يك داستان كوتاه طنزآميز با عنوان «علم بهتر است يا ثروت؟»! نوشته بودم كه در روزنامه چاپ شد.

از فرداي آن روز، رگباري از پاسخ‌ها و انتقادهاي آن‌چناني از سوي نهضت سوادآموزي، آموزش و پرورش، فرهنگ و ارشاد اسلامي و...، بر سر من باريدن گرفت.

همه‌ي اين‌ها، بنده را به عنوان فردي مشكوك، نفوذي، ضدفرهنگ، دشمن دانش و پيشرفت و... معرفي كرده بودند و در اين ميان، تنها يكي از آن‌ها بعد از نثار يك دنيا اهانت و اتهام به سر بنده، لااقل آن اندازه انصاف داشت كه نوشته بود واقعيت‌هاي موجود در جامعه و اينكه مي‌بينيم در بازار كار، باسوادها به صورت نوكرهاي بي‌سوادها درآمده‌اند دليل نمي‌شود كه ما محسنات سواد و دانش را ناديده بگيريم و...

داستان از اين قرار بود كه يك دانش‌آموز كلاس اولي، در همان كلاس دست به احتكار و تجارت مي‌زد و مثلاً به جاي اينكه چيزهايي را كه خودش و ديگران پيدا مي‌كردند به دفتر مدرسه و يا «جاي اشياي گم‌شده» تحويل بدهد، نگاه مي‌داشت و از ديگران هم به قيمت پايين مي‌خريد و در زنگ‌هاي ديكته و حساب و هم‌چنين در جلسات امتحاني، به دانش‌آموزاني كه فراموش كرده و مداد، پاك‌كن، تراش و غيره نياورده بودند به قيمت بالا مي‌فروخت و دست آخر هم مدرسه را رها كرد و در روبه‌روي همان مدرسه شيريني و پفك و غيره فروخت و سال‌ها بعد، صاحب يك تجارت‌خانه‌ي بسيار بزرگ و معتبر شد و هم‌كلاسي‌هاي سابق خودش را كه حالا ديپلم، ليسانس و مدارك بالاتر داشتند به خدمت گرفت و ...!

چند سال بعد از آن، زماني كه در يك «هفته‌نامه» كار مي‌كردم، عشقم كشيد كه همان داستان را براي بار دوم در اين نشريه به چاپ برسانم و همين كار را هم كردم.

مدتي بعد، مسئولان اداره‌ي كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان‌شرقي تصميم گرفتند «نخستين جشنواره‌ي مطبوعات شمال‌غرب كشور» را در تبريز برگزار نمايند و در كنار آن، مسابقه‌هاي متنوع فرهنگي و هنري نيز باشد.

بنده در رشته‌ي «طنز» در اين جشنواره شركت كردم و از روي شيطنت، همان داستان منفور و محكوم را براي بخش مسابقه فرستادم.

جالب اينكه آن داستان مقام اولي در رشته‌ي طنز شمال‌غرب كشور را برايم به ارمغان آورد.