خاطرات حمید آرش آزاد،قربان اين همه غيرت
شايع بود كه يكي از مسئولان ادارهي آموزش و پرورش ضعفهاي اخلاقي دارد و بيشتر پاپيچ خانم معلمها ميشود. اتفاقاً پست سازماني اين شخص طوري بود كه معلمها بيشتر از همهي كارمندها، مجبور بودند به او مراجعه بكنند. در ضمن، چون اكثريت خانم معلمها جوان و تازهكار بودند و بعد از استخدام با مدرك «سيكل» به طور «آزمايشي» استخدام شده بودند، اين آدم ميتوانست از نقاط ضعف آنها سوء استفاده بكند. من هم به همين دليل، از خانمهاي همكار خواهش كرده بودم حتيالامكان به اداره نروند و بگذارند كه كارهايشان را من انجام بدهم.
جشن عروسي خواهر يكي از خانم معلمها در پيش بود و او ميخواست به شهرشان برود. مطابق قانون و به عنوان مدير مدرسه، ميتوانستم سه روز مرخصي برايش بنويسم. همين كار را هم كردم. برگهي مرخصي را به دستش دادم و گفتم كه ديگر لازم نيست از اداره اجازه بگيرد. اما خانم معلم تازهكار، از ترس برخوردهاي بعدي تصميم گرفته بود از اداره هم اجازه بگيرد و مطابق روال اداره، پيش همان مسئول رفته بود. جناب مسئول با رفتن او مخالفت ميكند و دستور ميدهد كه به روستا برگردد. اما خانم معلم هم از رو نميرود و سوار مينيبوس ميشود كه به تبريز بيايد و از اينجا به شهر خودشان برود. غافل از اينكه آن مسئول اداري، او را قدم به قدم تعقيب ميكند.
مينيبوس حدود دو كيلومتر از سراسكند دور شده بوده كه مسئول نام برده با جيپ اداره، راه را ميبندد و از راننده ميخواهد كه آن خانم را پياده بكند. خانم معلم پياده ميشود و در جادهي پربرف، با پاي پياده به طرف سراسكند به راه ميافتد. همكار اداري به او دستور ميدهد كه سوار جيپ بشود، زيرا كه در صورت پياده رفتن، ممكن است طعمهي گرگهاي گرسنه بشود. ولي خانم معلم ميگويد اگر طعمهي گرگها بشود بهتر از آن است كه ...
بعدازظهر بود كه همكارم به روستا برگشت و جريان را به من اطلاع داد. قول دادم كه هر طوري شده او را به شهرشان روانه خواهم كرد.
صبح فردا، از سيد خواهش كردم كه آن خانم معلم را سوار اسب بكند و به حوالي روستاي «يانيق» برساند كه او بتواند به شهرشان برود. خودم هم به طرف سراسكند به راه افتادم. احتمال ميدادم كه آن مسئول اداري براي تعقيب موضوع مربوطه به آن خانم، به روستا بيايد و متوجه غيبت او بشود.
به اداره رفتم و گفتم كه احتياج به تعداد زيادي خودكار، گچ، پاككن، خطكش و غيره داريم. جناب مسئول كه از خودسريهاي من دلخور بود، جواب توهينآميز و سربالا داد. حالا ديگر بهانهي خوبي براي سرگرم كردن او داشتم. از قصه، كار را به درگيري لفظي كشاندم. ميدانستم كه به خاطر درگيريهايم با ارباب طرفدار حزب مردم و به اين دليل كه از بودجهي مربوط به تغذيهي رايگان بچهها به ارباب باج ندادهام، رئيس اداره از من خوشش ميآيد و تا حدودي حمايت خواهد كرد.
آن روز، رسيدگي به دعواي من و آن مسئول اداري و فيصله دادن دعوا تا ساعت چهار بعدازظهر به طول كشيد. بعدش هم كه آشتي كرديم و قرار شد اختلافها را كنار بگذاريم. با اين وضع، او ديگر خجالت ميكشيد براي سركشي به مدرسهي من بيايد.