خاطرات حمید آرش آزاد،پيكار با بيسوادي ...؟
دستور داده بودند كه براي روستاييان بزرگسال، كلاسهاي «پيكار با بيسوادي» داير بكنيم. در روستا بوديم و در عمل ميديديم كه كار و بدبختي آن اندازه زياد است كه از 60 نفر دانشآموزي كه در اول سال براي دورهي روزانه نامنويسي كردهاند، حتي 20 نفر هم نميتوانند در كلاسها حاضر شوند.
موضوع را در اداره مطرح كردم. مسئول مربوطه خنديد و گفت: «تو بچهي شهر و تازهكار هستي و در اين مورد تجربهاي نداري. در اينجا، نامها را در دفتر مينويسند و به اداره گزارش ميدهند. شايد چند نفر زن و مرد هم كه وقت اضافي دارند، بيايند و سر كلاس بنشينند. در آخر كار هم، يك امتحان مانندي ميگيريم و نسبت به تعداد قبوليها، دستمزدي به معلمها ميدهيم. حالا مانده به زرنگي مدير و معلمها كه چند نفر قبول بشوند و...
دلم نميآمد خودم و دهاتيها را معطل و مسخره بكنم. خودم را كنار كشيدم. خانم معلمها هم نيامدند و در نتيجه، دو ـ سه نفر ديگر آمدند و كلاس داير كردند، اما همه چيز روي كاغذ بود و فقط گاهگاهي سر و كلهي معلمهاي «پيكار» پيدا ميشود.
روستاي ما، تقريباً مركزيت داشت. قرار بود امتحانات پيكار در مدرسهي ما برگزار شود. از مدتي مانده به امتحانات، متوجه شديم كه هر يك يا دو روز يك بار، يكي از شيشههاي پنجرهها ميشكند. دو ـ سه بار، از جيب خودم پول دادم و شيشهي تازه خريدم. اما فايدهاي نداشت.
چارهاي نبود. تصميم گرفتم دست نگه دارم تا در اواخر شهريور به همهي پنجرهها برسم كه بدون شيشه نمانند. اما در روزهاي امتحانات بود كه دليل شكستن شيشهها را فهميدم. امتحانات پيكار مربوط به چهار روستا، در مدرسهي ما برگزار شد. در اين مدت، چند نفر از كارمندهاي اداره ميآمدند كه مثلاً امتحان بگيرند. معلمهاي پيكار هم در حياط مدرسه جمع ميشدند و از پنجره هاي بدون شيشه به سوادآموزهاي خودشان تقلب ميرساندند. و حتي كلمههاي املاء را براي آنان هجي ميكردند، انشاء مينوشتند و مسأله حل ميكردند.
آن سال هم، مثل سالهاي گذشته، تعداد قبوليها زياد بود و معلمهاي پيكار، پولهاي نسبتاً خوبي گرفتند. سهم با هم تعدادي شيشههاي شكسته بود. در ضمن، مثل اينكه ناظران اداره هم خيلي ناراضي نبودند!