اينجا شهر است؟!

در اينجا صد خيابان است،

و در هر يك، هزاران چاله و چوله

اگر دقّت كنى در چاله‏هاى آن،

ببينى چند كابلِ برق و زيرش چند تا لوله!

در اينجا آب باران مى‏خورد گاهى به كابلِ برق،

و برقِ شهر ما،

پيروزمندانه،

و خيلى افتخارآميز،

در دم قطع مى‏گردد،

و ظلمت مى‏شود حاكم به غرب و شرق،

در اين «ظلمات» امّا نيست هرگز «چشمه‏ى حيوان»

فقط سيلاب تندى مى‏شود جارى،

پس از باران!

در اينجا توىِ چاله، لوله‏ى گاز است،

و مثلِ يك كاديلاك كروكى،

روىِ آن باز است!

فقط اين مردم شهرند،

كه بايد هى بگويند: «آخ، آخ،... اى آخ»!

وگرنه، بى خيالِ بى خيالان، شركتِ گاز است!

در اينجا، لوله‏ىِ آب است،

آن هم «لوله‏ىِ مادر»!

اگر قدرى ترك وارد شود برآن،

شود چون چشمه‏اى، جوشان،

و تا ده روز حتّى كس سراغش را نمى‏گيرد.

و ليكن شركتش در مصرفِ يك آفتابه آب حسّاس است.

اگر «الگوىِ مصرف» را كسى ناديده انگارد.

دچارِ فقر و افلاس است!

در اينجا صد خيابان است

و در هر يك، هزاران چاله، دست انداز،

كسى در چاله‏هايش مشتِ خاكى هم نمى‏ريزد،

و بوىِ خوبِ قير

- از بهرِ آسفالتِ خيابان‏ها

زجايى بر نمى‏خيزد!