي حيوان مينگريست و بعد، در رساله دقيق ميشد.
دليل اين كارش را پرسيدم. جواب داد كه ميخواهد ببيند ماهي حلال است يا حرام. من، يك كارد سنگري به دستم گرفتم، قسمتي از گوشت ماهي را بريدم و در تابه انداختم و گفتم: «من ميخورم. تو هم اگر تشخيص دادي حلال است، بيا و بخور. وگرنه خود داني.»
چند دقيقه بعد، حسن گفت كه نام ماهي «اوزون بورون» و گوشتش حرام است و او حاضر نيست لب بزند.
ماهي را خوردم. دو تا چايي نوشيدم و سيگاري روشن كردم. زماني كه دود سيگار بلند شد، حسن برخاست و در و پنجره را باز كرد. آن هم در حالي كه هوا نسبتاً خنك بود.
عصر بود كه كدخدا براي ديدن ما آمد. مردي تقريباً سيساله بود كه سبيلهاي مشكي بلندي داشت، طوري كه دهانش به زحمت ديده ميشد. ظاهراً عشق لاتي داشت و فارسي را با لهجهي جاهلهاي فيلم فارسي صحبت ميكرد. به محض شروع به صحبت، بوي تند و زنندهي الكل اتاق را پر كرد.
حسن از جايش بلند شد و كنار پنجره رفت. ولي من همانطور روبهروي كدخدا نشستم و بيشتر از يك ساعت با او صحبت كردم.
شام را مهمان صاحبخانه بوديم. فردا صبح، بعد از خوردن ناشتايي، حسن در حاليكه سرش را پايين انداخته بود و با لحن شرمناكي صحبت ميكرد، به من گفت: «تو در همين خانه بمان و اجازه بده من بروم و در جاي ديگري اتاق بگيرم. چون من ميخواهم در جاي ساكتي باشم و براي كنكور مطالعه كنم. در ضمن، بعضي سليقههاي تو با من فرق ميكند.»
جواب دادم: «نه تو يك پسر «اهل» و خوب هستي، خانوادهي صاحبخانه هم بدون شك تو را ترجيح خواهند داد. من ميروم و در يك اتاق خالي كه در مدرسه هست ميمانم.»
مدرسه، حدود نيم كيلومتر با روستا فاصله داشت و اطرافش را جنگل گرفته بود.