غم مخور! شعر طنز حمید آرش آزاد
بر لب آمد گر ز بىپولى تو را جان، غم مخور
يا تو را در زندگانى نيست سامان، غم مخور
گر چه آزادند دزد و رانتخوار و مختلس
در عوض روزنامهچى باشد به زندان، غممخور
قيمت گور و كفن هرچند بالا مىرود
در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم مخور
اى كه دارى مدرك ليسانس و خدمت كردهاى
عرضه كن سيگار در كنج خيابان، غم مخور
گرچه دانشگاه آزاد از تو ميليونها گرفت
ليك يك شاهى نيارزد مدرك آن، غم مخور
چون جرايد جمله تعطيل موقّت )!( مىشوند
چيزهاى ديگرى آيد به ميدان، غم مخور
نوبت فرزندسالارى رسيد، اى زنذليل
پس خانم هم نيست در اين خانه سلطان، غم مخور
روزگارى در كوير و غيره سدها ساختند
گر به جاهاى دگر باريد باران، غم مخور
مصلحت را مىدهد تشخيص، از ما بهتران
صحبت از مجلس نكن، بهر وكيلان غم مخور
گر جناحى ناگهان ترمز بريد و تند رفت
چون از اوّل كنده بود از جاى، فرمان، غم مخور
«آرش»! اينجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، ليك
«هيچ راهى نيست كان را نيست پايان، غم مخور»