تو به من توپيدي

«و نمي‌دانستي»

«من به چه دلهره» و خواهش و عجز و لابه

به عموجان گفتم

كه ژيانِ مدلِ عهدِ الاغِ خود را،

عصر آن روز به من قرض دهد

تا كه با نامزدم ـ يعني تو ـ

دو ـ سه ساعت، الكي،

گشتِ خُشكه بزنيم

***

نيم ساعت بعدش،

تويِ آن جاده‌يِ بيرون شهر

صد قدم مانده به پمپِ بنزين،

ناگهان ما ديديم

باكِ ماشين خالي است!

***

من به تو گفتم:

عزيز!

پُشتِ فرمان بنشين،

تا كه من هُل بدهم تا خانه.

و تو گفتي كه:

مگر، پولِ بنزين هم در جيب‌ات نيست؟!

بنده ساكت ماندم!

***

تو سوارِ ميني‌بوسي شدي و برگشتي.

بعد از آن روز، حتّي

يك تلفن هم نزدي!

***

«سال‌ها هست كه در گوشِ من،

آرام، آرام»

يك كسي مي‌گويد:

تو كه عاجز بودي

از خريد دو ـ سه ليتري بنزين،

تويِ آن ماشين، در خارجِ شهر

چه غلط مي‌كردي؟!