«روزها فكر من اين است و همه شب سخنم»

 كه بر اين مردم بيچاره كلك‏ها بزنم

 بهر يك پارچه بازار به آتش بكشم

 از پى ساعت خوبى، مچ دستى شكنم

 تا كه محفوظ شود پول و مقامم دايم

 پوست از كلّه‏ى هر شخص مخالف بكنم

 عنكبوتى شوم از بهرِ شكار ثروت

 هر كجا خواست دلم، تار فراوان بتنم

 به پسر جان دو - سه تا پست كليدى بخشم

 ده مديريت خوب هم به داداش جان زنم

 با هلى‏كوپتر شخصى بروم بر سر كار

 نشود خسته در اين بنز دگر جان و تنم

 هر چه را خواست دلم وارد و صادر بكنم

 تا مرفّه بشود مردم خوب وطنم!

 دايماً با جت دربست و به خرج ملّت

 به سوئيس و به كارائيب و ژاپن سر بزنم

 كفشم از رُم برسد، پالتو شيك از پاريس

 آيد از لندن شلوار و كت و پيرهنم

 همه‏ى اهل جهان عبد و عبيدم بشوند

 تا كه گويم به همه سرور و سالار منم

 اين وسط «آرش»! اگر خواست فضولى بكند

 قلم و دفتر او نيز به آتش فكنم