از روى دست احمد شاملو شعر طنز حمید آرش آزاد
اينجا شهر است؟!
در اينجا صد خيابان است،
و در هر يك، هزاران چاله و چوله
اگر دقّت كنى در چالههاى آن،
ببينى چند كابلِ برق و زيرش چند تا لوله!
در اينجا آب باران مىخورد گاهى به كابلِ برق،
و برقِ شهر ما،
پيروزمندانه،
و خيلى افتخارآميز،
در دم قطع مىگردد،
و ظلمت مىشود حاكم به غرب و شرق،
در اين «ظلمات» امّا نيست هرگز «چشمهى حيوان»
فقط سيلاب تندى مىشود جارى،
پس از باران!
در اينجا توىِ چاله، لولهى گاز است،
و مثلِ يك كاديلاك كروكى،
روىِ آن باز است!
فقط اين مردم شهرند،
كه بايد هى بگويند: «آخ، آخ،... اى آخ»!
وگرنه، بى خيالِ بى خيالان، شركتِ گاز است!
در اينجا، لولهىِ آب است،
آن هم «لولهىِ مادر»!
اگر قدرى ترك وارد شود برآن،
شود چون چشمهاى، جوشان،
و تا ده روز حتّى كس سراغش را نمىگيرد.
و ليكن شركتش در مصرفِ يك آفتابه آب حسّاس است.
اگر «الگوىِ مصرف» را كسى ناديده انگارد.
دچارِ فقر و افلاس است!
در اينجا صد خيابان است
و در هر يك، هزاران چاله، دست انداز،
كسى در چالههايش مشتِ خاكى هم نمىريزد،
و بوىِ خوبِ قير
- از بهرِ آسفالتِ خيابانها
زجايى بر نمىخيزد!