مثل اينكه روزگار بدجوري با ما سر شوخي داشت. از يك طرف بازار جهاني قالي روز به روز كسادتر مي‌شد و در نتيجه، دستمزدها هم هر روز پايين‌تر مي‌آمد و از طرف ديگر هم قيمت انواع كالاها هر روز بالاتر و بالاتر مي‌رفت. طوري كه هر چند وقت يك بار، يك جور كالا را از ليست خريدمان خارج مي‌كرديم. خريد ميوه، انواع شيريني‌ها، تنقلات و امثال آن‌ها را از خيلي وقت پيش ترك كرده بوديم. من و همسرم چندان كفش و لباسي نمي‌خريديم و براي بچه‌ها هم ارزان‌ترين‌ها را انتخاب مي‌كرديم و...

در آن روزها بود كه آشنايي به من خبر داد كه صاحب يكي از هتل‌هاي شهرمان احتياج به «رسپشن» شبانه دارد و او مي‌تواند مرا به آنان معرفي بكند.

رفتيم و صحبت كرديم. مي‌گفتند كه احتياج به يك فرد بازنشسته دارند تا مجبور به پرداخت حق بيمه و ساير مزاياي قانوني نباشند. كارشان، يك شب در ميان از ساعت شش بعدازظهر تا شش صبح روز بعد بود كه البته تا آمدن مدير هتل و رسيدگي به حساب و كتاب مربوط به روز گذشته، تا دو ساعت هم مجبور به تأخير بوديم. پولي هم كه به عنوان حقوق ماهانه مي‌خواستند بدهند كم‌تر از يك سوم حداقل دستمزد قانوني بود كه توسط وزارت كار و امور اجتماعي تعيين مي‌شد. با همه‌ي اين‌ها، من مجبور بودم قبول بكنم، چون غير از قالي‌بافي، هيچ حرفه‌اي بلد نبودم و آن اندازه زرنگي هم نداشتم كه از راه شغل‌هاي كاذب و انگلي، پول‌هاي كلان به جيب بزنم. شايد اگر هم مي‌داشتم، باز روحيه‌ام قبول نمي‌كرد تن به بعضي پستي‌ها بدهم، چون ـ از خوشبختي يا بدبختي ـ فردي صاحب «مرام» بار آمده بودم. درست مثل پدرم كه اهل فرصت‌طلبي و سوءاستفاده نبود و به همين دليل، در خيلي جاها او را يك آدم «پخمه» مي‌شناختند و معرفي مي‌كردند. البته اين‌ها را رو در رويش نمي‌گفتند.

اولين متلك‌هاي نيش‌دار و زهر‌آگين را از بعضي از دوستان شنيدم. روشن‌فكرهاي قهوه‌خانه‌نشيني كه غم نان و زن و فرزند نداشتند. با وجود رسيدن به بيست و چند سالگي، هنوز از بابا پول توجيبي مي‌گرفتند و صبح و عصر در قهوه‌خانه مي‌نشستند و بحث‌هاي مثلاً روشن‌فكري مي‌كردند. البته ادعا مي‌كردند كه دليل عدم ازدواج‌شان، هم‌چون «ابوعلامعري» اين است كه نمي‌خواهند جنايتي كه پدرشان در حق آنان مرتكب شده، آنان در مورد نسل‌هاي بعدي انجام بدهند. ولي در واقع، بيش‌ترشان در انتظار روزي بودند كه بتوانند در بروند و ساكن اروپا بشوند و...

اين دوستان از بنده ايراد مي‌گرفتند كه چه طور از يك طرف ادعاي دفاع از طبقه كارگر را دارم و از طرف ديگر، در يك كارخانه‌ي قالي‌بافي و يك هتل ـ كه هر دو متعلق به طبقه‌ي «سرمايه‌دار» است كار مي‌كنم؟!

البته اين‌ها جوان و احساساتي و شعاري بودند وگرنه دوستان جهان‌ديده، باتجربه و صادق، هرگز اهل اين قبيل بي‌منطقي‌ها نبودند.