خاطرات حمید آرش آزاد،اجازه به دانشآموز بدون اجازهي آقاي مدير
وسط سر يكي از دانشآموزان يك «كاكل» نسبتاً دراز گذاشته بودند. يك رسم ايلاتي و روستايي بود. بعضي از كساني كه صاحب چند دختر ميشدند و حسرت يك پسر را داشتند، نذر ميكردند كه همه جاي كلهي فرزند مذكر خود را بتراشند و در وسط آن كله يك كاكل بگذارند و اصلاح آن قسمت را بعد از هفت سالگي، در مشهد بكنند كه هموزن موي تراشيده شده، طلا بخرند و به حضرت تقديم بكنند.
تقريباً در اوايل ارديبهشتماه بود كه پدر آن دانشآموز به مدرسه آمد و از مديرمان خواهش كرد كه اجازه بدهد او فرزندش را به مشهد ببرد. ولي آقاي مدير گفت كه بيشتر از پنج ساعت نميتواند اجازه بدهد و دانشآموز در صورت غيبت بيشتر از يك روز از مدرسه اخراج خواهد شد.
پدر دانشآموز اصرار و التماس ميكرد و مدير هم صحبت از قانون، مقررات، بخشنامهها و اينجور چيزها را به ميان ميآورد.
به دليل داشتن اصل و ريشهي «قرهداغي» وضع پدر را خوب درك ميكردم. از نظر عقيدتي، او بايد بچه را به مشهد ميبرد، حتي اگر از هزار تا مدرسه هم اخراجش ميكردند. اصولاً مردم ما ميترسند از اينكه نتوانند به نذرشان عمل بكنند. در صورت ادا نكردن نذر، اگر حتي يكي از دورترين اقوام سببي يا نسبي آنان به مرگ طبيعي هم از دنيا ميرفت و يا براي يكي از فاميلهايشان اتفاق ناگواري ميافتاد، اين بچه و پدرش گناهكار و مسئول شناخته ميشدند.
پدر دانشآموز در نهايت نتوانست آقاي مدير را قانع بكند و با عصبانيت تمام بيرون رفت. پشت سرش رفتم و گفتم كه من معلم آن بچه هستم و اجازه ميدهم كه او را به مشهد ببرند و قول ميدهم كه غيبت او را به دفتر منتقل نكنم، فقط بايد قول بدهند كه بچه كتابهايش را همراه بردارد و در طول مسافرت، آنها را مطالعه بكند.
رفتند و برگشتند. فردايش، آن دانشآموز يك قوطي شيريني دو كيلويي برايم آورد. ميدانستم كه قوطي فقط براي من است، اما آن را باز كردم و به هر كدام از بچهها يك شيريني دادم. دو روز بعد همان دانشآموز يك پيراهن برايم آورد و گفت كه چون شيريني را قبول نكردهام، پدرش آن پيراهن را خريده است. ولي من، اين يكي را هم قبول نكردم و به خودشان برگرداندم.
تنها درآمد من از اين ماجرا، نارضايتي آقاي مدير بود كه بعداً از ماجرا باخبر شده بود.