چه كم توقع؟ شعر طنز حمید آرش آزاد
دل من، دلبركى اهلِ صفا مىخواهد
دلبرى خوشگل و پرناز و ادا مىخواهد
بهر زيبايى انگشت و مچِ و گردنِ خود
دلبرم كوهى از الماس و طلا مىخواهد
پسرم چند جزيره به شمالِ بالتيك
چند ويلا به جنوب كانادا مىخواهد
بهر سرگرمى خود، پيپ قشنگ از لندن
با دو صد بسته توتون از هاوانا مىخواهد
چند فروند جتِ شخصى و چندين خلبان
از پى گردشِ در اوج فضا مىخواهد
دخترم چند دوچرخه ز طلاى خالص
از پى ورزش و هم سير و صفا مىخواهد
پنج - شش قايق تفريحى ساخت بلژيك
در «مىسىسىپى» و در «ويكتوريا» مىخواهد
تا كه سامان بدهد ورزش هم جنسان را
اختيارات كلان، بودجهها مىخواهد
نوهام نيز چهار - پنج حساب مخفى
در خود لندن و برن و اُوتاوا مىخواهد
چه بگويم ز جفاى دل و اين اهل و عيال
كه چهها از من بىبرگ و نوا مىخواهد؟!
كارمندم من و هشتم گرو نه شده است
باز هر كس ز من لخت، قبا مىخواهد
چارهاى نيست جز اين كه به مقامى برسم
ليك، اين نيز بسى رو و ريا مىخواهد
از بزرگان به حذر باش و به مردم رو كن
«آرش»! اين خلق تو را طنزسرا مىخواهد