برای حمید آرش

قاسم تركان 11/9/86

آنهايي كه نوشته‌هاي متعددي در مورد افراد و شخصيت‌ها خوانده‌اند، بسياري از چهره‌ها را، ديگر بار به استشهاد نوشته‌اي بيش از پيش شناخته‌اند.

سرور گرانقدرم آقاي «غلامحسين فرنود» چندي پيش سطوري را به پاسداشت دوستي نگاشت كه امروز نامه‌اي ويژه برايش مهيا شده است. آن نوشتار متضمن چنين ويژه‌نامه‌اي بود يا بيش از اين؟! نمي‌دانم.

من نيز به نوبه‌ي خود، درباره‌ي چهره‌‌هاي  سرشناس، گاه‌گاهي سطوري را خط خطي كرده‌ام. كار دشواري است. لااقل در اين جامعه. جامعه‌اي كه هر مقوله‌اي را برنمي‌تابد. وقتي چهره‌اي نمادين مي‌شود، اين مردم دوست دارند كه اين سيما آب و جارو شود. اگر زنگاري دارد زدوده شود. كاستي‌هايش حذف و داشته‌هايش برجسته‌تر شود. حالا در اين مجال و با اين اوصاف، مي‌خواهم درباره‌ي دوستي بنويسم كه حدود دو دهه در عرصه‌ي مطبوعات و پهنه قلم، لااقل براي همديگر مستمع و گاهي اوقات منتقد بوده‌ايم. در اين ميان اين دوست بزرگوارانه حريم مرا پاس مي‌داشت و مي‌دارد. به آن حد كه من بضاعت پاسداشت نامش را به آن حد نداشته و ندارم.

از فروغ آزادي تا مهد آزادي با هم اياق بوديم. يادش بخير. اينك او در «امين» مي‌نويسد- كماكان-. و من چندي است به دور از پهنه مطبوعات در تقلايم. اگر مجالي پيدا مي‌كنم، مطالعه مي‌كنم، فقط همين. اما او هميشه مي‌نويسد. يعني هر روز. تعطيلي ندارد. مظاهر كارهايش اين را مي‌گويد...، و مي‌دهد به چاپ. اين هر روز نوشتن خيلي سخت است. بي‌پروا خود را در پهنه‌ي محك همه ولو كردن است. تمامي بضاعت خود را شجاعانه در طبق اخلاص ريختن است. چيزي در نهان ندارد. بي‌غل و غش «آرش» است. آن هم «آرش‌آزاد». يك «بچه طوطي» (طوطو بالاسي) خدا مادرش را بيامرزد كه زبانش را نمي‌تواند به نيام بكشد. يك «لك‌لك كوتوله» است. گويي همان اول اول بود كه راز گام‌هايش را درنيافتند و گفتند: اين پاهاي دراز بي‌قواره براي اين تن زار مي‌زند. كوتاهش كردند. اما اين لك‌لك كوتوله، از آن به بعد «قزلباش» شد. زبان سرخي هم داشت يا نداشت ربطي به من ندارد. اما همه‌ي قزلباشي‌اش شايد به خاطر  رنگ موهاي سر و صورتش بود همين. اما غيرتي بود،  تعصب در و همسايه و محله‌اش را داشت. براي همين بود كه تا آمدند و گفتند: تو ديگه كي هستي؟

سينه‌ي پر از درد و دود خود را جلوتر داد و گفت: من؟! «كوره‌باشي اوشاغي»!

پركار است، خستگي نمي‌شناسد. وقتي كه «گرگ‌هاي قانلي دره» را از «تورسون آغچام» ترجمه كرده بود، من در آن روزها «آدينه» را كار مي‌كردم. بخشي از اين ترجمه‌ي زيبا را در آدينه چاپ كرديم. سال 70 بود. بعد «ياغي» را ترجمه كرد. همزمان بود با ترجمه آقاي عليرضا سيف‌الديني.ايشان هم اين رمان را به نام «مرد كوهستان» ترجمه كرده بودند.

