خاطرات حمید آرش آزاد،آن مسافر شاعر
به تنهايي، يك اتاق دو تخته در طبقهي اول گرفته بود و هميشه شبها را به آنجا ميآمد.
يك شب كه از اقامت دايمياش تهجب كرده بودم، كارت شناسايياش را از قفسهي كليدها برداشتم و نگاه كردم. محل تولد و صدور شناسنامهاش را «تبريز» نوشته بودند. بيشتر كه دربارهاش فكر كردم و از يك كارگر هتل پرسيدم، فهميدم كه برادرش مالك و مدير يك مؤسسهي «راديولوژي» معروف در تبريز است.
آدم خيلي ساكتي بود و با كسي حرف نميزد. براي همين، بيشتر كنجكاو شدم كه ببينم چه جور آدمي است.
آن وقتها، هر چند روز يك بار يك «غزل» به زبان فارسي و يا تركي آذربايجاني ميسرودم و به نظر خودم، شعر «عرفاني» ميگفتم، ولي فقط براي چند نفر از نزديكان ميخواندم.
يك روز عصر كه به هتل آمد، سرم خيلي خلوت بود. كليد اتاقش را خواست. پيش از اينكه كليد را به دستش بدهم، يكي از شعرهايم را برايش خواندم. ساكت بود و فقط گوش ميكرد. كليد را از من گرفت و در حالي كه به سمت آسانسور ميرفت، گفت: «اينها شايد غزل و عارفانه و عاشقانه باشند، يعني در واقع هستند و اگر حدود 700 سال پيش ميسرودي، ميتوانستي معروف بشوي و به نام و نان برسي، ولي با ـ اجازهتان ـ در زمان ما «شعر» به حساب نميآيند. اگر ميخواهي شاعر بشوي، حرفهاي تازه بزن، از مردم بگو، از دردهاي جامعه و...»
عصر فرداي آن روز، برايم كتابي از نيما يوشيج آورد. چند برگ كاغذ هم به دستم داد كه وقتي نگاه كردم ديدم ترجمهي چند شعر از نيما يوشيج است كه توسط صمد بهرنگي انجام شده است.
بعد از دادن اينها، گفت كه چاپ شدن شعرها و نوشتهها، هر كسي را تشويق ميكند كه هر چه بهتر و بيشتر بنويسد. نشاني روزنامهي «فروغ آزادي» را به من داد كه شعرهايم را ببرم تا استاد «شيدا» در «آذري صفحهسي» از همان روزنامه چاپ بكند.
البته من تا چند سال بعد از آن نيز در فرم «غزل» شعر ميسرودم، ولي تلاش ميكردم سرودههايم مردمي و اجتماعي باشد كه بالاخره نيز قالب «جدي» را براي كارهاي خودم مناسب نديدم و آغاز به سرودن اشعار سياسي ـ اجتماعي در قالب طنز كردم.