مدير روزنامه عاشق آدم‌هاي «شهرت‌طلب» بود. اين قبيل افراد هم چندان دستمزدي نمي‌خواستند و هم به خاطر چاپ شدن نام خود در روزنامه، دست به هر كاري مي‌زدند.

يكي از اين‌ها كه هيچ سابقه‌اي در روزنامه‌نگاري نداشت و حتي يك دوره‌ي آموزشي دو هفته‌اي هم نديده بود، آمد و به عنوان «خبرنگار» مشغول به كار شد. ساده‌لوحي اين آدم به اندازه‌اي مورد پسند مدير قرار گرفته بود كه در مدت كم‌تر از دو هفته، به او لقب «خبرنگار ويژه» داده شد. البته ايشان به اندازه‌اي «ويژه» بود كه زماني كه مي‌خواست گزارش مربوط به يك مراسم را بنويسد، در ابتدا مي‌نوشت: «جلسه با تلاوتي چند از قرآن مجيد آغاز شد و ...!» و بنده به مدت سه سال، هر اندازه تلاش كردم نتوانستم به ايشان بفهمانم كه درستش اين است كه بنويسد: «مراسم با تلاوت آياتي چند از ...»

يك روز جناب خبرنگار ويژه پيش من آمد و گلايه كرد كه بيش‌تر از شش ماه است كه براي روزنامه كار مي‌كند، ولي حتي يك بار هم نامش را چاپ نكرده‌اند.

در جواب گفتم كه اين موضوع از اختيار من خارج است و بايد به مدير روزنامه مراجعه بكند.

او پيش مدير مي‌رود و گلايه‌اش را مطرح مي‌كند. مدير در جواب مي‌گويد كه چون نوشته‌هاي او «خبر» است اصولاً بايد بدون ذكر نام چاپ بشود. اگر مي‌خواهد نام خود را ذكر بكند، بايد «مطلب» يا «مقاله» بنويسد.

فرداي آن روز، جناب خبرنگار ويژه يك مطلب سه ـ چهار سطري نوشته و در آن آورده بود: «من كه ... نام دارم و خبرنگار ويژه‌ي روزنامه‌ي ... هستم، از اينكه مي‌بينم شهروندان عزيز خط‌كشي عابر پياده را رعايت نمي‌كنند، خيلي ناراحت مي‌شوم.»

نوشته را پيش من آورد. نگاه كردم و گفتم كه در مورد اين يكي هم خود مدير تصميم بگيرد. مدير هم آن سه ـ چهار خط را خوانده و گفته بود كه نمي‌تواند آن را به عنوان مطلب يا مقاله قبول بكند و بهتر است يك نوشته‌ي پرمحتواتر و مفصل‌تر نوشته شود.

اين بار خبرنگار ويژه آمد و به من التماس كرد كه يك مقاله يا مطلب پرمحتوا و مفصل بنويسم كه او آن را با دست‌خط خودش بازنويسي كند و به نام خودش به چاپ برساند.

شوخي‌ام گرفت. گفتم كه بايد يك كادوي حسابي براي من بخرد تا خواسته‌اش را انجام بدهم. قبول كرد و گفت كه چون همان شب مي‌خواهد به تهران برود، پس بهتر است من مطلب را زودتر بنويسم و تحويل بدهم تا او هم از تهران برايم يك كادو بخرد و بياورد.

گول وعده‌اش را نخوردم و گفتم كه پيش از دريافت كادو، هيچ كاري برايش نخواهم كرد. بعد هم به شوخي پيشنهاد كردم كه حالا كه به تهران مي‌رود، در سر راه يك چاقوي ضامن‌دار زنجاني برايم بخرد و سوقاتي بياورد تا خواسته‌اش را انجام بدهم.

چند روز بعد، جناب خبرنگار ويژه واقعاً يك چاقوي ضامن‌دار زنجاني برايم آورد و من هم مطلب مورد نظر او را نوشتم كه به نامش چاپ شد.