گاهي دو يا سه نفر را مي‌ديدم كه قصد داخل شدن به هتل را دارند و با هم‌ديگر تعارف مي‌كنند. يكي مي‌گفت: «آقاي دكتر! لطفاً بفرماييد.» آن يكي هم كمي عقب‌تر مي‌رفت و تعارف مي‌كرد: «استغفرالله، جناب آقاي مهندس!»

خيلي زود دست اين قبيل مسافرها را خواندم و در حالي كه براي هتل «شناسنامه» معتبرترين مدرك هويت بود، من از اين جور آدم‌ها «كارت شناسايي» مي‌خواستم. هيچ‌وقت هم نديدم يكي از آن‌ها واقعاً يك كارت شناسايي مربوط به شغل خودش را نشان بدهد.

آن زمان‌ها اميرنشين «دوبي» اين همه جاذبه نداشت. اتحاد شوروي سوسياليستي (سابق) هم هنوز متلاشي نشده بود و به همين دليل، ايراني‌ها فقط به تركيه مي‌رفتند. به خصوص كه يك بار در سال، مي‌توانستند كالاهاي زيادي را به آن‌جا ببرند و هم‌چنين بسياري كالاها را از تركيه به ايران بياورند و سود حسابي هم ببرند.

تاجرهاي زرنگي هم داشتيم كه هزينه‌ي رفت‌وآمد و دستمزدي نسبتاً خوب به افراد پاسپورت‌دار مي‌دادند كه به وسيله‌ي آن‌ها، كالاهاي پرمشتري را صادر و وارد بكنند و سودهاي نسبتاً كلاني به جيب بزنند. اين‌ها، مسافران را تا «دوغو بايزيد» مي‌بردند و در آن‌جا، براي خريد و حمل كالاها به اين طرف و آن طرف مي‌دواندند و حداكثر يك يا دو ساعت در شب مهلت استراحت به آن‌ها مي‌دادند، ولي مسافري كه مي‌رفت و برمي‌گشت، دلش را خوش مي‌كرد كه به ديگران هم پز مي‌داد كه به مسافرت خارج رفته است!

باز جمال بچه‌هاي شوخ تبريز را عشق است كه در مورد اين قبيل مسافرت‌ها مي‌گفتند كه «ماها اسير هستيم و پولدارها، ما را به شام مي‌برند»!

بيش‌تر مسافرهايي كه هم‌ديگر را «دكتر» و «مهندس» خطاب مي‌كردند، زماني كه براي پر كردن كارت مخصوص در مورد مبدأ و مقصد مسافرت مي‌پرسيديم، پاسخ مي‌دادند كه از شهر «...» آمده‌اند و قصد سفر به «تركيه» را دارند و شايد سري هم به چند كشور اروپايي بزنند!

اما فردا، همين آدم‌ها را مي‌ديدم كه به اندازه‌ي بار يك وانت دمپايي پلاستيكي و تعدادي هم پسته‌ي شور ارزان قيمت خريده‌اند و مي‌خواهند به تركيه ببرند!

يك روز، باز هم دو نفر از اين مسافرهاي «دكتر ـ مهندس» تازه به دوران رسيده و پرتوقع آمدند. يكي‌شان به محض رسيدن به ميز رسپشن، گفت: «يك اتاق دو تختي «مشدي» و تميز در يك گوشه‌ي دنج نزديك به رستوران كه همه چيز هم داشته باشد مي‌خواهيم. در ضمن، چون ساعت هفت بعدازظهر است، بايد كم‌تر از دو سوم كرايه را از ما بگيري و...»

در اين زمان، آن يكي به حرف آمد و گفت: «دكتر جان! اين روزها مسافر كم‌تر پيدا مي‌شود و اتاق‌هايشان خالي مي‌ماند. خيلي هم دلش بخواهد كه به من و جناب‌عالي اتاق بدهد. به اين‌ها، اگر پول بدهيد، برايتان پشتك و وارو هم مي‌زنند.»

برگشتم و گفتم: «ميمون، پدرها و مادرهايتان هستند و خودتان. بدبخت‌هاي پول نديده، اتاقي نداريم كه به شماها بدهيم!»

جناب دكتر (!) با لحن توهين‌آميزي گفت:‌ «حالا چه كسي رغبت مي‌كند در اين طويله بخوابد؟ ما گفتيم چون به ترمينال نزديك هستيد ...»

برگشتند و رفتند، اما ساعت 10 شب، دوباره آمدند و اين بار، ضمن معذرت‌خواهي، به طور مؤدبانه‌اي اتاق خواستند. ولي اتاق‌ها پر شده بودند.