صاحب هشتاد و چند ساله‌ي يكي از داروخانه‌هاي شهرمان ساكن هميشگي هتل شده بود. در حالي كه من او را خوب مي‌شناختم و مي‌دانستم خانه‌ي بسيار بزرگ و نسبتاً مجللي در خود شهرمان دارد.

از اين و آن شنيده بودم كه دكتر از چندين و چند سال پيش مجرد است، اما به خاطر پول‌دوستي ازدواج نمي‌كند، آن هم در حالي كه هيچ فرزندي نداشت و آن همه ثروت كلان، بايد به برادرزاده‌هايش مي‌رسيد. ظاهراً يكي از برادرزاده‌ها از همه زرنگ‌تر بود و به آلمان رفته بود كه در رشته‌ي داروسازي دكترا بگيرد و داروخانه‌ي بسيار بزرگ و دو نبش در پررفت‌وآمدترين ميدان شهر را صاحب بشود و...

آن روزها هنوز در حال جنگ با عراق بوديم و گاه به گاه، هواپيماهاي عراقي نزديك مي‌شدند و صداي آژير قرمز بلند مي‌شد. ميز رسپشن در زيرپله‌ها قرار داشت. هر زمان كه آژير قرمز كشيده مي‌شد، بلافاصله جناب دكتر را مي‌ديديم كه از آسانسور پياده شده و با سرعت تمام، خودش را به بخش رسپشن در زير پله‌ها مي‌رساند كه از موشك‌هاي احتمالي و تركش‌ها و ويراني‌هاي آن‌ها در امان بماند. دكتري كه در مواقع معمولي، به دليل ناتواني‌هاي ناشي از انواع آرتروزها البته به قول خودش قادر به حركت نبود، در اين قبيل وقت‌ها مثل برق حركت مي‌كرد و حتي آن پنج ـ شش قدم فاصله‌ي آسانسور تا رسپشن را مي‌دويد!

اين پناه گرفتن‌هاي زير پله موجب شد كه من و دكتر، حسابي با هم‌ديگر دوست بشويم. دكتر در صحبت‌هايش، حسرت زمان شاه را مي‌خورد و مي‌گفت كه دست مردم از همه چيز و همه جا كوتاه شده و در اين مملكت كسي نمي‌تواند از زندگي‌اش لذت ببرد. زماني هم كه در مورد لذت‌هاي زندگي از او مي‌پرسيدم، جواب داد كه لااقل مي‌توانست در ساعت ده ـ يازده شب، دو تا تخم‌مرغ و يا يك تن ماهي بخرد، در حالي كه حالا، به دليل جنگ، مغازه‌ها زودتر تعطيل مي‌كنند و او مجبور است در وسط روز شاگرد مغازه را بفرستد كه برود و برايش وسايل بخرد!

دليل اقامت دايمي خودش در هتل را هم اين طور توجيه مي‌كرد كه چون به ناحق (!) اسمش به عنوان آدم پولدار در رفته، مي‌ترسد دزدها به سراغ او بيايند و سرش را ببرند!

انصافاً آدم دست و دل بازي بود. مثلاً به من مي‌گفت كه اگر همسري داشت و با همان همسر در هتل زندگي مي‌كرد، ترتيبي مي‌داد كه خانم براي من هم شام بپزد كه مجبور نباشم از خانه براي خودم شام بياورم. يك روز هم كه نسخه‌اي به دستش داده و خواهش كرده بودم داروهايش را برايم بياورد، پول همه‌ي داروها را گرفت، ولي زماني كه نوبتي به يك ورقه‌ي 10 دانه‌اي قرص مسكن رسيد، تعارف كرد كه پول اين يكي را ندهم!

يك روز بالاخره چشم من به زيارت برادرزاده‌ي آقاي دكتر هم روشن شد كه از آلمان آمده بود كه «عمو جون» را ببيند و چند روزي مهمان او باشد.

خيلي ببخشيد كه كمي بي‌پروايي مي‌كنم. جناب «دكتر بعد از اين آلمان‌نشين» چنان اخلاق و رفتار سبكي داشت كه بنده همان شب اول به او اخطار كردم كه در زمان‌هايي كه من در هتل هستم مثل يك «مرد» رفتار بكند، البته انصافاً قبول كرد.