خاطرات حمید آرش آزاد،يك آدم اهل مطالعه سهيم در هتل
صاحبان اصلي هتل سه برادر بودند كه يكي در تبريز اقامت داشت و شبها را هم در يكي از اتاقها ميخوابيد، ديگر ساكن تهران بود كه گاهگاهي ميآمد و با بداخلاقيهاي خودش به همه، حتي به برادرهاي خودش زور ميگفت و كوچكترين برادر در سلماس زندگي ميكرد. اين يكي مظلومتر و ساكتتر از همه بود. هر زمان كه به تبريز و به هتل ميآمد، همهي وقت و تلاش خود را صرف رسيدگي به هتل و رفع نواقص ميكرد.
يكي از شريكهاي هتل كه در واقع سهم خود را از پدرش به ارث برده بود، رستوران را هم در اجاره داشت و آنجا را اداره ميكرد.
از مسافرها و بعضي كاركنان هتل شنيده بودم كه مستأجر قبلي هتل، براي مشتريان خاص، مشروب و ترياك و حتي ... فراهم ميكرده، اما اين يكي كه خود نيز شريك هتل بود، انصافاً اهل خلاف نبود. او كارها را به دست يك آشپز و دو نفر كارگر سپرده بود و خودش نظارت ميكرد و چون آدم روشنفكري بود و چندان علاقهاي به پول نداشت، بنابراين هيچ خلافي نميكرد و به ديگران نيز ميدان خلاف نميداد.
يك روز عصر، اين آقا پيش من آمد و خواهش كرد كه اگر ميتوانم، يك جلد كتاب «تابستان 62» اثر «اسماعيل فصيح» را برايش پيدا بكنم. تا آن زمان، اسم اين كتاب را نشنيده بودم. بازار كتاب را گشتم و در هر جا شنيدم كه اين كتاب ناياب است. مجبور شدم به دوست عزيزي كه در يكي از كتابخانههاي شهرمان كار ميكرد مراجعه بكنم. او هم كتاب را براي مدتي معيني به من امانت داد.
كتاب را آوردم و به آن سهيم هتل دادم. آن را برد و يك هفته بعد ديدم با سه جلد از همان كتاب پيش من آمد. به او تبريك گفتم كه در يافتن كتاب از بازار سياه، از من هم جديتر است. ولي او پاسخ داد كه چون كتاب ارزشمندي بوده، از روي آن دو جلد به صورت فتوكپي تهيه كرده و با صحافي توسط يك استاد، آنها را به صورت كتابهاي واقعي درآورده است و حالا يك جلدش را به من هديه ميدهد.
فتوكپي برابر با اصل كتاب را بردم و با دقت و علاقهي تمام خواندم. با وجود انتقادهايي كه بر آن دارم، ولي در مجموع كتاب را ارزشمند و خواندني يافتم. يعني به دو ـ سه بار خواندنش ميارزيد.
برايم خيلي عجيب بود. هتلي كه در مورد آن پيش از انقلاب خيلي چيزهاي ناگفتني شنيده بوديم كه بعدها هم برايم ثابت شد كه راست بودهاند، جواني را در خود پرورده است كه به خاطر علاقه به يك كتاب خوب، بيشتر از 10 برابر قيمت آن را خرج ميكند كه كپياش را تهيه بكند!
بيشتر از 20 سال است كه آن جوان كتابخوان را نديدهام. اي كاش ميشد باز در جايي روبهرو بشويم تا ببينم حالا و در پيري چه كار ميكند و چه چيزهايي را ميخواند.