يك روز مدير روزنامه نويسندگان مطالب و ستون‌هاي مختلف روزنامه را به اتاق خود خواست و گفت كه مي‌خواهد روزنامه را در «اردبيل» هم نفوذ بدهد و به همين خاطر، بايد مطالب بسيار جالبي براي ... «ويژه‌ي استان اردبيل» بنويسند و يا آماده بكنند.

آن روزها، استان اردبيل به تازگي تأسيس شده بود و در خود استان و مركز آن نيز نشريه‌ي چندان مهمي فعاليت نمي‌كرد و به همين دليل مدير ما قصد بهره‌برداري از اين ميدان خالي را داشت.

كار استاد بزرگواري كه مسئوليت «آذري صحيفه‌سي» را به عهده داشت چندان دشوار نبود. استاد عزيزمان با آن حافظه بسيار نيرومند و با آن همه كتاب‌هاي ارزشمند كه در اختيار داشت خيلي راحت مي‌توانست يك صفحه پر از شعرها و مطالب به زبان «تركي آذربايجاني» را آماده بكند.

مدير روزنامه با تأكيد فراوان گفت كه حتي در يك مورد هم نبايد نامي از «تبريز» به ميان بيايد. او عقيده داشت كه مردمان اردبيل از تبريزي‌ها نفرت دارند و اگر نام شهرمان را حتي در يك مورد هم ببينند، روزنامه را قبول نخواهند كرد و...

به خانه آمدم و در اين مورد فكر كردم. پيش خود گفتم كه مردمان آگاه و روشن‌فكر اردبيل و تبريز، هيچ رقابت يا نفرتي نسبت به هم ندارند و مي‌توانند براي هم‌ديگر بهترين دوستان باشند. اگر در ميان طبقه عوام هر دو شهر نيز كينه و بدبيني وجود دارد، به دليل تحريكات و توطئه‌هاي شياطين رژيم شاهي است. تازه، تبديل شدن اردبيل به يك استان مستقل موجب از ميان رفتن ـ و يا لااقل كم‌رنگ شدن ـ اختلافات بچگانه در هر دو طرف بشود. تازه، فردي كه قلم به دست گرفته و ادعاي شاعري، نويسندگي و روزنامه‌نگاري دارد، بايد در جهت حل اختلافات كودكانه و بي‌مورد قلم بزند و دل‌ها را به هم‌ديگر نزديك‌تر بكند، نه اينكه خود موجب و موجد اختلافات بشود.

با اين تصميم، قلم به دست گرفتم و يك داستان كوتاه نوشتم كه اتفاقاً مورد پسند خود دوستاي اردبيلي قرار گرفته بود.

شخصيت‌هاي اصلي داستان، سه نفر بودند كه يكي اهل اروميه، ديگري از مردمان اردبيل و نفر سوم تبريزي بودند. در اين داستان كوتاه، براي شخصيت اروميه‌اي در يك شهر دور گرفتاري پيش مي‌آيد و عده‌اي قصد نابودي او را مي‌كنند شخصيت تبريزي داستان به ياري فرد اروميه‌اي مي‌شتابد و تا حدي او را نجات مي‌دهد. اما رويدادهاي بعدي موجب مي‌شوند كه اين دو نفر نتوانند خودشان را از منطقه‌ي خطر دور بكنند و در اين مرحله‌ي حساس است كه شخصيت اردبيلي پديدار مي‌شود و او با جوانمردي تمام، آن دو نفر را هم از خطر نجات مي‌دهد و هم آنان را سوار ماشين خود مي‌كند و از مهلكه بدر مي‌برد.

فردا، نوشته را آوردم و به دست مدير روزنامه دادم. بعد از ساعتي، آقاي مدير بنده را به اتاقش خواست و يادآوري كرد كه نبايد نامي از تبريز به ميان مي‌آوردم و بهتر است اين نام حذف بشود. گفتم كه من آنچه را كه از دستم برمي‌‌آمد انجام داده‌ام و اگر ايشان لزومي احساس مي‌كنند، بخش مربوط به آن فرد تبريزي را سانسور بكنند. زهر خندي زد و گفت: «داستان را طوري بافته‌اي كه با حذف نام تبريز، همه چيز آن خراب و بي‌معني مي‌شود!»

در آن ... «ويژه‌ي استان اردبيل» تنها نوشته من بود كه در آن، نام هر سه شهر شمال‌غرب كشور ما به چشم مي‌خورد.