اين دلِ پخمهي من========== شعر طنز حمید آرش آزاد
دلِ وامانده من، باز هم زار و پريشان شد
پريد از سينه بيرون، راهيِ دشت و بيابان شد
معطل ماند چون در پستخانه نامهي دلدار
پس از ده سال، آخر سرگروه نااميدان شد
ز وامِ ازدواجِ بانكها خيري نديد اين دل
اسيرِ يك رباخوارِ حريصِ نامسلمان شد
وزيرِ مسكن از بس وعده داد و پشتِ گوش انداخت
در آخر چادري قسطي خريد و پاك ويلان شد
شعار و وعدهي خالي ز بس باريد بر فرقش
كه بيچاره ز باران آرزو كردن پشيمان شد
سمينار و سخنراني و اجلاس و فلان ـ بسيار
برايش برق و آب و تلفن و دارو و درمان شد!
رفيقانِ زرنگش بنز و كاديلاك چاپيدند
وليكن عمرِ او در حسرتِ يك كهنه پيكان شد
به دنبال عتيقه، دوستانش كوهها گندند
ولي اين پخمه ـ چون فرهاد ـ كارش كندنِ جان شد
قصيدهسازها عمري ز نقره ديگدان كردند
ولي او چون باباطاهر ـ دو بيتي گفت و عريان شد
خلاصه، اين دلِ پخمه، پس از پنجاه و اندي سال
به درسِ زيركي مردود و، اخراج از دبستان شد