پسر يكي از قوم و خويش‌هاي ما خيلي علاقه‌مند بود كه با افرادي از مردم جمهوري آذربايجان دوست بشود تا در رفت‌وآمدها، ميهمان هم‌ديگر باشند، زيرا كه عقيده داشت از اين طريق، هم هر دو طرف محتاج هتل‌ها نمي‌شوند و هم بهتر مي‌توانند با جوامع هم‌ديگر آشنايي پيدا كنند و هر دو طرف، سودهاي فرهنگي ببرند.

يك روز همين جوان خبر داد كه شب همان روز، يك ميهمان باكويي دارد و هم‌چنين چند نفر از شاعران، نوازندگان و خوانندگان تبريزي در مجلس حضور خواهند داشت.

رفتم. استاد شيدا، چند نفر شاعر جوان و ميانسال همشهري و دو گروه از نوازندگان و خوانندگان نامدار تبريزي در آن‌جا بودند. فردي نسبتاً بلندبالا و درشت‌هيكل هم حضور داشت كه حاضران به او «لطيف معلم» مي‌گفتند كه بعد از حدود نيم ساعت، بالاخره فهميدم كه نام او «لطيف حسين‌زاده» است. او از جمله‌ي كساني بود كه بعد از برچيده شدن حكومت ملي به رهبري «سيدجعفر پيشه‌وري» در ماه آذر سال 1325 به آن سوي ارس رفته و در باكو ساكن شده بود و در زماني كه ما او را ديديم، رياست راديو ـ تلويزيون باكو را عهده‌دار بود.

«لطيف معلم» در اولين برخورد، به نظر من آدمي مغرور و خودشيفته آمد كه آشكارا به سياست‌هاي «گورباچوف» مي‌تاخت و از تلاش «اتحاد شوروي سوسياليستي» اظهار تأسف مي‌كرد و در مورد استقلال «جمهوري آذربايجان» نيز موضع موافقي از خود نشان نمي‌داد.

بعد از صحبت‌هاي معمولي، فرصت به گروه‌هاي موسيقي داده شد كه آنان دو ـ سه «موغامات»‌ اصيل را با استادي تمام اجرا كردند كه البته هم موسيقي و هم «ماهني» متعلق به نسل‌هاي پيشين مردم «آذربايجان» بود و كسي نمي‌توانست در مورد آن‌ها ادعاي مالكيت بكند. اما در آوازها، چند غزل از «علي‌آقا واحد» را خواندند كه الحق از شاعران بزرگ، بلندآوازه و صاحب سبك و شايسته‌ي آن سوي ارس بود.

زماني كه برنامه‌ي موسيقي به پايان رسيد، جناب «لطيف حسين‌زاده» رو به حاضران كرد و با نوعي تبختر خاص گفت: «شماها كه فقط از داشته‌هاي ما استفاده مي‌كنيد و مال ما را مي‌خوانيد. پس از خودتان هيچ چيزي نداريد؟!»

من درست در كنار استاد شيدا نشسته بودم. استاد به من دستور داد كه اگر شعري به همراه دارم، بخوانم. اتفاقاً يك «قوشما» به نام «آي قيش» به همراه داشتم كه دوستان شاعر آن را خيلي پسنديده بودند. آن را بيرون آوردم و خواندم.

شاعران حاضر در مجلس، هر كدام قطعه شعري به زبان تركي آذربايجاني خواندند كه انصافاً شعرهاي خوبي بودند.

بعد از خوانده شدن شعرها، باز نوبت به اهالي موسيقي رسيد. اين بار، آن‌ها ترانه‌هايي خواندند كه هم شعر و هم موسيقي آن‌ها در خود تبريز ساخته شده بود. پس از اين هم، فرزند يكي از استادان تواناي موسيقي شهرمان كه در آن زمان تنها 13 سال داشت، يك تك‌نوازي تار آذري اجرا كرد كه واقعاً تحسين همه را برانگيخت.

در اين زمان بود كه ديدم چشمان «لطيف حسين‌زاده» حسابي گرد و بزرگ شده است. او يك دفعه گفت: «آي بالام! من واقعاً از اين همه استعدادها و توانايي‌هاي شما حيرت مي‌كنم. همه‌ي شما در زماني و در كشوري به دنيا آمده و تربيت يافته‌ايد كه پهلوي‌ها حكومت مي‌كردند و شعر، موسيقي و آواز آذربايجاني كاملاً ممنوع بود. پس اين همه را كجا و چه جوري ياد گرفته‌ايد كه از خود باكويي‌ها هم بهتر هستيد؟!»

دوستي پاسخ داد: «ديكتاتوري نمي‌تواند فرهنگ، هنر و استعدادها را از بين ببرد. فقط آن را «زيرزميني» مي‌كند. در چنين شرايطي، طبيعي است كه از كميت كاسته شود، ولي آثار بسيار باارزش‌تري به وجود مي‌آيند. آثاري كه شايد نظاير آن‌ها در جوامع آزاد كم‌تر آفريده مي‌شود.»