خاطرات حمید آرش آزاد،يك هتل پر از دكتر ...
ساعت شش بعدازظهر بود كه به هتل رسيدم تا كار شبانهام را شروع كنم. لابي هتل پر از خانمها و آقايان ميانسال و تعدادي هم پير بود.
تا رسيدم، مسئول روزانهي رسپشين گفت كه اينها از شهرهاي مختلف كشور براي شركت در يك سمينار پنج روزهي پزشكي آمدهاند. او برايم توضيح داد كه مشخصات كامل هر كدام را روي كارت خواهم نوشت و تنها به كساني كه زن و شوهر هستند اتاق مشترك خواهم داد و بعد از خوابيدن مسافرها، يعني از نيمهشب به بعد هم زمان كافي در اختيار خواهم داشت كه نوشتهي روي كارتها را به يك ليست سه صفحهاي ـ البته كاغذ كربن هم داشتيم ـ و دفتر وارد بكنم و فردا صبح، آن ليستها را تحويل «مدير هتل» بدهم كه به «كميتهي اماكن»، «ادارهي كل ارشاد» و هر جاي قانوني و ضروري ديگر بفرستد.
رسپشن شيفت روز در واقع زرنگي كرده بود. براي اينكه مسافرها در شيفت او آمده بودند و اين كارها را او بايد انجام ميداد، ولي از تازهكاري و شرم ذاتي من سوءاستفاده ميكرد و هميشه، بخش سنگيني از كارهاي نوشتني را براي ما ميگذاشت.
توقعهاي مسافرها اندازهاي نداشت. به خصوص خانمها كه خيال ميكردند علاوه بر هتل، خود بنده را هم خريدهاند. داشتن لقب دكتر هم كه به آنان حق ميداد تا جايي كه ميتوانند تفرعن به خرج بدهند.
تعدادي از آنها بعد از رفتن به اتاقهايشان و دوش گرفتن و رسيدن به سر و وضع خود، پايين آمده و در فاصلهاي نزديك به ميز رسپشن ايستاده بودند و با صداي خيلي بلند در مورد مسافرتهايشان به چندين و چند كشور اروپايي و آمريكايي صحبت ميكردند و ميگفتند كه مثلاً كاركنان هتلها در پايتختهاي بزرگ جهان، چه خدمتهاي فراوان و داوطلبانهاي در مورد آنان انجام ميدادند و به خصوص زماني كه ميفهميدند آنان پزشك هستند، ديگر خدمات صادقانه و متنوع را به عرش ميرساندند و...
همان طور كه سرم را پايين انداخته بودم و ليستها را مينوشتم، با دقت تمام به حرفهاي آنها گوش ميكردم، چون ميدانستم كه مخاطب اصلي آنها بنده و دربان پير هتل هستيم كه آن بيچاره علاوه بر درباني، وظيفهي خدمتگزاري شبانه را هم عهدهدار بود و...
صحبتهايشان نزديك به سه ساعت ادامه يافت و بعد، يكي ـ يكي و دو تا ـ دو تا به اتاقهايشان رفتند كه بخوابند. در اين زمان سه ساعته، من با دقت و كنجكاوي تمام گوش خوابانده بودم و شنيدههايم را براي خودم تجزيه و تحليل ميكردم. تا جايي كه بنده ديدم، پزشكان تهراني و اصفهاني از يك سو و پزشكان شهرهاي خيلي كوچك هم از سوي ديگر، خودشان را بالاتر از همهي كاينات ميديدند و بيشتر از همه متوقع و طلبكار بودند. ولي دكترهاي اهل شهرهاي متوسط، كمتر قمپز درميكردند و چندان توقعي نداشتند.
عصر فردا ماجراي جالبي پيش آمد. چند نفر از زن و شوهرهاي سالخورده آمدند كه كليد اتاقها را تحويل بدهند و شناسنامههايشان را بگيرند و بروند. دليل رفتن زودهنگام آنان را پرسيدم. بعضيهايشان آن اندازه عصباني بودند كه ميخواستند با بنده دعوا بكنند. به خصوص خانمهاي كمي تا قسمتي پير كه شبيه نارنجك ضامن كشيده شده بودند.
بالاخره يكيشان به حرف آمد و اصل ماجرا را تعريف كرد.
ماجرا از اين قرار بود كه بعضي از همسران آقادكترها خيال كرده بودند كه همهي مخارج آنها و مهمان احتماليشان را وزارت بهداشت و دانشگاه پزشكي تبريز خواهد داد و به همين دليل، مامان و بابا و خواهر و برادرشان را هم به شوهر پزشكشان تحميل كرده و آورده بودند كه تبريز را ببينند. ولي چون معلوم شده بود كه تنها كساني كه در سمينار شركت ميكنند مهمان هستند و بقيه بايد هزينههاي خودشان را پرداخت بكنند، اينها هم قهر كرده بودند و به شهر و ديار خودشان بازميگشتند!