آن زمان‌ها طنز آرش در گفتار و كردارش بود. خودش به دنبال ترجمه‌هاي جدي و غزل‌هاي لطيف بود. كم كم از  جدي شدن خسته شد و رفت دنبال طنز. طنز، آرش را با خود برد. هنوز هم مي‌برد. چون خوش مي‌برد، براي همين ديگر هيچ چيزي را جدي نمي‌گيرد. طنز آرش را با خود برد. كجا؟ «تا گل آقا» با زنده‌ياد «كيومرث صابري» همزبان شد، با زنده‌ياد «عمران صلاحي» گرم گرفت، با زنده‌ياد «شاپور» و... طنز، آرش را باز هم خوش مي‌برد.

باز هم بايستي بنويسم. نمي‌دانم؟ آيا قرار است فهرستي از كارهاي آرش را در اينجا ارايه دهم؟ بيوگرافي‌اش را بنويسم؟ مجال نقد است كه با اجازه‌ي بزرگترها نيش‌اش بزنم. فكر مي‌كنم اين سطور همه تكرار مكررات است. آنهايي كه آرش‌ را مي‌شناسند. خيلي بهتر و بيشتر از اينها را واقفند. آنهايي هم كه نمي‌شناسند، آخر من چطوري مي‌توانم دوستم را در اين سطرها بچپانم؟!

مي‌خواستم يك نكته‌اي را هم خاطرنشان شوم. آن هم اين كه، آخر آرش كه اهل مطبوعات و روزنامه نبود. چطور شد كه گرفتار آن مقولات شد؟

خودش كه مي‌گويد: «واللـه يك دوست ناباب باعث‌كاري كرد و باني اين گرفتاري شد»!

حالا اين دوست ناباب كه بود؟!

يادش بخير، ياد و نامش گرامي، زنده‌ياد «كريم شفايي». همان كه حريص‌تر از همه مي‌نوشت. «ائل غمي» بود. آن زنده‌ياد دوست به ابد كوچ كرده به سفارش سرور گرانقدرم آقاي «فرنود» ايشان را به جرگه‌ي مطبوعات كشاند. باني نيكنامي كه يكي ديگر از ارمغان‌هايش- براي عرصه مطبوعات- آرش بود.

مي‌خواهم قيچي كنم. مي‌ترسم روده‌درازي ‌شود، آخر يك كوه ياد و خاطره از آرش را در اينجا آوار بكنم؟ شايد اصلاً كسي حوصله‌ي وراجي‌هاي مرا نداشته باشد.

گفتم يك كوه خاطره از چي بنويسم، سفرهايي كه اياق بوديم. نمايشگاه‌ها، بزرگداشت‌ها، بزرگداشت سرورم «شهرك» در فرهنگسراي ارسباران (تهران) همايش حكيم هيدجي در زنجان، نمايشگاه‌هاي بين‌المللي تهران؟ و... نيش و نوش‌هاي آرش.

آقاي «ابطحي» كه حقاً از روحانيون فرهيخته كشورمان هستند آمدند دم غرفه‌ي روزنامه امين و آرش پشت پيشخوان غرفه، آقاي ابطحي را نيش زدند آن هم چه نيشي! ايشان هم بزرگواري  كردند و مقام طنز را پاس داشتند. البته كمي زور زدند.

آرش اهل شلوغ‌بازي هم هستند، شلتاقي هم كار ايشان است. توي فرهنگسراي ارسباران در بزرگداشت «شهرك» كه خيلي «سوْخا- سوْخ» بود و ضيق مجال، ايشان پشت ميكروفون دبه درآورده بودند كه من مي‌خواهم دو تا شعر بخوانم. چون از تبريز آمده‌ام. آخرش هم خواند و مطلب مفصل من بدبخت هم كه در مورد «ساتيريك» و طنز بود توي دستم يخ زد