پيرمردي در حدود 70 ـ 65 ساله در يك طبق كوچك، تعدادي انواع شيريني‌ها و شكلات‌ها را مي‌آورد و به بچه‌هاي مدرسه مي‌فروخت. اين پيرمرد از جمله «عمو! ساعت چند است» بدش مي‌آمد. بچه‌ها هم اين را ياد گرفته بودند و با گفتن آن جمله، پيرمرد را عصباني مي‌كردند. او هم فحش‌هاي ركيكي مي‌داد و اگر دستش مي‌رسيد، يكي از بچه‌ها را مي‌گرفت و كتك مي‌زد.

يك بار همين پيرمرد با سنگ زده و كله يكي از بچه‌ها را شكانده بود. صبح روز بعد پدر و مادر آن دانش‌آموز پاسبان آوردند و از پيرمرد شكايت كردند. چون پيرمرد شيريني‌فروش چند دانش‌آموز را هم كتك زده بود، خود مدرسه هم از دست او شاكي شد.

زماني كه زنگ سياحت را زدند، همه‌ي معلم‌ها به دفتر مدير رفتند كه چايي بخورند و حدود 15 دقيقه استراحت بكنند. در اين زمان، پيرمرد،‌ پدر آن بچه و پاسبان در دفتر بودند. تصميم گرفته بودند صورت‌جلسه بكنند و مدير مدرسه و چند نفر شاهد گواهي بدهند كه آن پيرمرد آدم ناراحتي است و بچه‌ها را كتك مي‌زند. طبيعي بود كه در چنين صورتي، ممكن بود پيرمرد فلك‌زده زنداني بشود و بعد از آن هم به او اجازه فروختن شيريني در نزديكي مدرسه را ندهند.

دلم به حال پيرمرد بدبخت مي‌سوخت، ولي مدير و ديگران به اندازه‌اي عصباني بودند كه نمي‌توانستم وساطت بكنم. يك دفعه فكري به ذهن رسيد. رفتم و پشت پيرمرد ايستادم و يواشكي در گوشش گفتم: «عمو! ساعت چند است؟» با شنيدن اين جمله پيرمرد به شدت عصباني شد و برگشت و فحش‌هاي بسيار ركيكي نثار بنده كرد. در مقابل اين فحش‌ها، من با صداي خيلي بلند قهقهه زدم و خنديدم. خنده‌ي من پيرمرد را عصباني كرد و او فحش‌هاي بيش‌تري داد، ولي من باز هم خنديدم، طوري كه ديگران هم خنده‌شان گرفت و مدير، پاسبان، پدر آن بچه و شاهدها و معلم‌ها حسابي خنديدند. بعد از فروكش كردن خنده‌ها، از پاسبان خواهش كردن كه پيرمرد را براي چند دقيقه بيرون ببرد. بعد رو به مدير مدرسه، فرد شاكي و ديگران كردم و گفتم: «ديديد كه اين بدبخت عقل درست و حسابي ندارد و ديوانه است. آدم بدي هم نيست و فقط از شنيدن آن جمله ناراحت مي‌شود. پس انصاف نيست كه كاري بكنيد كه يك آدم بي‌عقل و فلك‌زده زنداني بشود.»

همگي حرفم را قبول كردند. قرار شد فقط پيرمرد را تهديد بكنند و يك تعهد كتبي از او بگيرند كه بعد از آن، سنگ انداختن را كنار بگذارد و بچه‌ها را كتك نزند.

پيرمردي در حدود 70 ـ 65 ساله در يك طبق كوچك، تعدادي انواع شيريني‌ها و شكلات‌ها را مي‌آورد و به بچه‌هاي مدرسه مي‌فروخت. اين پيرمرد از جمله «عمو! ساعت چند است» بدش مي‌آمد. بچه‌ها هم اين را ياد گرفته بودند و با گفتن آن جمله، پيرمرد را عصباني مي‌كردند. او هم فحش‌هاي ركيكي مي‌داد و اگر دستش مي‌رسيد، يكي از بچه‌ها را مي‌گرفت و كتك مي‌زد.

يك بار همين پيرمرد با سنگ زده و كله يكي از بچه‌ها را شكانده بود. صبح روز بعد پدر و مادر آن دانش‌آموز پاسبان آوردند و از پيرمرد شكايت كردند. چون پيرمرد شيريني‌فروش چند دانش‌آموز را هم كتك زده بود، خود مدرسه هم از دست او شاكي شد.

زماني كه زنگ سياحت را زدند، همه‌ي معلم‌ها به دفتر مدير رفتند كه چايي بخورند و حدود 15 دقيقه استراحت بكنند. در اين زمان، پيرمرد،‌ پدر آن بچه و پاسبان در دفتر بودند. تصميم گرفته بودند صورت‌جلسه بكنند و مدير مدرسه و چند نفر شاهد گواهي بدهند كه آن پيرمرد آدم ناراحتي است و بچه‌ها را كتك مي‌زند. طبيعي بود كه در چنين صورتي، ممكن بود پيرمرد فلك‌زده زنداني بشود و بعد از آن هم به او اجازه فروختن شيريني در نزديكي مدرسه را ندهند.

دلم به حال پيرمرد بدبخت مي‌سوخت، ولي مدير و ديگران به اندازه‌اي عصباني بودند كه نمي‌توانستم وساطت بكنم. يك دفعه فكري به ذهن رسيد. رفتم و پشت پيرمرد ايستادم و يواشكي در گوشش گفتم: «عمو! ساعت چند است؟» با شنيدن اين جمله پيرمرد به شدت عصباني شد و برگشت و فحش‌هاي بسيار ركيكي نثار بنده كرد. در مقابل اين فحش‌ها، من با صداي خيلي بلند قهقهه زدم و خنديدم. خنده‌ي من پيرمرد را عصباني كرد و او فحش‌هاي بيش‌تري داد، ولي من باز هم خنديدم، طوري كه ديگران هم خنده‌شان گرفت و مدير، پاسبان، پدر آن بچه و شاهدها و معلم‌ها حسابي خنديدند. بعد از فروكش كردن خنده‌ها، از پاسبان خواهش كردن كه پيرمرد را براي چند دقيقه بيرون ببرد. بعد رو به مدير مدرسه، فرد شاكي و ديگران كردم و گفتم: «ديديد كه اين بدبخت عقل درست و حسابي ندارد و ديوانه است. آدم بدي هم نيست و فقط از شنيدن آن جمله ناراحت مي‌شود. پس انصاف نيست كه كاري بكنيد كه يك آدم بي‌عقل و فلك‌زده زنداني بشود.»

همگي حرفم را قبول كردند. قرار شد فقط پيرمرد را تهديد بكنند و يك تعهد كتبي از او بگيرند كه بعد از آن، سنگ انداختن را كنار بگذارد و بچه‌ها را كتك نزند.