طوري كه خود مدير روزنامه تعريف مي‌كرد، او و تبارش از اهالي روستايي مربوط به يكي از شهرستان‌ها بودند كه بعدها به تبريز مهاجرت كرده‌اند.

مطابق رسم‌هاي بازمانده از دوران شاهان و خان‌ها كه در همه جا ميان مردمان انواع اختلاف‌ها را مي‌انداختند كه هم از اتحاد اهالي مناطق مختلف جلوگيري بكنند تا ملت براي نابودي آنان به پاي نخيزند و هم دعواها موجب عقب‌ماندگي‌هاي همه‌جانبه بشود و به تبعيت از فقر و عقب‌ماندگي علمي و اجتماعي، افكار و انديشه‌ها نيز مشغول نفرت و دعوا باشند، ميان مردمان شهرستان محل تولد آقاي مدير و اهالي يك شهرستان هم‌جوار نيز رقابت‌ها و دشمني‌هاي كودكانه‌اي وجود داشت كه هنوز هم باقي است. البته آقاي مدير خيلي زرنگ بود و در مواقع حساس، از ذكر نام شهرستان محل تولدش خودداري مي‌كرد و فقط نام روستاي زادگاه خود را مي‌گفت كه اتفاقاً درست در مرز اين دو شهرستان بود و در صورت لزوم، مي‌توانست مربوط به اين يا آن قلمداد بشود!

يك روز آقاي مدير مطالبي براي بررسي و ويرايش آورد و گفت كه بعد از آن روز، براي آن شهرستان، در هر هفته يك «ويژه‌نامه» و يا لااقل «صفحه‌ي ويژه» چاپ خواهيم كرد. در ميان مطالب ارائه شده، موارد واقعاً ارزشمندي هم پيدا مي‌شد، ولي بيش‌تر آن‌ها خيلي ضعيف بودند كه البته جمله‌ي «شهرستان است ديگر ...»! از سوي جناب مدير، مسأله را حل كرد و اصلاً سخت نگرفتيم.

بعد از چاپ اين «صفحه‌ي ويژه» مدير روزنامه ترتيبي داد كه نسخه‌هاي زيادي از آن شماره به شهرستان همسايه و رقيب هم ارسال بشود كه در مواردي به صورت «رايگان»‌ توزيع شده بود. چند روز پس از آن هم، مدير روزنامه به همان شهرستان رقيب رفت. در آن‌جا با برخي افراد مهم و بانفوذ تماس گرفته و گفته بود كه گرچه در شناسنامه‌اش نام آن يكي شهرستان ذكر شده، ولي او در اصل خودش را متعلق به اين يكي مي‌داند و حاضر است براي اين شهرستان هم يك «ويژه‌نامه» دربياورد كه البته «يك دست، صدا ندارد» و اهالي و بزرگان شهرستان، خودشان بايد همت بكنند و در زمينه‌هاي اقتصادي، نوشتاري، توزيع و... كمك‌رساني‌هاي لازم را انجام بدهند. اهالي آن شهر نيز كه با ديدن ويژه‌نامه‌ي متعلق به شهر همسايه، گرفتار رقابت و حسادت شده بودند، واقعاً از جان مايه گذاشتند و در نهايت هم توانستند صاحب يك «صفحه ويژه ...» بشوند!

بعدها براي تعدادي از شهرهاي ديگر هم صفحات ويژه داير شد كه البته ...!