به قلم زنده یاد حمید آرش آزاد: به یاد کریم شفائی سفر کرده ای که صد قافله دل همره اوست
دیگر به جهان نیست، نه لطفی، نه صفایی
شوری به سری نیست، به لب نیز نوایی
دردا! که "کریم" از بر ما رفت چه آسان
آوخ! که چنین زود سفر کرد "شفایی"
"کریم شفایی" را از حدود ۱۸ سال پیش می شناختم. آن وقت ها، من ترجمه ی کتاب "مفتون خاک" اثر "طالب آیدین" را در دست داشتم و او ویرایش چند کتاب را عهده دار شده بود. در ضمن، او در رادیو تلوزیون تبریز هم مشغول بود. هم داستان و نمایش و مطلب می نوشت و هم به عنوان استاد، عده ای از برنامه نویسان تازه کار را برای آینده تربیت می کرد. بعدها هم خود "شفایی" و هم شاگردانش را از رادیو تلوزیون کنار گذاشتند. ظاهرا به این جرم که او و درس آموختگان مکتبش "باسواد" بودند و این در قاموس ادارات و موسسه های فرهنگی و فرهنگساز ما، کم گناهی نیست!
تازه بیکار شده بودم. دوست بزرگوار و فرهنگ آفرینم "غلامحسین فرنود" به "شفایی" توصیه کرد که یاری ام کند تا در "فروغ آزادی" مشغول شوم. "کریم" نیز فردای همان روز ترتیب کارها را داد.
در فروغ آزادی یار و مددکار هم بودیم.
هم خودمان مقاله و مطلب و داستان می نوشتیم و هم نوشته های دیگران را ویراستاری می کردیم. وقتی متوجه شد من ذوقی در طنز نویسی و طنز سرایی دارم، هر روز تشویقم می کرد که طنز را جدی تر بگیرم و بیشتر بنویسم. هرگز فراموش نخواهم کرد آن روزی را که ضمن راهنمایی های خود گفت: "اشتباه من این است که مطالب خودم را به سبک رادیو و تلوزیون و مطبوعات می نویسم. ولی تو این اشتباه را نکن و هر مطلبی را با این هدف بنویس که یک روز به صورت کتاب در خواهد آمد.
"کریم" بود که تشویقم کرد خودم را در دایره ی تنگ مطبوعات محلی محبوس نسازم و با مطبوعات سراسری همکاری بکنم، و او بود که پیشنهاد کرد که شعر ها و مطالب طنزآمیزم را برای چاپ به ماهنامه و هفته نامه ی "گل آقا" بفرستم و اولین باری که شعرم در "گل آقا" به چاپ رسید یک قوطی شیرینی آورد تا این موفقیت را جشن بگیریم. به همین دلیل بود که من در میان دوستان و در چند مصاحبه مطبوعاتی، از او به عنوان "رفیق ناباب" نام برده و گفته ام که من در ابتدا، یک بچه سالم و سر به راه بودم و شفایی زیر پایم نشست و از راه راست منحرفم کرد و باعث شد که روزنامه نگار و طنزپرداز بشوم!
کریم شفایی در سرتاسر زندگی ۴۷ ساله اش، هرگز "قهر" و "دشمنی" را نشناخت. او با همه "دوست" بود و نسبت به همه، مهربانی و دلسوزی می کرد. در میان نویسندگان، روزنامهنگاران و برنامه نویسان صدا و سیمای استان و نیز در بین همکاران تهرانی و سراسری ایران، افراد زیادی هستند که از کریم شفایی درس گرفته و توسط او تربیت شده اند و مدیون او هستند، بدون این که کریم بر کسی منت بگذارد و یا توقع جبران خدمت ها و نیکی هایش را داشته باشد.
شنیده ام که یکی از بزرگان فلسفه و عرفان شرق، آن گاه که می خواست بعد از هشتاد سال زیستن، جهان مادی را ترک بکند، سفارش کرده بود که طول زندگی او را "یک سال" بنویسند و وقتی دلیل این کار را پرسیده بودند، پاسخ داده بود که در مجموع، یک سال از عمر خود را فدای زندگی و کامیابی دیگران کرده است. با این حساب، می توان به جرات گفت که طول زندگی کریم شفایی در عمر ۴۷ ساله اش حداقل "سی سال" بوده است.
اینک در ظاهر امر، کریم شفایی به جهان دیگر مهاجرت کرده و در میان ما نیست. اما در مراسم تشییع و خاک سپاری او، و نیز شام غریبان و مجلس ترحیم او، صدها جفت چشمان صاحبان قلم، فرهنگ، ذوق، اندیشه و احساس را اشک فشان دیدم. نوشته های زیبا و شعرهای لبریز از عشق و عرفان و احساس کریم نیز، او را جاودانه و بی مرگ ساخته اند. آیا برای یک انسان سر تا پا عشق و محبت و احساس، خوشبختی بیشتر از این هم می تواند وجود داشته باشد؟ آیا می توان باور کرد که کریم شفایی مرده است؟ هرگز!
بدرود کریم عزیز، خداحافظ، رفیق ناباب من!
پیام روز سراب ۳ شهریور ۱۳۸۳