بر لب آمد گر ز بى‏پولى تو را جان، غم مخور

 يا تو را در زندگانى نيست سامان، غم مخور

 گر چه آزادند دزد و رانت‏خوار و مختلس

 در عوض روزنامه‏چى باشد به زندان، غم‏مخور

 قيمت گور و كفن هرچند بالا مى‏رود

 در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم مخور

 اى كه دارى مدرك ليسانس و خدمت كرده‏اى

 عرضه كن سيگار در كنج خيابان، غم مخور

 گرچه دانشگاه آزاد از تو ميليون‏ها گرفت

 ليك يك شاهى نيارزد مدرك آن، غم مخور

 چون جرايد جمله تعطيل موقّت )!( مى‏شوند

 چيزهاى ديگرى آيد به ميدان، غم مخور

 نوبت فرزندسالارى رسيد، اى زن‏ذليل

 پس خانم هم نيست در اين خانه سلطان، غم مخور

 روزگارى در كوير و غيره سدها ساختند

 گر به جاهاى دگر باريد باران، غم مخور

 مصلحت را مى‏دهد تشخيص، از ما بهتران

 صحبت از مجلس نكن، بهر وكيلان غم مخور

 گر جناحى ناگهان ترمز بريد و تند رفت

 چون از اوّل كنده بود از جاى، فرمان، غم مخور

 «آرش»! اينجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، ليك

 «هيچ راهى نيست كان را نيست پايان، غم مخور»