خاطرات حمید آرش آزاد،در ميزنم و در ميزنم ...
جثهي خيلي كوچكي داشت. قدش از 140 سانتيمتر هم كوتاهتر بود. قوزي پشتش را به راحتي ميشد از زير كت تشخيص داد. خيلي هم باريك اندام بود، با صورتي تكيده.
همان سال و با مدرك سيكل استخدام شده بود و در يكي از روستاهاي دور تدريس ميكرد. خودش را هم با نام آن روستا ميشناختيم و اصلاً نام واقعياش را نميدانستيم.
در قهوهخانه نشسته بودم كه آمد و سر ميزم نشست. خيلي ترسيده و پريشان بود. دليل ناراحتياش را پرسيدم. گريه كرد. ميترسيد جريان را برايم بگويد. وقتي زياد اصرار كردم، به قرآن و حضرت عباس(ع) سوگندم داد كه به كسي نخواهم گفت. قبول كردم و قول دادم. در ميان هقهق گريه گفت كه اشتباه كرده و در اداره بدون اينكه در بزند، وارد يكي از اتاقها شده و در آنجا صحنهي زشتي را ديده است و مسئول مربوطه، به جاي اينكه از كارش خجالت بكشد، دو ـ سه تا سيلي محكم به او زده و گفته است كه: «چرا در نزده وارد شدي؟ مادر اينجا جلسه داريم»!
حالا علاوه بر خوردن سيلي، از اين ميترسيد كه در صورت برملا شدن موضوع، به اين دليل كه هنوز در استخدام «آموزشي» است، از شغل معلمي اخراج بشود.
دلم آتش گرفت. شرايط طوري بود كه گناهكار به بيگناهي اعتراض ميكرد و او را كتك ميزد. آن هم يك آدم بدبخت، خيلي ضعيف و كاملاً بيدفاع را، كسي را كه حتي جرأت نميكرد شكايت بكند.
قسم خورده و قول داده بودم. به مسئول بالاتر هم نميتوانستم موضوع را اطلاع بدهم. زيرا كه او هم بهتر از اين يكي نبود.
از آن به بعد، هر زمان كه راهم به سراسكند ميافتاد، حتماً به اداره ميرفتم و به همان اتاق مراجعه ميكردم. پشت در ميايستادم و به مدت بيشتر از يك دقيقه به در ميكوبيدم. صداي فريادش بلند ميشد: «بفرما...، بيا تو، بس است...، خودت را مسخره نكن، و...!»
لاي در را كمي باز ميكردم. اول سرم را داخل اتاق ميكردم و با دقت تمام و با قيافهاي كاملاً جدي، همه جا را از نظر ميگذراندم و بعد، با احتياط وارد ميشدم. سلام ميكردم و ميگفتم كه مدرسهمان احتياج به ـ مثلاً ـ مداد، گچ، پاككن، كاغذ كربن و... دارد. مسئول مربوطه عصباني ميشد كه براي اين چيزهاي بيارزش چرا آن همه در ميزنم و احتياط ميكنم. چيزهايي كه اصلاً ربطي به او نداشت و ميتوانستم از كارپردازي بگيرم.
يك بار كه باز همان طور در ميزدم، عصباني شد و خودش در را به رويم باز كرد و من را به داخل اتاق كشاند. قيافهي خروس جنگيها را به خودش گرفته بود. دليل كارهاي عجيب و غريب من را پرسيد. گفتم: «ببخشيد، منظور بدي نداشتم. نميخواستم جسارت بكنم. فقط چون شنيدهام كه جناب عالي در اين اتاق جلسه تشكيل ميدهيد و آدمهاي فضول و بيتربيت را هم كتك ميزنيد، از ترس جانم اين كارها را ميكنم!»
پرسيد: «اين را (...) به تو خبر داده؟»
جواب دادم: «بلي، حدود سه ماه پيش. يعني همان روزي كه به او سيلي زده بودي.»
گفت: «پس چرا همان زمان اعتراض نكردي و حالا ميگويي؟»
پاسخ دادم: «آن زمان نميتوانستم چيزي را ثابت بكنم و تو، آن بدبخت را بيشتر اذيت ميكردي. ولي در اين سه ماه، خودم و دوستانم آن اندازه عليه تو مدرك و شاهد جور كردهايم كه در صورت گردنكلفتي، گرفتاريهاي خيلي بزرگ برايت ايجاد بكنيم.»
بلوف بزرگي زده بودم، اما آن فاصلهي سه ماهه او را قانع كرده بود كه من واقعاً در اين مدت دنبال كار او بودم. قسم خورد و قول داد كه ديگر دست از پا خطا نخواهد كرد.