خاطرات حمید آرش آزاد،در خدمت آن بزرگوار
روز ميلاد حضرت مولانا(ع) بود. جواد گفت كه شب همراه پدر و چند نفر از آشنايان همهيأتي، به جايي خواهند رفت. او علاقه داشت كه من هم همراهشان باشم. گفت كه نماز را حضرت آيتالله «طالقاني» ميخواند، ولي حيف كه «ممنوعالمنبر» است و نخواهيم توانست از صحبتهايش بهرهمند بشويم.
جماعت مانند دريايي موجي ميزد. واقعاً جاي سوزن انداختن نبود. در همهي عمرم، هيچوقت نديده بودم كه در يك مراسم، آن همه مردم جمع بشوند، خيليها سرپا ايستاده بودند. حتي از اين و آن ميشنيديم كه عدهي بسياري در بيرون ايستادهاند و راه ورود نمييابند.
به آساني ميشد حدس زد كه تعداد زيادي مأموران «ساواك» هم در مجلس هستند و بدون شك، چند نفر از آنان هم با لباس شخصي و ظاهر انسانهاي مذهبي، اطراف آيتالله طالقاني را گرفتهاند كه جرأت رفتن به بالاي منبر را نداشته باشد.
هنوز سلامهاي پاياني نماز جماعت را نگفته بوديم كه يك دفعه آن روحاني بزرگوار را بالاي منبر ديديم. ظاهراً با چنان سرعتي خودش را به آن بالا رسانده بود كه مأمورها هم متوجه نشده بودند. حالا هم ديگر، با آن تعداد بسيار جمعيت، كسي جرأت نميكرد چيزي به او بگويد.
با كلمات شمرده و لحني بسيار مهربان شروع كرد. گفت كه ميداند كه بسياري از حاضران، تنها در شبهاي «قدر» و چنين شبهايي به مسجد ميآيند كه شايد مجموع آنها در طول سال به 60 شب هم نرسد. گفت كه ميداند كه مردم، به خداوند ايمان دارند و هميشه آرزو ميكنند به مساجد بيايند، اما گرفتاريهاي زندگي، اين اجازه را به آنان نميدهد.
اين سؤال را مطرح كرد كه پس چرا همان مردمي كه در سرتاسر سال فرصتي و امكاني براي حضور در مساجد نمييابند، در اين شبهاي خاص، هر طور كه شده خودشان را ميرسانند؟
و خودش به اين سؤال، پاسخ داد. گفت كه اين حضور دلانگيز، به خاطر علي(ع) است. بعد، باز اين پرسش را مطرح كرد كه علي(ع) چه ويژگيهايي داشته كه اين اندازه محبوب دلها شده است؟
پاسخ اين پرسش را هم خودش داد. گفت كه آنچه كه علي(ع) را براي مدت 14 قرن و در همه جاي جهان و ميان همهي مردمان دنيا «محبوب» كرده، در واقع «عدالت» بوده و انسانهاي تشنهي عدالت، با ديدن و يا خواندن و شنيدن در مورد عدل علي(ع) عاشق حضرتش شدهاند.
از عدل علي(ع) گفت. خيليها گوش كردند و گريستند. من هم يكي از آنان بودم.
آن شب و در شبها و روزهاي بعد، از ته دل مطمئن بودم كه مسجدها نه خالي خواهند ماند و نه به صورت جايي ويژه براي پيرزنها و پيرمردها خواهند بود. چنين برخوردها و صحبتهايي، ميتوانست مسجدها را متحول كند و تغيير بدهد. ميتوانست نوجوانها و جوانها را به مسجد بكشاند.
چند روز بعد و از زبان جواد شنيدم كه آن روحاني مبارز را باز هم دستگير كرده و بردهاند. هيچ تعجبي نكردم.
جواد،باز هم از دكتر شريعتي ميگفت. گاهي هم نوار قرآن مربوط به «عبدالباسط» را ميآورد و در كارگاه قاليبافي، در ضبط صوت ميگذاشت. بعضي وقتها، خودش هم قرآن ميخواند. در چنين مواقعي، من او را «عبدالجواد» خطاب ميكردم و يا «دكتر جواد شريعتخواه» ميگفتم و بلافاصله برقي از رضايت، شادي و اعتماد به نفس را در چشمانش ميديدم.