خاطرات حمید آرش آزاد،باز هم من بلد نبودم
همهي تلاش خودم را به كار ميبردم كه در مدرسه «تأثيرگذار» باشم. بيشتر شاگردانم بچههاي خانوادههاي بسيار فقير بودند. خانوادههايي كه از ايل و روستاي خود مهاجرت كرده و حالا در شهر حاشيهنشين شده بودند و در بهترين حالت، به كارگري ميپرداختند. پس بايد بچههاي اينها كشش و شوق بيشتري براي مبارزات انقلابي داشته باشند، التبه به شرطي كه آگاهيهاي لازم به آنها داده شود. و من هم به اقتضاي پايگاه طبقاتي و فكري خود، به خصوص به دليل آموزگار بودن، ميتوانستم اين آگاهي را در آنان به وجود بياورم!
انشاءهايي انتخاب ميكردم كه به قول معروف «بودار» و «خطدار» بودند. هر بار بعد از انتخاب عنوان انشاء، حدود 10 دقيقه در مورد آن با بچهها صحبت ميكردم كه مأموريت تاريخي خودم را انجام داده باشم. اما هفتهي بعد و در زمان خواندن انشاءها، ميديدم كه نتوانستهام منظور خودم را به بچهها برسانم. التبه موضوع را براي خودم توجيه ميكردم و پيش خودم ميگفتم كه «صمد بهرنگي» و دوستان همفكر او هم در همان يكي ـ دو سال اول موفق نشدهاند و اين قبيل كارها احتياج به صبر، تحمل و تلاش هميشگي دارد. ديگر به اينجايش توجه نميكردم كه در صحبتهايم، آن اندازه روشنفكربازي درميآوردم و آنقدر لغتهاي قلمبه و سلمبه به كار ميبرم كه ممكن است يك بچه شهري جوان و دانشجو هم نتواند از آنها سر دربياورد. چه رسد به بچههاي روستاييزاده و ساكن حاشيهي شهر كه دانشآموزان دورهي ابتدايي هستند و اصلاً در همهي محلهشان يك آدم ديپلمه پيدا نميشود.
يك بار، يك موضوع كنايهدار و سمبليك براي هفتهي آينده تعيين كردم. هدفم اين بود كه بچهها تكان فكري بخورند و به اين نتيجه برسند كه در كشور ما، همهي درآمدهاي ملي، به خصوص درآمدهاي نفتي به جيب و حسابهاي بانكي يك عده ديكتاتور گردنكلفت و ستمگر سرازير ميشود و آنها هم اين پولها را به اربابان خود باج ميدهند و همچنين با اين درآمدها، در داخل و خارج از كشور به عياشي و بيناموسي و قمار ميپردازند و در نتيجه، موجب بدبختيهاي فراوان براي ملت ميشوند.
در مورد اين موضوع، بيشتر از 15 دقيقه براي بچهها صحبت كردم و توضيح دادم. فكر ميكردم تا هفتهي آينده، بچهها چنان انشاءهايي خواهند نوشت كه بتواند جامعهي 36 ميليوني ايران را به لرزه دربياورد و همگان را از خواب غفلت بيدار بكند!
هفتهي بعد و در زنگ انشاء، از «احمد» خواستم كه بيايد و انشايش را بخواند. چيزي كه من و بچهها در انشاي احمد ديديم اين بود كه «پسر بزرگها» در محله به همه زور ميگويند، از بقال و قهوهچي «لوطي خرجي» ميگيرند، در آن طرف «دره» و پشت كوه «ائينالي» جمع ميشوند و «دورد آشيق» و انواع قمارها را ميكنند، مشروب ميخورند و محله را قرق ميكنند و ديگران را با چاقو ميزنند، به زن، دختر و پسر مردم نظر دارند و آنها را اذيت ميكنند و در زمان شكايت هم، مردم ميترسند شهادت بدهند و حداكثرش اين ميشود كه آنها يك شب در كلانتري و در «توقيف» ميخوابند و فردايش در دادسرا قباله ميگذارند و آزاد ميشوند و باز به كارهايشان ادامه ميدهند و مردم هم بالاخره خسته ميشوند و ديگر شكايت هم نميكنند و درضمن، چون هر فرد و خانوادهاي در آن محله براي خودش قوم و خويشها و همولايتيهايي دارند، اصولاً حمايت از «پسر بزرگها» زياد است و كسي نميتواند حريف آنها بشود.
چند دانشآموز ديگر را هم دعوت كردم كه بيايند و انشاء بخوانند. هيچ كدام از آنها منظور من را درك نكرده بودند. كمي مأيوس شدم. اما به خودم اين دلخوشي را دادم كه بالاخره توانستهام آنها را به جايي برسانم كه از افراد زورگو و گردنكلفت متنفر بشوند و اين را هم بدانند كه زورگويي و گردنكلفتيف كارهايي غيرانساني هستند و بايد به اين قبيل كارها اعتراض كرد!
پيش خودم فكر ميكردم كه «زمان»، «شرايط اجتماعي و طبقاتي» و ساير عوامل، بالاخره اين بچهها را به جايي خواهند رساند كه ...