به «كارخانه‌ي قالي‌بافي ...» رفتم. به دفتر هدايتم كردند. به اتاقي كه دفتر ناميده مي‌شد وارد شدم.

«حاج ... آقا» مانند مجسمه‌اي كه مواد اوليه‌ي آن را غرور و تكبر بي‌اندازه تشكيل داده باشد نشسته بود. خيلي به خودش زحمت داد كه جواب سلام اين بنده‌ي ناقابل را بدهد و اجازه داد كه روي يك صندلي، روبه‌روي ميز و صندلي كهنه اما اشرافي‌اش بنشينم.

هيبت شازده‌هاي قاجاري را به خودش داده بود و با نگاه‌ها و ميميك صورتش به من يادآوري مي‌كرد كه من خودم را فردي ناقابل از «رعيت» بدانم و اشرافيت او را تحسين بكنم.

بالاي سر حاج آقا عكس نسبتاً بزرگ از پدرش به ديوار نصب شده بود. نگاه‌هاي اين عكس هم شازده‌هاي قاجاري و فئودال‌هاي پرفيس و افاده‌ي بعد از انقلاب فرانسه را به ياد آدم مي‌آورد. تمامي سطح كت حاجي از مدال‌هاي اعطايي رضاخان و محمدرضا پهلوي پر شده بود.

حاج آقا، از نام، محل زندگي، شغل سابق و... پرسيد. گفتم كه از اهالي محله‌ي «كوره‌باشي» در بخش جنوبي «ميدان چايي» هستم و تقريباً هم‌محله‌اي هستيم. سال‌ها پيش قالي‌باف و محصل بوده‌ام و حالا هم از آموزش و پرورش اخراج شده‌ام و دنبال كار مي‌گردم.

مي‌خواست گربه را دم حجله بكشد. در همان ابتداي صحبت گفت: «در اين‌جا بايد مراقب خودت باشي. كارخانه‌ي ما با كارخانه‌هاي ديگر خيلي تفاوت‌ها دارد. اين‌جا قانون به خصوصي اجرا مي‌شود و بايد رعايت بكني.»

دل به دريا زدم و گفتم: «حاج آقا! بچه‌ي همين محله هستم و در مورد اين كارخانه، حداقل از 30 سال پيش تا امروز خيلي چيزها شنيده‌ام. مثلاً اينكه زماني در اين‌جا آدم‌ها را زنداني مي‌كردند، شلاق مي‌زدند و ...!»

حاج آقا واقعاً دست و پايش را گم كرد. رنگ از چهره‌اش پريد و با شتاب تمام گفت: «نه! دروغ گفته‌اند. در اين‌جا هيچ‌وقت چنين اتفاق‌هايي نيفتاده است. اين‌جا هم يك كارخانه‌ي قالي‌بافي مثل كارخانه‌هاي ديگر است.»

پرسيدم: «پس چرا گفتيد كه با جاهاي ديگر تفاوت دارد؟»

گفت: «از اين نظر كه در اين‌جا نبايد زياد با اين و آن صحبت بكني. بايد سرت را پايين بيندازي و فقط كارت را انجام بدهد.»

گفتم: «حاج آقا! اگر از اين نظر مي‌فرماييد، همه‌ي كارخانه‌ها مثل هم هستند. قالي‌بافي شغلي است كه در آن، آدم بايد فقط قالي و انگشتان خودش را نگاه بكند، چون با نيم ثانيه غفلت، ممكن است كارد قالي‌بافي را روي انگشت خودش بزند كه نتيجه‌اش حداقل ده روز بيكار ماندن بدون دستمزد تا خوب شدن زخم انگشت است. صحبت كردن با ديگران هم موجب مي‌شود كارگر يواش‌تر كار بكند و نتواند خرجي اهل و عيالش را دربياورد.»

گفت: «دوست آشناهايت هم حق آمدن به كارخانه را ندارند در ضمن، هر زمان كه كاري داشتي و نمي‌تواني بيايي، بايد يك روز قبل اجازه بگيري و خلاصه، مثل ارتش، مقررات را به طور كامل رعايت بكني.»

جواب دادم: «اين‌هايي كه فرموديد همگي به سود خود من است و بدون شك آن‌ها را رعايت خواهم كرد.»

از فرداي همان روز، در آن كارخانه مشغول قالي‌بافي شدم.