خاطرات حمید آرش آزاد،و اين بار يك «تهران» متفاوت ...
اولين تعطيلي تابستانيام در دوران معلمي بود. نخستين بار در زندگيام بود كه ميديدم براي مدتي كار نخواهم كرد و پول خواهم گرفت. از اين بابت، به نوعي خوشحال بودم.
اين بار به قصد گردش و تفريح به تهران رفتم. روزها به سينما و جاهاي تفريحي ديگر ميرفتم و شبها، به «اميريه»، «پشت شهرداري»، «ناصر خسرو» و جاهاي ديگر مراجعه ميكردم و با پرداخت شش تومان، در تختخوابي در پشت بام يا اتاق عمومي ميخوابيدم.
يك روز ظهر، در جستجوي توالت عمومي به كاراژي در ميدان شوش رفته بودم كه چشمم در گوشهاي به يك دكهي غذاخوري كوچك افتاد. هوس كردم كه ناهار را در آنجا بخورم. رفتم و نشستم. فقط «آش رشته» داشت. آن هم آش رشتهي واقعي و فلفلدار كه نظيرش را فقط در «قرهداغ» و تبريز ديده بودم.
صاحب غذاخوري، يك خانم پير و خيلي مهربان بود. دستهاي از موهاي كاملاً سفيد شدهاش را ميشد از زير «چارقد» تشخيص داد. چاق بود. پوست صورتش خيلي سفيد و لپهايش به طور طبيعي قرمز بود. نه رنگي در موها و نه آرايشي در چهرهاش به چشم نميخورد. مشتريها، با او به زبان آذربايجاني صحبت ميكردند و به او «آنا» ميگفتند. رابطهشان با او، واقعاً شبيه رابطهي مادر و فرزند بود.
خيلي زود فهميدم كه همهي مشتريها حمالها و باربرهاي همان كاراژ هستند. اين را هم كشف كردم كه «آنا» يك خانم «مهاجر» و از اهالي «شاماخي» است كه زماني با يك مرد اهري ازدواج كرده بود و به ايران آمده و بعد از مرگ شوهرش هم ماندگار شده است.
از محيط صميمي دكه خيلي خوشم آمده بود. تصميم گرفتم هر روز براي خوردن ناهار به آنجا بروم. روز سوم بود كه «آنا» آمد و رو به رويم نشست و با لحني مادرانه، اما جدي، پرسيد: «تو چرا كار نميكني؟»
جواب دادم: «معلم هستم و دارم از تعطيلاتم استفاده ميكنم.»
گفت: «اينكه دليل نميشود تو ول بگردي. برو در همين تهران هم يك كار موقتي پيدا كن و خرجيات را دربياور. من از آدم بيكار خوشم نميآيد!»
نصيحت «آنا» به دلم نشست. فرداي همان روز به ديدن «محمد آقا» در خيابان «اميريه» رفتم و گفتم كه ميخواهم به كارگاهش بيايم و هر روز، تا دو ساعت بعدازظهر، كار بكنم.»
بچهي تبريز بود و با من رفاقت قديمي داشت. از فردا، يكي از دستگاههاي «زرع و نيم» را در اختيارم گذاشت و يك «شاگرد» هم برايم تعيين كرد. گفت كه شاگردم «جواد» نام دارد، محصل است و نوجوان خيلي مؤدب و فهميدهاي به حساب ميآيد.
مشغول شدم. جواد واقعاً بچهي خيلي مؤدب، خوب و فهميدهاي بود. پرسيدم كه كلاس چندم را تمام كرده و كدام كتابهاي غيردرسي را مطالعه ميكند. جواب داد كه در كلاس سوم راهنمايي نامنويسي كرده و در خانه هم كتابهاي «دكتر علي شريعتي» را مطالعه ميكند و در مورد مطالب كتابهاي دكتر و ديگران، با دوستانش و در «هيأت» به بحث مينشينند و تحليل ميكنند. البته اين خواهش را هم كرد كه در اين مورد به «محمد آقا» و ديگران چيزي نگويم. ولي من گفتم كه محمد آقا شخصيتي قابل اعتماد دارد.
به جواد گفتم كه از «علي شريعتي» تنها نامش را شنيدهام و با نوشتههايش آشنايي ندارم. جواد، تا جايي كه ميتوانست، «دكتر» را به من معرفي كرد و فرداي آن روز هم «آري، اين چنين بود برادر» را به طور كامل و از حفظ برايم خواند.
من هم قصهي «ماهي سياه كوچولو» را برايش نقل كردم و چيزهايي در مورد «صمد بهرنگي» براي او گفتم. جواد گفت كه شخصاً نوشتههاي «صمد» را دوست دارد و بعضي از همكلاسيها و دوستان همهيأتياش نيز آنها را خواندهاند و ميخوانند، اما نظر بزرگان هيأت در اين مورد چندان خوش نيست.
كمكم در ميان بچههاي اميريه دوستان تازهاي براي خودم پيدا كردم. اما به نظرم، در دو ـ سه سال گذشته، وضع ـ لااقل ـ بعضي از محلههاي تهران خيلي عوض شده بود. من بچههاي اميريه را آدمهايي بيخيال، بيتفاوت، الكي خوش و خوشگذران شناخته بودم. اما اين بار ميديدم كه گرايش به مذهب در ميان آنها خيلي زياد شده است. حالا ديگر كمتر پيدا ميشدند جوانهايي كه مدل هيپي بزنند، آدامس بجوند، حشيش بكشند و از دوست دختر و اينجور چيزها صحبت بكنند.