خاطرات حمید آرش آزاد،دانشگاه، خيلي عوض شده ...
در يك دبستان دو نوبتي مشغول آموزگاري هستم. دو هفته از هر ماه را در شيفت پيش از ظهر تدريس ميكنم. در اين دو هفته، معمولاً تلاش ميكنم ژتون بخرم و ناهار را در سلف سرويس دانشگاه بخورم و بعدازظهر را هم در دانشگاه باشم.
يك روز كه روي چمنهاي روبهروي دانشكدهي ادبيات نشستهام، دختر و پسري را ميبينم كه با هم قدم ميزنند و صحبت ميكنند. يك دفعه، پسر جوان دست خود را روي شانهي دختر ميگذارد. چند سال پيش و زماني كه در دورهي روزانه درس ميخواندم، از اين صحنهها فراوان ديده بودم. كسي هم حرفي نميزد و اعتراضي نميكرد و در واقع اين قبيل روابط در دانشگاه، هر چند كه توسط عدهاي كم برقرار ميشد، ولي طبيعي و عادي به نظر ميرسيد. اما يان بار، يك باره صداي فرياد نعره مانند و خشمناكي به گوش رسيد كه ميگفت: «دستت را بكش، بيحيا!»
نگاه كردم. جواني 19 يا 20 ساله بود. ميشد فهميد كه سال اولي است و هنوز خدمت نظام وظيفه را هم نديده است. پيراهن سفيد و درازش بيرون از شلوار بود و تا زانوهايش ميرسيد. ريش كمپشتي هم داشت. يك دفعه به صرافت افتادم كه در قيافهها دقيقتر شوم. عدهاي از پسرها قيافههاي كساني را داشتند كه در محله به آنها «شيخ» ميگفتيم. تعداد دخترهاي روسريدار هم زياد شده بود و حتي چند روز بعد، دختري را ديدم كه «مقنعه» سر كرده بود. البته تعداد اين قبيل دانشجوها هنوز هم كم بود و آنها در اقليت قرار داشتند، ولي در مقايسه با چند سال پيش، زياد به نظر ميرسيدند.
در ميان بچههاي روزانه، براي خودم همصحبتهايي يافته بودم. تغييراتي كه ميديدم وادارم ميكرد كه بيشتر پرسشگر و شنونده باشم تا آشناييام با اين محيط بيشتر شود. صحبت از روابط دخترها و پسرها، كمتر از دورهي ما بود، ولي بحثهاي مربوط به سياست، بيشتر شده بود. هنوز هم بچهها از «ويتنام»، «باكو»، «آمريكاي لاتين» و «شوروي» صحبت ميكردند. ولي اين بار نام «فلسطين» بيشتر از گذشته تكرار ميشد. در مورد مسايل داخلي هم، هنوز بيشتر بحثها در مورد «نان» و «آزادي» بود و اينكه كدام يك از اينها به ديگري اولويت دارد و يا بايد در اولويت قرار بگيرد و كدام مقدمهاي براي ديگري است. البته سخن از «اسلام»، حكومت عدل علي(ع) و مبارزات مذهبي هم براي خود جايي باز كرده بود و بيشتر از گذشته مطرح ميشد.
گاهي كه محفل خصوصيتر ميشد، بحث از «موتور كوچك» و به حركت درآمدن طبيعي «موتور بزرگ» در اثر حركت آن به ميان ميآمد و نيز با ذكر مثالهايي، بحث در اين مورد به ميان ميآمد كه مبارزات بايد از جنگل آغاز شود و ادامه بيابد و يا از كوه و يا از شهرها؟
دكتر شريعتي، آقاي طالقاني، صمد بهرنگي، دو ـ سه نفر از كارگردانهاي سينماي ايراني و خارجي، محبوب بچهها بودند. دانشجوها، كتابهاي مختلف را براي همديگر معرفي و تبليغ ميكردند، اما بودند كساني هم كه ميگفتند ديگر زمان كتاب و مطالعه و بحثهاي روشنفكري به سر آمده و بايد دست به اقدامات «عملي» زد. بودند بچههايي كه ادعا ميكردند كه اگر ما حركت را آغاز بكنيم، رزمندان و مربيان فلسطيني، سلاحها و پولهاي ليبي و... به ياري ما خواهند آمد.
حالا ديگر تعداد كساني كه صحبت از حمايت 100 درصدي شوروي ميكردند كمتر شده بود و بچهها، بيشتر چشم به حركتهاي داخلي و مردمي دوخته بودند.
شعارهاي روي ميزها و پشت در توالتها هم بيشتر شده بود، اما از تئاتر و ساير فعاليتهاي هنري چيزي نديدم. فقط يك بار كه چند نفر «عاشيق» آمده بودند و برنامه اجرا ميكردند، استقبال دانشجوها را خيلي پرشور و عمومي ديدم. در سالن به آن بزرگي، جاي سوزن انداختن هم نبود و عدهي زيادي سر پا ايستاده بودند و چنان تشويقهايي ميكردند كه ساختمان به لرزه درميآمد.