خاطرات حمید آرش آزاد،همصحبتي بنده و ارباب
در ميان كارگرها، حتي يك نفرشان هم دورهي راهنمايي و دبيرستان را نديده بودند و به همين دليل، من باسوادترين فرد محسوب ميشدم و بدين جهت، ارباب يك ذره لياقت همصحبتي با خودش را در من ميديد كه البته در آن همصحبتيهاي اتفاقي هم، با طرز نگاه و با انتخاب واژههاي ضروري، سعي ميكرد به من بفهماند كه لطف بسيار زيادي در حق بندهي كارگر ميفرمايد و نبايد پررو بشوم و سوءاستفاده بكنم.
از يك طرف هم، ارباب شنيده بود و ميدانست كه من به خاطر مسايل سياسي از آموزش و پرورش اخراج شدهام و همچنين، به طور مرتب روزنامه و كتاب ميخوانم و ميتوانم تا حدودي در مورد مسائل مختلف داخلي و خارجي، چيزهاي تحليل مانندي ارائه بدهم. البته خبر داشت كه بنده «چپ» هستم و يك «شاهپرست» به حساب نميآيم. اما از آنجايي كه به روال پدرش، عادت داشت كه كارگرها را هم مثل يك ابزار يا وسيلهي كاملاً متعلق به خود بداند و در مورد آدمها هم احساس مالكيت بكند، در ذهن خودش گذشتههاي مرا مورد عفو قرار ميداد و براي حال و آيندهام برنامه ميداد.
ارباب بيشتر از هر چيزي ميخواست در مورد آخر و عاقبت نظام جمهوري اسلامي چيزهايي بداند. اما حتي در اين مورد هم، هيچ علاقهاي به واقعيت نداشت و ترجيح ميداد چيزهايي را بشنود كه با خيالات و زمينههاي ذهني او موافقت و مطابقت كامل دارند. او، مانند كسي كه از ابتلاي خودش به يك بيماري لاعلاج مطمئن است، اما باز هم ميخواد به خودش دلداري بدهد كه داروي اين بيماري، حداكثر تا صبح فردا كشف و فروخته خواهد شد، خودش را گول ميزد و خيال ميكرد «اينها، حداكثر تا دو ماه ديگر رفتني هستند» و ترجيح ميداد طرف صحبت او هم همين را بگويد. اما زماني كه من كمي به خودم جرأت ميدادم و مثلاً ميپرسيدم كه شاهچيها از پنج ـ شش سال پيش روي اينها مهلت «دو ماه» تأكيد دارند، پس چرا اينها نميروند؟ و يا اين سؤال را مطرح ميكردم كه نظامي كه ارتش، سپاه، بسيج و حمايت مردم را دارد، چگونه يك دفعه ميرود؟ آن هم در حالي كه يك مستأجر هم در عرض فقط «دو ماه» جابهجا نميشود، چه رسد به يك نظام حكومتي، آن هم با اين همه امتياز؟! زماني كه چنين بحثهايي را مطرح ميكردم ارباب ناراحت ميشد و چيزي را بهانه ميكرد و ترتيبي ميداد كه من رويم را كم بكنم و ديگر به حضورش شرفياب نشوم و...
او در آن سالها و با آن شرايط، دلش را چيزهاي واقعاً مسخرهاي خوش ميكرد. مثلاً ميگفت كه در زمان اصابت موشك عراقي به يك خانه، يكي از اهالي آن خانه فحش داده است، پس مردم جمهوري اسلامي را نميخواهند و...
يادم هست كه زماني كه فرانسه ميخواست موشكهاي «اگزوست» و هواپيماهاي «ميراژ» به عراق بفروشد و «راديو بغداد» در اين مورد رجز ميخواند كه ديگر عمر ايران به پايان رسيده، ارباب بسيار خوشحال بود و اين رجزها را باور ميكرد.
جالب اينكه، همان اربابي كه از فروش هواپيماها و موشكهاي فرانسوي، انگليسي، آلماني و... به عراق خوشحال بود و دلش ميخواست آن سلاحها همه جاي ايران را زير و رو بكنند، زماني كه خبر تجاوز هواپيماي توپولوف به آسمان ايران را ميشنيد هزاران فحش به كمونيسم و شوروي سابق نثار ميكرد كه چرا موجب ميشوند پيرزنها و اطفال ايراني هدف قرار بگيرند!؟
البته تعدادي از كارگرها هم اظهار ناراحتي و نارضايتي ميكردند. ولي اينها همسنگر ارباب نبودند و درد دلها و خشمهاي به خصوص خودشان را داشتند. اينها از جنگ و موشكباران ميترسيدند، ايستادن به مدت چند ساعت در صفهاي مختلف براي خريد كالاهاي اساسي آنان را عذاب ميداد، از گراني نفرت داشتند، فرزند بعضيهايشان سرباز بود و چيزهايي از اين قبيل. ولي اينها، زماني كه صحبت از سختيهاي دوران شاه ميشد، به شاه و پدرش هم لعنت ميفرستادند.