خاطرات حمید آرش آزاد،بالاخره در آن كارخانهي معروف قاليبافي
بافتن قالي تابلو يا صورت كار من نبود. يعني قبلاً روي چنين فرشي كار نكرده بودم تجربه نداشتم. حتي شاگردي را هم درست نميتوانستم بكنم و اينجور قاليها با پشمهايي در بيشتر از 60 رنگ بافته ميشدند كه كاملاً طبيعي به نظر برسند و هر پنج يا شش رقم از رنگها چنان شبيه به هم بودند كه من قادر به تشخيص آنها نميشدم و كارم غلط درميآمد و «اوستا» مجبور ميشد بافتههاي مرا بشكافد و خودش دوباره ببافد و در نتيجه، اوستا ضرر ميكرد، ولي به دليل لوطيگري و احترام به بزرگتر، به روي من نميآورد و دستمزدم را درست ميداد.
بعد از چند روز اصرار پي در پي، بالاخره او را راضي كردم كه اجازه بدهد من به يك كارگاه ديگر بروم. گفت كه راضي به اين كار نيست، ولي اگر قرار است از او جدا بشوم، بهتر است به كارخانهي قاليبافي «حاجي ...» بروم كه هم صاحبش پولدار است و ميتواند دستمزدم را به صورت نقدي و به طور مرتب بدهند و هم كارگرها را بيمه ميكند كه براي آيندهشان خوب است.
آن كارخانه، كمي دور از محلهي پدريام بود. هم از روي گفتهها و شايعههاي مردم و هم با ديدن برخي علايم، با صاحب قبلي آن كارخانه آشنايي كافي داشتم. بنيانگذار كارخانه «حاجي ...» در زمان نوجواني و در روزگار كمي بعد از مشروطه، در يك دكان محقر در محلهي خود ما «باقلا» ميفروخت. بعدها به صورت «چماقدار» ارباب روستاي محل تولد خودش درميايد و از طريق او به دولتيها نزديك ميشود و در جريان روي كار آمدن «رضاخان» كمكهاي بسياري به او ميكند.
در جريان جنگ دوم و با يورش ارتش سرخ شوروي سابق و قواي سيار دولتها به شمال كشور، او به تهران فرار ميكند، ولي عوامل و چماقدارهايش را كه از لومپنها و چاقوكشهاي معروف تبريز بودند حفظ و از راه دور هدايت ميكند.
در اواخر حكومت يك سالهي «حزب دموكرات» به رهبري «پيشهوري» به طور پنهاني به تبريز ميآيد و چماقدارهايش را سازماندهي ميكند و بعد از فرار پيشهوري و سران فرقه طوري ميداندار معركه ميشود كه تبريزيها به او «بالاشاه» (شاه كوچك) ميگفتند. در جريان نهضت ملي شدن نفت و ماجراهاي سالهاي 31 و 32 و در قضيهي كودتاي 28 مرداد نيز، اين شخص و دار و دستهاش بيشتر از يك ارتش ميتوانند تبريزيها و آذربايجانيها را سركوب بكنند.
«حاجي ...» به طور گسترده و كامل و به صورت كاملاً آشكار در تبريز حكومت ميكرد. طوري كه بيشتر وقتها كساني كه دعوايي كرده بودند و يا به دلايل ديگري ميخواستند از ديگران شكايت بكنند، به جاي دادگستري و شهرباني، نزد او ميرفتند و او هم به كارها رسيدگي ميكرد.
بارها از هر كسي در محله شنيده بودم كه «حاجي ...» بساط شلاق و شكنجه دارد و هر شخصي در هر جا و هر مقامي را كه بخواهد، دستگير ميكند و به سالن بزرگ رنگرزي «بوياق خانه» ميبرد و دستور ميدهد او را شلاق بزنند و چند روزي زنداني و شكنجه بكنند.
در 21 آذر هر سال، كارگران، «حاجي ...» لباسهاي همشكل و همرنگ ميپوشيدند و از محل كارخانه در «سامان ميداني» در انتهاي خيابان ملل متحد تا ميدان «ساعت» را رژه ميرفتند.
من بارها اين رژهي كارگرها را ديده بودم. آنها، در سرماي استخوانسوز آذرماه تبريز، با كفشهاي كهنه و پاره، لباسهاي نازك و اوضاع بسيار رقتانگيز، به مدت سه ـ چهار ساعت روي نيم متر برف راهپيمايي ميكردند و «جاويد شاه» ميگفتند. در اين حال، از شدت سرما ميلرزيدند و توي دستهايشان «ها ...» ميكردند و...
البته زماني كه من براي كار به آنجا ميرفتم «حاجي ...» از دنيا رفته بود و پسرش آنجا را اداره ميكرد و در واقع ارباب ما بود. اربابي كه به جاي بيشتر از 300 دستگاه دار قاليبافي پدر، كمتر از 10 دستگاه داشت، ولي غرور و تكبري بيشتر از پدر از خود نشان ميداد و در نگاه كردن و حرف زدن، همهي تلاش خود را به كار ميبرد كه خودش را بسيار بسيار بالاتر نشان بدهد و طرف مقابل را تحقير بكند.