«همه مي‌پرسند»:

«چيست در زمزمه‌ي مبهم آب؟»

چيست در داخلِ يخچالِ تُهي؟

چيست در سيمِ كج داخلِ لامپِ خاموش؟

چيست در برفكِ تكراريِ اين ده‌اينچي؟

چيست در گوشيِ تلفن آخر؟

چيست در غيره و ذالك، اخوي؟

«كه تو چندين ساعت،

مات و مبهوت به آن مي‌نگري؟»

***

من به آب نمي‌انديشم

كه پس از شُل شدنِ واشرِ شيرِ حمّام

مي‌چكد هي شب و روز!

من به يخچال نمي‌انديشم

كه نه در آن مُرغي‌ست

و نه گوشت و ماهي،

نه در آن ميوه و سبزي

و نه كوفتِ كاري!

من به آن لامپ ندارم كاري،

چون خودش- جُز دو، سه ساعت در روز-

دايماً خاموش است.

من نه اهلِ فيلم‌ام، و نه اصلاً سريال،

چون همه تكراري‌ست.

تلفن نيز مهم نيست برايم هرگز

چون كه از وقتِ خروسخوانِ سحر،

تا دمِ بوق سگ،

گوشي‌اش دستِ خانم مي‌باشد!

***

نه به آب،

نه به لامپ و يخچال،

نه به تلفن، و نه حتّي سيما،

«من به اين جمله نمي‌انديشم»

«به تو مي‌انديشم»

اي زنِ بدبختم!

كه پس از پرداخت اين همه پول

بابتِ آب و برق،

بابتِ تلفن دور و نزديك،

و اجاره‌يِ خانه،

به تو آيا چيزي خواهد ماند؟!

«تو بمان با من، تنها تو بمان»

اين همه قبض كه آمد اين ماه

مبلغ‌اش را «تو بخوان»

از حقوقم، تنها پولِ سماقي باقي‌ست،

آخرين ذرّه‌يِ آن را تو بمك!