چه آرزوها كه ندارم! شعر طنز حمید آرش آزاد
«روزها فكر من اين است و همه شب سخنم»
كه بر اين مردم بيچاره كلكها بزنم
بهر يك پارچه بازار به آتش بكشم
از پى ساعت خوبى، مچ دستى شكنم
تا كه محفوظ شود پول و مقامم دايم
پوست از كلّهى هر شخص مخالف بكنم
عنكبوتى شوم از بهرِ شكار ثروت
هر كجا خواست دلم، تار فراوان بتنم
به پسر جان دو - سه تا پست كليدى بخشم
ده مديريت خوب هم به داداش جان زنم
با هلىكوپتر شخصى بروم بر سر كار
نشود خسته در اين بنز دگر جان و تنم
هر چه را خواست دلم وارد و صادر بكنم
تا مرفّه بشود مردم خوب وطنم!
دايماً با جت دربست و به خرج ملّت
به سوئيس و به كارائيب و ژاپن سر بزنم
كفشم از رُم برسد، پالتو شيك از پاريس
آيد از لندن شلوار و كت و پيرهنم
همهى اهل جهان عبد و عبيدم بشوند
تا كه گويم به همه سرور و سالار منم
اين وسط «آرش»! اگر خواست فضولى بكند
قلم و دفتر او نيز به آتش فكنم
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 9:3 توسط سیامک آرش آزاد
|